پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

هفته دهم زندگیت-چرا شیرنمیخوری؟!

1392/4/22 0:25
نویسنده : مامان
2,658 بازدید
اشتراک گذاری

هفته دهم زندگیت از یکشنبه 16 تا شنبه 22 تیر بود...

 

 

 

این هفته حسابی سر شیرخوردنت باهم در کلنجار بودیم...نمیدونم چیشده انقدر سخت شیرمیخوری..توی خواب تقریبا خوب میخوری ولی همش کلامیخوای سرتو بکشی عقب..به هرحال طبق گفته ی دکترت باصبوری دارم بهت شیرمیدم هرجور شده و توهم گشنه نمیمونی..ولی میدونی دلم میخواد توی آغوش مامانت آروم بگیری نه اینکه همش درحال عذاب و ناراحتی وگریه باشی..به نظرخودم یا رفلاکس داره اذیتت میکنه یا اینکه مثل خودم از اثر داروهایی که میخورم زبون ودهنت زخمه...نمیدونم..انشاالله زود خوب شی..کلی برات نذر کردم و از دوستدارانت که لطف دارن به وبلاگت سرمیزنن التماس دعا دارم..انقدر این روزها برای این وضع شیرخوردنت ناراحتم که حال بد خودم ونگرانی از کورتاژ شدن و.. رو فراموش کردم!!

 

این هفته از زندگیت مصادف شد با اولین ماه رمضان عمرت...انشاالله بتونی بزرگ شدی روزه بگیری و ازبرکات اینماه استفاده کنی ...

خب از کارهای این هفتت برات بگم:

 

- پسرگلم جدیدا کنترلت روی حرکات دست وپات بهتر شده..البته هنوز گاهی کنترل دستت از دستت در میره میخوره تو سرت!!!

 

-درمورد پوشکت سردوراهی موندم!!!فکرکنم مشکله مولفیکسه که سایزهاش بزرگ وکوچیک نداره..مثلا3کوچک 3 بزرگ..شماره 3 خیلی رو پات جامیندازه وشماره4 بزرگه ولای پات بازمیمونه...فعلا تصمیم گرفتیم روزها3 ببندیم شبها 4

 

-شیرت میدم حسابی عاشقانه نگاهم میکنی البته یکبار در روز وهی بهم میخندی!!چنان محو نگاهم میشی که از دهنت میوفته بیرون و همینجوری بالبخندوچشمهای پرذوق نگاهم میکنی..منم بعدش خودمو توی آینه میبینم که بفهمم تو ازچی انقدر لذت میبری؟؟!! ایول موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه و واه و واه!! واقعا شکل پیردختر ترشیده های قدیم شدم!!!گاهی روزها میگذره وهنوز من خودمو توی آینه ندیدم!! دارم سعی میکنم بیشتر به خودم برسم تا اوضاع روحیمم روبراه تر باشه...

 

-سرفه که میکنی بهت میگیم"آخی"...بعد تو انگار خوشت میخوای سرفه دروغی میکنی!! آخرشم حالت بدمیشه از سرفه الکی!!مگه مجبوری مامان جان؟؟؟

 

-توی خواب گاهی میخندی..گاهی هم لب ورمیچینی ومیخوای گریه کنی..آخی خوابهای خوب ببینی پسرم..منکه همیشه میگم لای لالائی کنه نینی خوابهای خوب ببینی روی ابرها بشینی!

 بله عزیزکم من برات این لالائی رو میخونم:

 

لا لالایی کنه لالا مهتاب اومده بالا موقع خواب حالا
لا لالایی کنه نی نی خوابهای خوب ببینی روی ابرها بشینی
لالالالالالای به به لالا کن دیگه چشاتو ببند
مامان خوبت پیشت میمو نه قصه می خونه دونه به دونه
لای لای لاریلا لالای لاریلا لالای
لای لای لاریلا لالای لاریلا لالای
لای لای لاریلا لالای لاریلا لالای
پیش پیش لا لا چشاتو ببنید فکر کن که رو ابرها نشستی بخواب دیگه موقع خواب

