پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 6 ماه سن داره

هديه های آسموني

پارسا و پوریا عزیزترین هدیه های خدا

 

انشاالله در پناه خدای مهربان و در ظل توجهات خاصه امام عصر(عجل الله تعالی فرجه شریف) همیشه سالم، صالح، باتقوا، عاقبت بخیر و سرافراز در دنیا و آخرت باشید....

 

 

فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ

 

مهر 98

-پسرم پارسا کلاس اولی شد. صبح روز جشن شکوفه ها بابات برات کله پاچه گرفت که خیلی دوست داری و بعد از میل کردن روی مبل خوابیدی تا وقت حاضر شدن. اولین تکلیف منزل  آزمایش علوم در منزل برای روی آب و زیر آب.. اولین روز ورزشت بند کفشت باز شده بود با جمیعی از نخبگان گره زده بودین.مگه باز میشد.هرکی رسیده بود از دوستات یه گره زده بود!بافته بودین تا پایین!   -...
12 مهر 1398

شهریور98

-قیمه پختن آقا پارسا در منزل:   -تمیزکردن تخصصی گاز:   -کمکهای برادرانه در امور منزل!!   -پسرم برام گل خریده:   -کارتون دیدن برادرانه: و کارتون دیدن آخرهفته    -مدل جدید برنج خوردن از روی فرش!!!   -عروسی:   -قرار بود پارسا جونم یادگیری حروف زبان انگلیسی را که تموم کنه بریم براش کلی خوراکی بخرم و بره خونه آقاجونش بمونه و کارتون ببینه وخوراکی بخوره.این هم وفای به عهد!   -مهمونی منزل بابابزرگم:   -بازیهای گل پسر...
27 شهريور 1398

مرداد 98

-بازیهای برادرانه درمهمانی منزل داییم:   -بازیهای منزل مادربزرگم:   -خانه ی پارسا!!!!   -پوریا به جواب دادن گوشی علاقه مند شده وهی میگه الو! اینجاهم داری با داداشت که رفته خونه آقاجون تلفنی حرف میزنی   -پوریا داداشش را راهی کلاس فوتبال میکنه!! و بعدش وسایلی که با پارسا سر بازی کردن باهاش نوبت میذاشتید میدم بازی کنی که سیربشی و پارسا اومد باهاش کنار بیای.وقتی پارساهست هرچی دستش بگیره تو میخوای ولی وقتی نباشی همش به من چسبیدی وهرچی بهت وسیله میدم لحظاتی بیشتر بازی نمیکنی!!پارسا یه موقعها بهت میگه زورگو!! آخه واقعاهم بهش زورمیگی و گریه ...
8 مرداد 1398

تیر 98

-همکاری پارسا در کارهای منزل و علاقه ی پوریا به انجام:   -جدیدا یک برنامه میده به نام یک دو سه خنده.پارساکلی میخنده.پوریاهم باتعجب می ایسته نگاهش میکنه!   -پارسا پوریا را بغل کرده بود که پاش میگیره به وسیله ای و بابت اینکه داداشت نخوره زمین فداکاری کردی خودتو باصندلی نگه داشتی و دستت زخم شده بود و بعدی هم جای گاز پوریا روی دست داداشش!!    -این تابستون گاهی فرصت شده باهات نقاشی کارکنم وخوشحالم.من قبلا به همه بچه های فامیل نقاشی یادمیدادم حالا وقت نمیشه به بچه خودم یادبدم.البته قبلاهاکه بیشتر وقت داشتم خودت اهلش نبودی و علاقه نداشتی.ولی الان بسیارعلاقه مندی و من وقت ندارم!!ههه ...
24 تير 1398

