پارساپارسا، تا این لحظه: 8 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 3 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

هديه های آسموني

مرداد 98

-بازیهای برادرانه درمهمانی منزل داییم:   -بازیهای منزل مادربزرگم:   -خانه ی پارسا!!!!   -پوریا به جواب دادن گوشی علاقه مند شده وهی میگه الو! اینجاهم داری با داداشت که رفته خونه آقاجون تلفنی حرف میزنی   -پوریا داداشش را راهی کلاس فوتبال میکنه!! و بعدش وسایلی که با پارسا سر بازی کردن باهاش نوبت میذاشتید میدم بازی کنی که سیربشی و پارسا اومد باهاش کنار بیای.وقتی پارساهست هرچی دستش بگیره تو میخوای ولی وقتی نباشی همش به من چسبیدی وهرچی بهت وسیله میدم لحظاتی بیشتر بازی نمیکنی!!پارسا یه موقعها بهت میگه زورگو!! آخه واقعاهم بهش زورمیگی و گریه ...
8 مرداد 1398

تیر 98

-همکاری پارسا در کارهای منزل و علاقه ی پوریا به انجام:   -جدیدا یک برنامه میده به نام یک دو سه خنده.پارساکلی میخنده.پوریاهم باتعجب می ایسته نگاهش میکنه!   -پارسا پوریا را بغل کرده بود که پاش میگیره به وسیله ای و بابت اینکه داداشت نخوره زمین فداکاری کردی خودتو باصندلی نگه داشتی و دستت زخم شده بود و بعدی هم جای گاز پوریا روی دست داداشش!!    -این تابستون گاهی فرصت شده باهات نقاشی کارکنم وخوشحالم.من قبلا به همه بچه های فامیل نقاشی یادمیدادم حالا وقت نمیشه به بچه خودم یادبدم.البته قبلاهاکه بیشتر وقت داشتم خودت اهلش نبودی و علاقه نداشتی.ولی الان بسیارعلاقه مندی و من وقت ندارم!!ههه ...
24 تير 1398

خرداد98-پوریای عزیزم راه افتادی

اولین شب قدر منزل مادربزرگم رفتیم وهمگی شب مسجد رفتیم.پوریاکه دائم درمسجد اینور اونور میرفت و آخرسر که به همه غذای نذری میدادند به پوریاهم دادند و اومد خونه عزیز ومیل کرد.پارساجونمم که اولش تومسجدسرگرم داداشش بود و آخرش مشغول گوشی بازی.عاشق بیدار بودن درشبی!! این هم به هم زدن خانه عزیز فرداش!! شب قدر دوم منزل بودیم شب قدر سوم هم جمکران.پارساجونم ذوق داشت تفنگ ترقه ایش را طی مسیر بزنه.چون تو خونه نمیذاریم ومیگیم صداش زیاده.اونجاهم رسیده بودیم سوار بر اسکوترت تیر میزدی.میگفتی از دست دشمن عصبانی ام!!!!!!! پوریاجونم هم کلی بیقراری کرد و بالاخره بسختی خوابید.خیلی ملخ اونجا بو...
21 خرداد 1398

اردیبهشت 98

اولین روز اردیبهشت 98 مصادف با نیمه شعبان بود و شب قبلش مدرسه ی پسرم پارسا جشنی به همین مناسبت گرفته بود. پوریا را گذاشتیم منزل آقاجون و رفتیم جشن.هوا سرد بود و سردت شده بود.البته اولش میخواستی لباس سربازیت معلوم باشه ولباس گرم نمیپوشیدی.یکی از چهره های برنامه های کودک تلویزیون راهم آورده بودند ولی ماچون نمیبینیم نمیشناختیم.بابچه های مدرسه همه باهم یک سرود زیبا برای آقامون امام زمان عج خوندید که البته تو حفظ نبودی وفقط مارو نگاه میکردی!یک برگه دادند که برای امام زمان نامه بنویسی و وصل کردند بادکنک که بفرستند بره هوا! آخرش هم آتش بازی بود که چون مادقیقا زیرش بودیم کلی ریخت روی کن بابا و مانتو روسری من وسوخت! ...
28 فروردين 1398

