هديه های آسموني

ثمرات عشق

بیست و ششمین ماه زندگیت

بیست و ششمین ماه زندگیت از 15خرداد تا 14 تیر بود.     -از علاقه مندیهای یک ماه اخیرت اینه که یکدفعه خودتو پرت میکنی زمین!!!!!!!! آخه این کاره پسرم؟؟گاهی یکی کنارمون نشسته از استرس کارهای تو نمیتونه بشینه..من دیگه دارم عادت میکنم!!یه موقعهائی برای بابات تعریف میکنم میگه عجیب نیست استادش رومیسا(دخترهمسایه)است دیگه.آخه اون دیگه فاجعه ایه در نوع خودش.از درو دیوار بالامیره دستشو میزنه به سقف،بالای کمد میره، از درحیاط بالامیره میپره داخل ...بالای درخت میره!!همیشه میگه خاله میدونی من میمونم؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!ههههههههه مامانش دعواش میکنه.اینسری میگفت خاله انقدر دوست داشتم مارمولک بودم..گفتم خاله حالا غصه نخور تو همچین کمی ه...
19 خرداد 1394

بیست و پنجمین ماه زندگیت

بیست و پنجمین ماه زندگیت از سه شنبه 15 اردیبهشت 1393 تا 14 خرداد بود. دو ساله شدنت مبارک باشه پسر عزیزمممممممممممممم سلامتی و عاقبت بخیر شدنت آرزوی منو باباته بالاتر از هر دعا و آرزوئی..دلم میخواد بتونی و لایق باشی که به بالاترین مقام انسانیت و بندگی خدای مهربون برسی. انشاالله       چون تصمیم گرفتیم توی سال جدید عمرت برای اولین بار انشاالله به مشهد پابوس آقا امام رضا علیه السلام بری برای تولدت با تم امام رضا علیه السلام برات لوازم تولد درست کردم.امیدوارم در زندگی راه این امام بزرگوار(ع) را در پیش بگیری و در آخرت همنشین ایشان باشی.الهی آمین روزهای پایانی آخرین ماه دویمن سا...
30 فروردين 1394

بیست و چهارمین ماه زندگیت

بیست و چهارمین ماه زندگیت از 15 فروردین تا 14 اردیبهشت بود. چقدر زود عنوان بیست و چهار ماهگیت رسید.انگار دیروز بود که توی شکمم وول میزدی.ماشاالله پسرم دیگه بزرگ شده آقا شده. بازهم اول اینماه زندگیت این عنوانو درست کردم که سعی کنم از وبلاگت عقب نمونم.این روزها اصلا حال خوشی نداری.امروز که مینویسم یکشنبه 16 فروردین است.دیشب تا صبح بیقرار بودی و گریه کردی.واقعا نمیدونم چته و این موضوع خیلی ناراحتم میکنه.یک هفته گذشته روزی دونوبت سفکسیم خوردی.نمیدونم واقعا ممکنه هنوز عفونت گوش اذیتت کنه؟؟!!!یا شاید هم گرفتار دندانی.هنوز2.5 دندان آسیای بزرگ مونده دربیاری.این فکرو خیال و شاید و نکنه ها اعصابمو بهم میریزه.دیشب فقط میگفتی مامان مامان.ب...
16 فروردين 1394

بیست و سومین ماه زندگیت

بیست و سومین ماه زندگیت از 15 اسفند تا 14 فروردین بود. از بس وبلاگت طی دوسه ماه گذشته عقب افتاد که دیگه سریع این عنوانو درست کردم که سعیمو کنم مرتب برات بنویسم که یادم نره.ای مامان ای مامان!!   -اینماه شکرخدا دیگه کامل شیر از یادت رفته.شبها معمولا برای خوابیدن اول توی بغلم کمی راه میبرمت و بعدش میگی لالا یعنی روی پابذارمت.بعدش میگذارمت روی پام و میخوابی.توی تخت خودت هم میخوابی.گاهی تا صبح یکی دوباری بیدار میشی ولی بازهم خیلی راضیم چون قبلا خیلی بیدار میشدی.گاهی که خیلی خستم و از صدای مامان گفتنت بیدارنمیشم خودت از تختت میای بیرون و میای توی اتاق ما و باز میخوابونمت میذارمت سرجات.ازجهتی خوشحالم که از شیرگرفتمت چون هم خو...
18 اسفند 1393

بیست و دومین ماه زندگیت

بیست و دومین ماه زندگیت از 15 بهمن تا 14 اسفند بود. این ماه حساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابی سرم شلوغ بود و برای هردومون خیلی مهم بود.چون بسلامتی باموفقیت اینماه از شیر گرفتمت.شکرخدااااااااااااااااااااااااااااا الان که مینویسم و به گذشته فکرمیکنم میبینم الحمدلله خیلی خوب از شیر گرفته شدی و خیلی اذیت نشدی. اوایل اینماه زندگیت از شیرگرفتمت.البته تصمیم داشتم دوهفته بعد از این زمان که از شیرگرفتمت اقدام کنم ولی خب بیشتر پیش اومد تا اینکه من بخوام.چون دیگه شبها عملا هر 20دقیقه تا نیم ساعت بیدارمیشدی و شیر میخواستی و دیگه توان بیدارموندن نداشتم و گاهی بابات هم انقدر شبها از گریه هات بیدارمیشد ک...
18 اسفند 1393