 

 

-این هفته توی تخت خودت کنارتخت ما خوابیدی..خوابت تقریبا تنظیم شده..شبها از 12 تا صبح ساعت 9 خوابی..البته هر 2ساعت ونیم بیدارمیشی شیرمیخوری ویک بارهم حداقل پوشکت عوض میشه..بادگلو هم جای خود!! ولی دیگه گریه نمیکنی ومیخوابی..البته روز اولی که میریم خونه مامانها و روز اولی که میریم خونمون انگار دوهوائه شدی وهمه چیز به هم میریزه ویکسره بی تابی میکنی...تامیای بخوابی چون محیط برات جدید میاد چشمهاتو میچرخونی و دید میزنی!!

 

 -یادگرفتی گریه لوسی میکنی!!کافیه گریه میکنی بهت بگیم جااااااانم نههه گریه نکن!!دیگه ول نمیکنی!! انگارتشویق میشی گریه کنی!!

 

 

 

 یکشنبه ١٦ تیر(شصت و چهارمین روز زندگیت):

 پسرگلم امروز هنوز از واکسنت تب داشتی و اذیت بودی ولی شکرخدا دیگه پاهای خوشگلت درد نمیکرد و وقتی تکونش میدادی اذیت نبودی..

اما هنوز بیحال بودی و گاهی چشمات گیجی ویلی میرفت...

 امشبم خونه مامانیت موندیم تا مطمئن شیم اوضاعت روبراهه...

اینجا روی شونه ی بابات آروم گرفتی..هممون وقتی میدیدیم اینطوری آروم خوابیدی کیف میکردیم ولی بابات نمیتونست ببینه دلش آب میشد...برای همین عکستو گرفتم ببینه..گناه داره بابای مهربون

دیشب خالت خوابید پیشت...اینجا جهت اینکه کی پیشت بخوابه رقابت سختی هست!!!

پسرگلم اصلا خوب شیرنمیخوری...تا میای بخوری انگار یه چیزی اذیتت میکنه سرتو میکشی عقب...ای خداااااااااااااا کاش خوب شی..کاش برای واکسن باشه و زودی خوب شی ماه من

niniweblog.com

دوشنبه ١٧تیر(شصت وپنجمین روز زندگیت):

در رقابت دیشب مامانیت پیشت خوابید!! تو ساعت 1 شب شیرخوردی تو خواب وبیداری و خوابیدی..

بابات امروز روزه داشت و ساعت 3اینطورا دیدم چراغ آشپزخونه روشنه بیدارشدم بهش بگم حالت خوبه که نگران نباشه..بعدش دیدم توچسبیدی به مامانیت وخوابیدی..دیگه برای شیربیدارت نکردم گفتم خودت بیدارمیشی بزودی..بعدش قرصمو که حالمو بدمیکنه خوردمو خوابیدم..یکدفعه بیدار شدم دیدم ساعت بیست دقیقه به هفته...از جام پریدم..آخه6 ساعت بود شیرنخورده بودی و یکسره خواب بودی..واقعا راست میگن مادر نمیتونه بچه رو به خواب نازهم ببینه...مثل گل خواب بودی ولی من ترسیدم..مامانیتو بیدارکردم!!! خلاصه زوری یه کم شیرت دادم...آخی بچم بازخوابت میومد و خوابیدی..آزار داره مادرت!!هههه خب به من چه خودت عادتم دادی هی پاشی شیربخوری هی پاشی شیربخوری!!!

عصری هم رفتیم خونه عزیزیت..

اونجا یه تابلو فرش هست از تصویر پیامبر(ص)..همیشه زل میزنی بهش...اینجا بین تو و تابلو قرارگرفتم و عکس انداختم...فدای نگاهت بشم که دل مامانتو آب میکنی

بچمممممممممممم دیگه امروز هلاک بودی..شیرمیخواستی..خدای مهربونم کمکم کن...نمیدونم چرا شیرمیخوای ولی تا میگیری سرتو میکشی عقب وگریه میکنی..نمیدونم چیکار کنم..دوستداران پارسا که وبلاگشو دنبال میکنن التماس دعا..پسرم این روزها خیلی داره اذیت میشه

 

امروز زنگ زدم دکترت گفت باید صبوری کنی و شیرتو ندوشی که خشک نشه..گفت هرجوری میخوره باهاش کنار بیا وسعی کن بهش شیر بدی...

