پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 6 ماه سن داره

هديه های آسموني

چهل وهفتمین هفته زندگی پوریا-چند ثانیه می ایستی

یکشنبه 12 اسفند: سیصد وبیست و سومین روز زندگی پوریای عزیز  دوتاتون را پیش هم خوابوندم و قلقلکتون میدم.فدای عشقولانه های برادرانتون!!! ------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 13 اسفند: سیصد وبیست و چهارمین روز زندگی پوریای عزیز     پارسال هم توی مهدکودک تمرین کرده بودی ولی بخاطر عدم تکرار یادت رفته بود وسریع مجدد حفظ دی.استعدادت توی یادگیری هرزبان خارجه ای فوق العاده است پارسای من.ولی شعر فارسی را سختتر حفظ میشی.مادر من با زبان مادری مشکلت چیه؟! هروقت بهت میگم" مامانیه من " میگی من مامانت نیستم مامانجون مامانته!!   پ...
11 اسفند 1397

چهل و ششمین هفته زندگی پوریا-جشن دندونی پوریا

یکشنبه 5 اسفند: سیصد وشانزدهمین روز زندگی پوریای عزیز دوستت محمدصالح فکرکنم بابت روز مادر براتون پشمک آورده بود منزل آقاجون پوریاجونم میخواست خودش بالیوان آب بخوره.پارساجون هم همراهیش میکرد ولی ما موافق نبودیم چون اولین تجربه بود وهی میریختی روی خودت و ناراحت میشدی.انگار ما آب میریختیم روت هی مارو دعوامیکردی! وقتی قهرکنی هم دیگه تمووووووووووووومه.آقاجون لیوان را ازت گرفت زدی زیرگریه.بعدش هرکاری کرد لیوان را دیگه نمیگرفتی.اولین اشتباه ازنظرت مساوی با آخرین اشتباهه!!!😉 خلاصه وقتی آقاجون خیلی اصرارکرد لیوان را بگیری گرفتیش ولی پرتش کردی اونور.خیلی پیش اومده با من اینکارهاروکنی.قبلا برای خانواده تعریف کرده بودم با...
7 اسفند 1397

چهل و پنجمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه 28بهمن: سیصد ونهمین روز زندگی پوریای عزیز پوریای عزیزم صبحها که ساعت4 دارو داره رسمادیگه بیداره و بابابهش صبحانه میده و بعدهم اگربخوابه دقایقی بیشتر نیست و روزش شروع میشه. داداشم پاشو!!! هی پارسارو بوس میکنی و صدامیزنی و میخوای بیدارش کنی پوریاجونم عاشق قریزرهستی و تا درش را باز میکنم با سریعترین سرعتت خودتومیرسونی و سریع در را میگیری که نبندمش! صبح مامانجون اومد خونمون.خیلی خسته بودم وخوابم میومد.روزهای دندان درآوردن پوریا واقعا روزهای سختیه.ولی بااینحال چون وبلاگ عقب بود دلم میخواست ازفرصت استفاده کنم و بروزش کنم.مامانجون گفت تو برو توی اتاق تاپوریارا بخوابونم.توی اتاق رفتنم همانا و خوابم بردن همان...
28 بهمن 1397

چهل و چهارمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه 21بهمن: سیصدمین روز زندگی پوریای عزیز این هم آخرین شب از مسافرتمون که بابااومد دنبالمون وقرار شد صبح زود راه بیوفتیم.امشب باخاله و پارساپوریارفتیم منزل همسایه پاینیشون و هم باایشون آشناشدم هم از سروصدامون توی این مدت عذرخواهی کردم. امروز هم مسلماپسرکم مدرسه نرفت دیگه!هفته پیش اجازش راگرفته بودم. --------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 22بهمن: سیصد ویکمین روز زندگی پوریای عزیز صبح زود حرکت کردیم.پوریا درپمپ بنزین فرصت راغنیمت دونسته وبغل باباش نشست.عاشق فرمان هستی پوریاجونم.خیلی هم گرمایی هستی وتوی ماشین هرچی تنت میکنم شاکی میشی.بابا فضا...
23 بهمن 1397

چهل و سومین هفته زندگی پوریا

یکشنبه 14بهمن: دویست و نود و سومین روز زندگی پوریای عزیز فدای پسرم بشم که اولین سرود عمرش را امروز اجرا کرد.جشن بهمن داشتید امروز.خیلی کیف داد یک بار دیگر / زیبا و روشن / تابیده بر ما / خورشید بهمن / تا ما همیشه / دلشاد باشیم / مثل پرستو / آزاد باشیم / بهمن سراسر / نور و امید است / زیرا که در آن / فجر سپید است.............. امروز پسرم اولین کنفرانس عمرش را ارائه کرد.اینم عکس ماهش پوریاجونم یکسره داری شیرمیخوری وگرنه گریه!!   --------------------------------------------------------------------------------------- دوشنبه 15بهمن: دویست و نود و چهارمین روز زندگی پوریای ع...
17 بهمن 1397