بیست و یکیمین ماه زندگیت

بیست و یکمین ماه زندگیت از 15 دی تا14بهمن بود.   اینماه  با تاخیر وبلاگت را بروز کردم.حتی مطالب ماه قبل را داشتم با اینماه قاطی میکردم بسکه دیر نوشتم.علت خاصی هم نداشت مشغولیات... البته مامان بزرگ و بابابزرگم عمل داشتن، دوتاسرماخوردگیه پشت سرهم داشتم که البته گفتن سرمانخوردی آلودگی هواست ،مچ دستم بشدت درد میکرد درحدیکه کارهای روزمزه ام را نمیتونستم انجام بدم و درحال حاضر دکتر رفتم بهم دارو داده،بابات امتحان داشت و چندروزی تنهاش گذاشتیم درس بخونه و نت نداشتم ، دوتا دندان نیش پایین را درآوردی و 16دندونه شدی و خلاصه ازین دست مسائل..البته دوبارهم مطلب نوشتم و حین بروز کردن پرید و خلاصه دیگه حس نداشتم بنویسم...ضمن اینکه ه...
21 دی 1393

بیستمین ماه زندگیت

بیستمین ماه زندگیت از 15 آذر تا 14 دی بود.   باورم نمیشه چقدر زود 19 ماه زندگیت گذشت.خداروشکر داری آقا میشی بزرگ میشی.ولی نمیدونم چرا گاهی دلم میگیره.درسته شاید سالهای اول بچه داری سالهای سختی باشه ولی خیلی هم شیرینه.چقدر زود داره میگذره. چند روز پیش به بابات میگفتم یادته پارسا سینه خیز میرفت؟اصلا انگار صدسال پیش بوده پارسا سینه خیز میرفت! بابات گفت چند وقت دیگه هم میگی یادته پارسا چقدر بادکنک دوست داشت؟الان داره زن میگیره!! منو میگی سریع گریم گرفت و اشکهام جاری شد!!  مسلما هر مادری دوست داره بچش سرو سامان بگیره وعاقبت بخیر بشه ولی یک لحظه حس کردم چقدر این دوری سخته.اصلا انگار هرچقدر بزرگتر میشی چون واب...
15 آذر 1393

نوزدهمین ماه زندگیت

نوزدهمین ماه زندگیت از 15 آبان تا 14 آذر بود.   -تقریبا هر جمعه با بابات پارک میریم.این روزها هوا خیلی سرد شده و برنامه صبحگاهی منو تو برای پارک و گردش رفتن کمی به هم ریخته. آقاجونت یکماهه بهم سپرده ازت یه عکس بندازم با کلی شرایط!! قدی باشه، از روبرو باشه،شلوار 6 جیب و کتونی پوشیده باشی و... منم هی تلاش میکنم ازت عکس بندازم ولی آخه مگه تو میگذاری یه عکس درست ازت بندازم.همش ژست را خراب میکنی! بادکنکت هم ترکید(به بادکنک میگی باد! ترکید را هم درست میگی) دیگه هیچی کلا عکس بی عکس به همه چیز هم کار داری..وقتی داری یک مسیری را میری قشنگ میدونم الان هدف بعدیت چیه! ...
16 آبان 1393

هجدهمین ماه زندگیت

هجدهمین ماه زندگیت از 15 مهر تا 14 آبان بود.   -یکروز که خانه آقاجونت بودیم و من سرماخورده و بیحال جلوی بخاری خواب بودم و تو سرماخورده وماشاالله همچنان پرانرژی ورجه وورجه میکردی با مامان جون و آقاجونت رفتین بیرون.وقتی برگشتن دیدم برات دوتا کفش زحمت کشیدن خریدن.دیگه لابد اینم آرزوی پدربزرگ مادربزرگه فعلا ماها نمیفهمیم!!ههه دستشون درد نکنه هردوتاش خیلی بامزه بودن.آقاجونت گفته با شلوار لی شیش جیب و کتونی زرنگیت ازت عکس بندازم میخواد قاب کنه!!تازه زاویه عکس راهم بهم گفته که از روبرو باشه از بالا نباشه!!!یعنی عاشقتن عاااااااااااااشق اونروز کفشهارو لنگه به لنگه پات کرده بودم برات جالب بود!!!هههه راستی برای خر...
24 مهر 1393

هفدهمین ماه زندگیت

هفدهمین ماه زندگیت از 15 شهریور تا 14 مهر 1393 بود. -این ماه کجاها رفتی؟! علاوه براینکه هرهفته خانه آقاجون وباباجونت میریم این ماه مارکوپولو بازهم به سفرهای دوره ایش ادامه داد!! این ماه یکروز خانه عمو بزرگت رفتیم.البته میخواستم صبح برم که شبش تو نخوابیدی و تا11:15 ظهر خواب بودی!وقتی هم رسیدیم خوابت میومد و حال و حوصله نداشتی ولی بیدار شدی روبراه بودی وخیلی هم بهت خوش گذشت ودخترعموجونت هم برات سوپ موردعلاقت را درست کرد وحسابی کیف کردی. همچنان به رسم هر مهمانی جاروشونو کشف کردی و مشغول شدی.روی میزهارو هم جارومیزنی واگه روی میز وسیله ای باشه میگذاری جای دیگه تا روش کاملا خلوت باشه راحت جارو بزنی.میترسم اینجوری پیش بری وسواس ...
23 شهريور 1393