باشه صبوری میکنم ولی وقتی نگاه پرالتماستو میبینم که شیرمیخوای دلم میترکه..دلم میخواد باهات زارزار گریه کنم..آخه چی نمیذاره مثل قبلاها تو خوب شیربخوری پسرکم؟؟

هرجور شده شیرت میدم شده بافاصله های زمانی خیلی کم..ولی اون آرامشی که لازمه شیرمیخوری داشته باشی رو نداری عزیزکم واین موضوع منو خیلی ناراحت میکنه..بجای اینکه بغل مامانت آروم شی نمیتونی شیربخوری وبی تاب میشی..خدایا خودت کمکمون کن

niniweblog.com

سه شنبه 1٨ تیر(شصت وششمین روز زندگیت):

 دیشب خواستم به رسم مامانیت وخالت پیشت بخوابم..ولی خب انگارنمیشه..همش میترسم بیوفتم روی دست وپای کوچیکت..ازطرفی انقدر هی چک میکنم چجوری خوابیدم بیدارت میکنم!!!ههههه

امروز دیگه تب نداشتی..خدایا شکرت..

ظهرهم حموم رفتی..گل دراومد از حموم..دوماد دراومد ازحموم!!!

 صبح خونه باباجونی یه عکس از تو و باباجونیت شکارکردم حسابی توووووووپ...همون لحظه دوربین خاموش شد وفکرکردم نگرفت ولی عکس خوبی شکار شد..صبح حسابی شارژ بودی تا باباجونی حرف میزد میخندیدی..

 

میگن هیچکسی مثل مادر بچه رو دوست نداره ولی من یه موقعهائی واقعاحس میکنم بابات تنها بابای دنیاست که مثل مادر بچه رو دوست داره..دیشب یه لحظه تنها موندی یعنی رفتم بالش بیارم و زدی زیر گریه..بابات خواب بود وپرید و اومد بغلت کرد...هرچی گفتم میخوای فردا روزه بگیری بروبخواب تابخوابی باید سحرپاشی ولی دلش طاقت نمیاورد..تا آروم نشدی نخوابید..واقعا بابات خیلی دوستت داره قدرشو بدون

niniweblog.com

چهارشنبه 1٩تیر(شصت و هفتمین روز زندگیت):

امروز اولین روز ماه مبارک رمضانه...مثل هرسال بابات ازروزهای آخرشعبان روزه داره..ولی من امسال بخاطر شماگل پسرم روزه نمیگیرم..

موقع سحروافطار که میشه یه حسرتی توی دلمه که روزه ندارم..ولی سعی میکنم با درست کردن سحری وافطاری وچیدن سفره برای بابای روزه دارت خودمو راضی نگه دارم...

 دیشب برای اولین بار توی تخت کوچولوی خودت که کنارتخت ماهست خوابیدی..دیگه خوابهات شکرخدا منظمتر شده و میتونیم تو اتاق بخوابیم..البته هی بابا روبیدارمیکنیم!!! طفلی کلا اعتراضی نداره...

سعی کردم زیرتو یه کم شیبدار کنم که رفلاکس اذیتت نکنه...ازطرفی نخی هم انداختم زیرت که گرمت نشه چون خیلی گرمائی هستی

وقتی ازخونه مامانیت میایم خونمون  روز اولش توخیلی بهونه میگیری وهمش میخوای باهات بازی کنم وبغلت کنم..اونجا بدعادتت میکنن انقدربغلت میکنن و باهات بازی میکنن...دیگه یادت میره چطوری خودتو سرگرم کنی..