خرداد98-پوریای عزیزم راه افتادی

اولین شب قدر منزل مادربزرگم رفتیم وهمگی شب مسجد رفتیم.پوریاکه دائم درمسجد اینور اونور میرفت و آخرسر که به همه غذای نذری میدادند به پوریاهم دادند و اومد خونه عزیز ومیل کرد.پارساجونمم که اولش تومسجدسرگرم داداشش بود و آخرش مشغول گوشی بازی.عاشق بیدار بودن درشبی!! این هم به هم زدن خانه عزیز فرداش!! شب قدر دوم منزل بودیم شب قدر سوم هم جمکران.پارساجونم ذوق داشت تفنگ ترقه ایش را طی مسیر بزنه.چون تو خونه نمیذاریم ومیگیم صداش زیاده.اونجاهم رسیده بودیم سوار بر اسکوترت تیر میزدی.میگفتی از دست دشمن عصبانی ام!!!!!!! پوریاجونم هم کلی بیقراری کرد و بالاخره بسختی خوابید.خیلی ملخ اونجا بو...
21 خرداد 1398

شفای کودک-التماس دعا دارم ازتون دوستانم

دوستان عزیز نینی وبلاگی من سلام ماه رمضان بر شما مبارک و طاعاتتون قبول انشاالله از همتون التماس دعا دارم. پسر چهارماهه ی دوستم از عید ناگهانی تشنج میکنه و همش توی ICU هست.انقدر رگهاش کوچکه و بدنش حساس که حتی برای آزمایش گرفتن یاری نمیده.دیگه برای هر آنژیوکت باید اتاق عمل بره از رگهای اصلیش رگ بگیرند.یه برادر ۵ساله هم داره که چشم انتطار داداش کوچولوشه. ممنون میشوم با توسل به خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها با دلهای مهربونتون یک حدیث کسا به نیت شفای کیارش کوچولو بخوانید که به امید خدا سلامت کامل برگرده خونه.بدون هیچ آسیبی. خدا هیچ پدر مادری را با بچش آزمایش نکنه. تن عزیزانتون به ناز طبیبان نیازمند مباد. میگن آقا امام ...
17 ارديبهشت 1398

اردیبهشت 98

اولین روز اردیبهشت 98 مصادف با نیمه شعبان بود و شب قبلش مدرسه ی پسرم پارسا جشنی به همین مناسبت گرفته بود. پوریا را گذاشتیم منزل آقاجون و رفتیم جشن.هوا سرد بود و سردت شده بود.البته اولش میخواستی لباس سربازیت معلوم باشه ولباس گرم نمیپوشیدی.یکی از چهره های برنامه های کودک تلویزیون راهم آورده بودند ولی ماچون نمیبینیم نمیشناختیم.بابچه های مدرسه همه باهم یک سرود زیبا برای آقامون امام زمان عج خوندید که البته تو حفظ نبودی وفقط مارو نگاه میکردی!یک برگه دادند که برای امام زمان نامه بنویسی و وصل کردند بادکنک که بفرستند بره هوا! آخرش هم آتش بازی بود که چون مادقیقا زیرش بودیم کلی ریخت روی کن بابا و مانتو روسری من وسوخت! ...
28 فروردين 1398

پنجاه و دومین هفته زندگی پوریا-یکساله شدن پوریای عزیزمان

یکشنبه18 فروردین: سیصد وپنجاه و نهمین روز زندگی پوریای عزیز ادامه ی جشنهای تولد روزانتون!! ------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 19فروردین: سیصد وشصتمین روز زندگی پوریای عزیز هرروز باهم دوتا بازی حسابی انجام میدیم که تاحدمقدور پوریاهم سهیم باشه ------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 20فروردین: سیصد وشصت و یکمین روز زندگی پوریای عزیز تولد دوستت محمدصالح امروز پارسا در مدرسه شیرهای عالیس را دیده بودکه دوستاش میخورن و با...
27 فروردين 1398

پنجاه ویکمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه11 فروردین: سیصد وپنجاه و دومین روز زندگی پوریای عزیز هرروزی که پوریاجونم زودتر بیدار بشه میخواد داداشش رو بیدارکنه ------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 12فروردین: سیصد وپنجاه و سومین روز زندگی پوریای عزیز توپو نخور بچه جانم! ------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 13فروردین: سیصد وپنجاه و چهارمین روز زندگی پوریای عزیز بزن قدش یاد داداشت میدی!!پوریاهم مستعد!! ------------------------------------------------------------------------------...
27 فروردين 1398