پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

هفته 39-قربون صبوریت!!!

1392/2/10 0:30
نویسنده : مامان
6,343 بازدید
اشتراک گذاری

بارداری پارسا:

هفته 39 بارداری من از روز سه شنبه 10 اردیبهشت شروع شد!!

پایانشونمینویسم بلکه هوس کردی بدنیا بیای!!ههههههههههههه

دیگه دکتر رو هم به خنده انداختی...نه به اون اولش میخواستی زود بیای وهی دکترمیگفت منتظر باش ومراقب باش..نه به الان که هی دکتر میگه چرا این وروجک نمیاد؟؟راه برو ، فعالیت کن و...

دکترمیگه پسرگلم داره خیلی تپلی میشه ولی باورنمیکنم!!!آخه خیلی دوستهام بعداکه بچه هاشون بدنیا اومدن فهمیدن این وزنهای سونوگرافی ومعاینه دکتر بخاطر حجم کیسه آب ممکنه اشتباه بشه و وزن نینیهاشون کمتر از اون حد بود..

دکترحدس میزنه اول 39 که الان هستم وزنت 3200 حداقل باشه ومیگه اگه فول تادوهفته دیگه صبرکنیم 3600میشه که زیاده!!!

من خودم بدنیا اومدم 3500 بودم ولی هیچکس نمیگفت زیاد!!!نمیدونم چه دوره زمونه ای شده به 3کیلو به بالامیگن زیاد!!!تو جدی نگیر پسرم..حسابی به خودت برس مامانی..آخه من همیشه انقدر نینی کوچولوها که تازه بدنیا میان ریز هستن میترسیدم بغلشون کنم...تو تپل شو آدم نترسه ازت!!!قهقهه

 

از خدامیخوام سالم باشی پسرم..دومین روز این هفته روز مادره...منم دلم میخواست روز مادر پسرگلم توی بغلم باشه..بهترین هدیه دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 هرچی خدابخواد...فکرکنم فعلا تصمیم داری تپلی شی و کامل...کلا گذاشتی همرو سرکار!!!

اما باید بهت بگم خیلی جای گرم ونرمت بهت وفانمیکنه ها!!!! نهایت بزور میکشنت بیرون!!!پس ازین روزهای آخرنهایت استفاده رو بکن!!ههههههههه

دلم برای وول وولهات تنگ میشه!!!

قراره آخرین روز این هفته معاینه بشم...دکترگفت اگه اندازه لگن لب مرز هم بود دیگه صبرنمیکنیم برای طبیعی و زودی وقت میدم برای سزارین...

مامانتم کلا تسلیمه...میخوام هرچی دکتر صلاح میدونه انجام بده تا تورو انشاالله سالم سالم بغل بگیرم...

بابا هم میگه بذار دکترهیچی میخواد انجام بده...

چون یکی دوهفته ای باانتظار زایمان زودرس همه منتظراومدنت بودن دیگه الان خیلی انتظار طولانی وسخت شده...

ای پسر شیطون این کارا روکردی خودتو لوس کنی؟؟؟

میرم مطب دکترهمه شکممونگاه میکنن!!

یادش بخیر یه روزی من شکم این خانومهای 9ماهه رو میدیدم میگفتم یعنی میشه منم 9 ماهم شه؟؟؟

باهمه بالاوپایینش زودی گذشت...

 

و امااااااااااااااااااااااااااا از مضرات تپل شدن ورسیدن به این هفته های آخر اینه که نینی جاش کم میشه و حرکاتش کم!!!

همیشه با هرغلتیدنم توهم یه تکونی میخوردی...اما الان...

چی بگم!!! یکدفعه ساعتها پشت سرهم لالا هستی!!!هرچی مامان بهت میگه آقا پارسا یه وولی بزن..خوابی یا بیدارعمو یادگار؟؟...آقا پلیسه بیداری؟؟؟ و....

جنابعالی خواب نازی!!!آخر صداقلبتو گوش میدم خیالم راحت میشه حالت خوبه..عشق مامانی دیگه وابستم بهت شدید...

 

 

 

و امااااااااااااااااااااااااا بگم از روز چهارشنبه...صبحش مثل روز پیش با بابا حسابی رفتیم پیاده روی..وقتی اومدم خونه حس کردم انگار آب ازم خارج میشه...تصمیم حموم رفتنم داشتم چون ازپیاده روی پاهام دردمیکرد..خلاصه سریع حموم رفتم واومدم همه چیزومرتب کردم که اگه کیسه آبه بریم بیمارستان...

اما بعدش حس کردم خشکم!!! یه باردیگه حس کردم خیس شدم...قشنگ مثل آب بود هیچ فرقی نداشت!!!خوابمم گرفته بود شدید...خلاصه یه چرتی زدم و وقتی بیدارشدم هنوزمشکوک بودم..زنگ زدم بلوک زایمان بیمارستان عرفان و ماماگفت چه کم چه زیاد باید بیای بررسی شی...

منم دیدم دکترامروز مطبه تصمیم گرفتم برم پیش خودش...