بایدبهشون بگم بیشتر مراقب باشن..چون اینطوری هردومون اذیت میشیم...امروز اصلانمیذاشتی من تکون بخورم..تا ازنقطه دیدت خارج میشدم گریه میکردی...

امروز بهترشیر خوردی..عصری دیدم روی زبونت سفیده ترسیدم برفک باشه..طفلی باباتو وقت اذان کشوندم دکتر...شکرخدا گفت اثرشیرمه وبرفک نیست..گوشتم مشکل نداشت...پس چراخوب شیرنمیخوری آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

جدیدا دیگه خیلی حواس جمع شدی همه جا سرک میکشی..توی تختم میذارمت وقتی میام بالا سرت زل میزنی به من ودیگه به اون آویز موزیکالت نگاه نمیکنی:

 

 یه عکس نوزادیتو اضافه آورده بودم زدم تو آویز دیوارت..حالا یه عکس دیگه جا داره..برم براش یه فکری کنم!!!

niniweblog.com

پنجشنبه ٢٠ تیر(شصت وهشتمین روز زندگیت):

 

 این عکسها خودم داشتم باهات حرف میزدم..حسابی باهام جواب جوابی میکردی!!!خیلی ذوق میکنی دستهاتو کنارت کشیده سفت میکنی..همچین فشاری میاری صورتت ملتهب میشه..پاهاتو هی جمع میکنی توی دلت و باز میکنی!!!

این عکسم سرتو گذاشتی بعد شیرخوردن توی بغل مامان...خیلی اینطور خوابیدنو دوست داری ولی حیف که باید بلندت کنم برای بادگلو!

مژه هات همش داره ماشالله بلندتر میشه...

دست وپای نازتم که کپی باباته..

 چون خوب شیرنمیخوردی برات کلی شیر دوشیدم و بابات داشت باقطره چکون بهت میداد..نمیدونستی چهره باباتو نگاه کنی ذوق کنی یا بخوری یا با بابات حرف بزنی!!!

 

 امروز آخرین قرصم که حالمو بدمیکرد تموم شد ولی هنوز چرک خشکن دارم که بخورم...امیدوارم سرگیجه هامم بهتربشه...

 

niniweblog.com

جمعه ٢١تیر(شصت و نهمین روز زندگیت):

 

جدیدا توی روز گه گاهی توی اتاق خودت میخوابونمت که یه کمم عادت کنی..

 

 

niniweblog.com

شنبه ٢٢ تیر(هفتادمین روز زندگیت):

 

پسرگلم این چندشب دیگه عادت کردی حدود12 میخوابی تا 10 صبح...شب توی تخت کنار خودمون میخوابی و وقتی بابات میره سرکار میارمت روی تخت خودمون میچسبونمت به خودم..اینطور خوابیدنو خیلی دوست داری..انقدر هم مزه میده..صورتمومیذارم کنار صورتت..خیلی میچسبههههههههه

بعدشم که میخوام کارهاموکنم میذارمت توی پذیرایی که ببینمت ...

 اما خب خوابت سبکه و 10به بعدم دیگه نمیخوابی..وقتی خوب میخوابی حسابی سرحالی ومنتظری فقط بهت یه چیزی بگم ذوق کنی...

اول بهت میگم سلام پسرم صبحت بخیر..خوب خوابیدی؟؟

بعدتو کیف میکنی و بازی میکنی..منم هی عکس میگیرم!!!

 

 پسرم همچین جنبه هم نداری مادرجان!! برای واکسنت شلوار پات نمیکردم عادت کردی !!دیگه میخوام شلوار پات کنم غوغا میکنی!!خب اینطوری نمیشه که!!!