پنجاه و دومین هفته زندگی پوریا-یکساله شدن پوریای عزیزمان

یکشنبه18 فروردین: سیصد وپنجاه و نهمین روز زندگی پوریای عزیز ادامه ی جشنهای تولد روزانتون!! ------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 19فروردین: سیصد وشصتمین روز زندگی پوریای عزیز هرروز باهم دوتا بازی حسابی انجام میدیم که تاحدمقدور پوریاهم سهیم باشه ------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 20فروردین: سیصد وشصت و یکمین روز زندگی پوریای عزیز تولد دوستت محمدصالح امروز پارسا در مدرسه شیرهای عالیس را دیده بودکه دوستاش میخورن و با...
27 فروردين 1398

پنجاه ویکمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه11 فروردین: سیصد وپنجاه و دومین روز زندگی پوریای عزیز هرروزی که پوریاجونم زودتر بیدار بشه میخواد داداشش رو بیدارکنه ------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 12فروردین: سیصد وپنجاه و سومین روز زندگی پوریای عزیز توپو نخور بچه جانم! ------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 13فروردین: سیصد وپنجاه و چهارمین روز زندگی پوریای عزیز بزن قدش یاد داداشت میدی!!پوریاهم مستعد!! ------------------------------------------------------------------------------...
27 فروردين 1398

پنجاهمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه 4 فروردین: سیصد وچهل و چهارمین روز زندگی پوریای عزیز شبها با پارسا وگاهی پوریا بیدارمیموندیم وخوراکی میخوردیم وبازی میکردیم و مسابقه عصرجدید و برنده باش میدیدیم ------------------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 5فروردین: سیصد وچهل و پنجمین روز زندگی پوریای عزیز ششمین دندان پوریاجونم بالاخره بیرون زد.بچم کلافه شد این عیدی.نیش بالا سمت راست ------------------------------------------------------------------------------------------------- سه شنبه 6فروردین: سیصد وچهل و ششمین روز زندگی پوریای عزیز مینشینی داخل سینی و میگی منو بچرخو...
27 فروردين 1398

چهل و نهمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه 26 اسفند: سیصد وسی و هفتمین روز زندگی پوریای عزیز امروز جشن پیش دبستانی پسرکم پارسابود.همه کاره ی جشن بچه های پیش دبسانی بودن.همتون عالی بودین.خیلی دوست داشتم ردیف اول بشینم اجرای پسرم را ببینم ولی بارون شدیدی میومد و پوریا راهم میخواستیم بذاریم پیش آقاجون که گریه میکرد و تالحظه آخر شیرمیخواست.خیلی هم دلم میخواست برات گل بخرم وآخرش بهت تقدیم کنم که نشد.خیلی عالی بودی عزیزکم.خدامیدونه وقتی اجرامیکردی چه کیفی میکردم عزیزکم.عاقبت بخیر باشی.مامانجونت هم با ما اومد. اینم عشق مامان در نقش بز ...
27 فروردين 1398

چهل و هشتمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه 19 اسفند: سیصد وسی امین روز زندگی پوریای عزیز     روزهای یکشنبه که مدرسه به پارسا ماکارونی میده من دیگه نهارنمیذارم و سیب زمینی سرخ میکنم که پارساعاشقشه.جدیدا پوریاهم عاشقشه.انقدر خوشگل میخوری.نرمهاش را جلوت میذارم خودت قشنگ میخوری   ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ دوشنبه20 اسفند: سیصد وسی ویکمین روز زندگی پوریای عزیز پارساجونم صبح که خواستم بیدارت کنم کلی تب داشتی.البته از دیروز تبت شروع شد.امروز بابامیبرتت دکتر.پوریاهم که ولت نمیکنه.مریض چه میدونه چیه.بیا بازی!! ...
19 اسفند 1397