چالش عکس

  برای شرکت در مسابقه نینی وبلاگ با عنوان چالش عکس(اولین عکس و آخرین عکس) این مطلب را مینویسم. برای همین عکس سونوگرافی پارسا را که در اون چهره اش قابل تشخیصه و عکس الانش را گذاشتم.البته قبلش هم وبلاگ نویسی داشتم که خب پارسا عکس نداشت. 1391 پسرم توی دل مامانش بود نیاز به دکتر داشت بیاد بیرون!👶   1397 خودش پرستار شده ماشاالله!!!😉😊   در قوانین شرکت در این مسابقه این بود که سه نفر از دوستان نینی وبلاگی راهم به این چالش دعوت کنیم. من سعی کردم دوستانی رو دعوت کنم که تااین لحظه حضور در مسابقه را در وبلاگشان ندیدم و بنظرم دوستان دیگری تا این لحظه دعوتشون نکردند.وگرنه همه ی دوستان عزیز هس...
7 بهمن 1397

چهل و دومین هفته زندگی پوریا

یکشنبه 7بهمن: دویست و هشتاد و ششمین روز زندگی پوریای عزیز   دیشب خیلی زود پارساجونم را خوابوندم بلکه امروز سرحالتر باشه.البته بابت داروهاتم هست یه مقداری بیحال و کسلی.باورکن من هم از اینهمه مریض شدن خستم پسرکم.دیگه سیر راهم از دیروز به ترکیب عسل و آبلیمو و دارچین و زنجبیل و آویشنمون اضافه کردم که هرروز بخوریم.خدا قوت بده بهمون امروز قبل از سوار شدن به سرویس آیه الکرسی را خوندی.تقریبا کامل حفظ شدی گاهی اول بعضی قسمتهاش را یادت میره.خیلی خوب قرآن حفظ میشی.تازه کشفت کردم!ولی شعرهایی که معنیش راخوب نمیفهمی خوب حفظ نمیشی.نه اینکه حفظ نشیها ولی سختتر حفظ میشی.قرآن را بااینکه معنیش رامتوجه نمیشی ولی سریع حفظ میشی.نمیدونم فرقش چیه...
6 بهمن 1397

چهل و یکمین هفته زندگی پوریا-دستت را میگیری و می ایستی

یکشنبه 30 دی: دویست و هفتاد و نهمین روز زندگی پوریای عزیز     امروزو فردا بابا مرخصی پزشکی داره.چون بشدت سرماخورده وحالش اصلا خوب نیست.پسرگلمم امروز برای اولین بارغیبت کرد ومدرسه نرفت.خدایاخسته شدیم از مریضی.امروز اولین کارنامه پسرم را به همراه تقدیر نامه و سفالهات و کلییربوک دریافت کردیم.مبارکت باشه عشق مامان.بعدش هم برات چندتاماشین کوچولو ازطرف خودم و بابا و پوریاخریدیم وکلی ذوق کردی.قبل از دادن کارنامه هاهم یک سخنرانی باموضوع نقش پدرمادر در شادکردن فرزندان بودکه بنظرم خیلی خوب بود وماهم شرکت کردیم.کلییربوکت خیلی زیاد بود وتوان عکس گرفتن ازهمه صفحات را نداشتم.حالا برات یادگاری نگهش میدارم ولی فقط صفحات روش را ب...
6 بهمن 1397

چهلمین هفته زندگی پوریا

یکشنبه ۲3 دی: دویست و هفتاد و دومین روز زندگی پوریای عزیز پسرگلم نمازش را یادگرفتی وگاهی میخونه.البته نه کامل درست.بااینکه بلدی ولی سرهم بندی میخونی.من هم بهت سخت نمیگیرم.میخواستم برای بابات کیک درست کنم ولی زدم به نامت که برای یادگرفتن نمازته!! وبعد هم خواستی ببری مدرسه و با دوستهات بخوری.برای همین رسما برای خودت شد و آماده کردم ببری مدرسه و گوریا دوستهات هم خوششون اومده بود.   برای جشن دندونی پوریای عزیزم اینهارو درست کردم.که البته بابت مریضیمون عقب افتاد ---------------------------------------------------------------------------...
6 بهمن 1397