 

 وای که امروز از بد شیرخوردن چقدر گریه کردی پسرم..موقع اذان صبح اومدم برات به حق این وقت عزیز دعاکنم که گریم گرفت حسااااااااااااابی...دیگه کلی سردرد کردم وتاشب هروقت تو گریه میکردی منم گریم میگرفت..حتی مامان بزرگم زنگ زد گفت پارساچطوره زدم زیرگریه!!!!میدونم مشکل خاصی نداری شکرخدا ولی دلم میخواد توی بغلم آروم شی و در آرامش شیر بخوری...اینکه انقدر اذیتی و باالتماس شیرمیخوای غصم میده...البته گشنه نیستی وهرجور شده شیرت میدم ولی روحی ارضا نمیشی متاسفانه

خدای مهربون بحق این ماه عزیز کمکمون کنه

 

 niniweblog.com

كودك شما هنوز هم يك ژيمناست ورزيده نشده(!) اما حركات او كمي متناسب تر و هماهنگ تر شده اند. شما خواهيد ديد كه حركات نامنظم دستها و پاهاي او در روزهاي اول تولد به تدريج جاي خود را به حركات نرمتر و دايره وارتر (خصوصا هنگامي كه به افراد ديگر نگاه مي كند) مي دهند.
فضاي كافي براي نوزاد خود فراهم كنيد تا بازوها و پاهايش را بكشد و حركت دهد. يك پتو روي زمين پهن كنيد و به او اجازه دهيد كه هر طور مي خواهد حركت كند. اين حركات به كودك شما كمك مي كنند تا عضلات در حال رشد خود را قويتر كرده و كشيدگي طبيعي آنها را بهبود بخشد. هنگامي كه كودك شما بر روي شكم خود قرار گرفته باشد حركت دادن پاهايش را آغاز مي كند كه اولين مرحله در يادگيري راه رفتن است.

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

خاله مهسا
19 تیر 92 9:06
ای جونم نی نی پارسا چقدر نگاش می کنم بهم آرامش میده.دوستت دارم پارسای مهربون


خاله جون مهربون شمالطف داری..بوووووووووووس
یاسی
19 تیر 92 12:00
سلام سهیلا جون
پسر منم دقیقا همین طور شده
نمیتونه درست شیر بخوره منم خیلی نگرانشم.دوست دارم شیر خودمو بخوره و یه موقعی خدای نکرده شیر خشکی نشه.
عزیزم برای پسر منم دعا کن.
پسرم 20 روز از پارسا جون کوچیک تره.
التماس دعا


یاسی جون واقعا نمیدونم چرااینجوری شده ولی هرجور شده حتی ساعتها پاش میشینم تا شیربخوره..گاهی توبغلم میگیرمش وقتی داره خواب میبینه میخنده دهنش بازمیشه سریع میذارم توی دهنش ومیخوره دیگه..به نظرم امروز کمی بهتر شده..خودم فکرمیکنم رفلاکس داره بچم..نمیدونم...برامون دعاکن
واقعا شیردهی رابط عاطفی مادرو بچست...خدا ازهیچ مادرو بچه ای نگیره..
پارسا گشنه نمیمونه هرجور شده شیرشو میدم بخوره..ولی دلم میخواد بچم توی بغلم آروم بگیره نه اینکه انقدر کلنجار بره که هی گریه کنه وجیغ بکشه
شیرین
22 تیر 92 17:29
هزارماشالله پارسا جونم خیلی ناز شدی خاله.انشالله که همیشه صحیح وسلامت زیر سایه پدرو مادر بزرگ بشی گلم.


خیلی ممنون خاله جون...آرتین گلی روببوس
فندق
23 تیر 92 17:19
ماشالله هزار ماشالله....
بدتر هم میشه....اثر قطره ی پولیوست..لعنتی بیزارم از هرچی واکسنه


واااااااااااااااای خدانکنه بدترشه بچم هلاک شدددددد
سیمین
23 تیر 92 17:22
ماشالله لاحول و...


ممنووووووووووووووووووون
مامان محمد مهدی (ماریا)
24 تیر 92 0:49
سلام
ای جانم، چه پسملی داری خاله سهیلا

خیلی شبیه خودت هست.
خدا حفظش کنه.

عکساشو دیدم خیلی لذت بردم.
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.


اولین نفری هستی که اینومیگی...چون باباشوندیدی!کپی باباشه..