دکتر گفت اول یه سونو اورژانس برو.مشکوک بود بایدبری بیمارستان یه تست بدی مطمئن شیم..خلاصه رفتم سونو وگفت فعلا اوضاع خوبه وحجم آب کافیه وبنظرنشتی کیسه اب نیست...

بازم برگشتیم دکتر و دکترهم گفت به هرحال مراقب باش اگه زیاد شد بیابیمارستان...

سری اول هم معاینه لگن انجام داد...گفت لگنت معمولیه نه خیلی خوب و نه بد...وزنت هم که توی سونو زده بود3250 بعلاوه ومنحای 300...یعنی با300 تااختلاف...که دکترگفت نرماله ونسبت به لگنت برای زایمان خوبه..

اما درکل باتوجه به اینکه هنوز دهانه رحمم بازنشده بود ونرم هم نشده بود و گریدجفت 3 بود و سرت هنوز توی لگن قفل نشده بود گفت بعیدمیدونم بزودی بدنیا بیاد و24 ام نهایت بیا باآمپول فشار زایمان کنی و اگه نشد همونروز سریع سزارین!!!

ازونجائیکه 14 این ماه 9ماهم تموم میشه ودیگه میمونه اون 9روز باقیمونده راستش یه کم ترسیدم..آخه میگن نگه داشتن بچه توی هفته 40 ریسکه...خلاصه دکتر با بابات هم صحبت کردوگفت فکراتونوبکنید...میتونیدتادوشنبه صبرکنید وبعدش برید بیمارستان...یا باآمپول فشارطبیعی رو القا میکنیم یا سزارین..هرکدوم خواستید

ولی میگفت آمپول فشار خیلی قطعی نیست جواب بده و ممکنه خوب پیش تره و سزارین بشم...

منو بابات هم فکرکردیم که خب چه کاریه زوریه زوری بخوایم طبیعی بدنیا بیاد آخرشم معلوم نیست بشه یانه...

برای همین فعلاکه امروز چهارشنبه شبه و شما تشریف نیاوردی تصمیم منو بابات این شدکه یکشنبه یادوشنبه برم پیش دکتر...اگه شرایطم به همین منوال بود اولین فرصت سزارین بشم..آخه دکترگفت بایدوقت از اتاق عمل بگیره وبرای همین بهش خبربدیم قبلش...

دیگه نمیدونم تواین چندروز باقی مونده چی پیش میادفعلاتصمیم بر اینه...

اولویت اول سلامت پسرگلمه ودلم نمیخواد برای زایمان طبیعی بیشتر ازاین نگهت دارم...

ولی خودمونیما خیلی سرتقی!!! 9 روهم پر کردی...آفرین...ههههههههههههههه

اماخب پیش خودمون بمونه دیگه پسرم!!مامانت سه کم ناراحت شد!!چون همیشه دوست داشت طبیعی زایمان کنه...

دیگه لابد قسمت نیست...همیشه ازخداخواستم وقتی بدنیامیای انقدر سالم باشی که حتی زردی هم نداشته باشی و برای دستگاه ازم دورنشی..مهمترین چیز اینه که شکرخداحالت خوبه...

الان که فکرمیکنم 5 روز دیگه میای بغلمون یه جورائی استرس میگیرم!!! انکار تا الان باورم نشده بود قراره بزام!! الان همش فکرمیکنم یعنی ازعهدش برمیام؟؟؟؟واقعا 5 روز دیگه یه نینی توبغلمه؟؟؟و....

9ماه باورم نشده بود انگار!!!

 niniweblog.com

 و اماااااااااااااااااااا نتیجه گیری آخر این هفته!!!

این روزها انقدر بهم گفتن بچه زیاد مونده دیگه خودم وسواس واسترسی شدم!!!

باتوجه به نظردکترهم دیگه به دلم شک افتاد

واااااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااا

اصلا دلم نمیخواست سزارین شم...گریههههههههههههههههههههههههههههههه

ولی تو هم هیچجوری نمیای هرچی صبرمیکنم...باآمپول فشار هم زایمان ریسک داره...

خوش گذشته بهت پسرم..هیچ همکاری ای برای تولدنمیکنی...بعیده تاآخر40هم صبرکنم سرت کامل توی لگن بیاد!!! برای همین نمیخوام بیش ازین صبرکنم برای طبیعی و ریسک کنم

هرچندکه یکی از آرزوهام بود

اصل سلامت توئه پسرگلم...امیدوارم بزودی سالم بیای بغلم

امروز جمعه 13 اردیبهشته..هیچ خبری از دردنیست و سرت هم کامل توی لگن میچرخه...فکرکنم بیش ازین نباید صبرکنم..میترسم پیپی کنی یا خونرسانی جفتت کم بشه خدانکرده و....

قرارشده امروز خونه رو مرتب کنیم ودیگه بریم خونه مامانها

اول میریم یه سربیمارستان عرفان تا با خانم دکتر تماس بگیرن و وقت زایمان بگیریم...فعلا با بابا هی تاریخ بالاپایین کردیم آخرتصمیم به روز یکشنبه 15/2/92 گرفتیم...تا ببینیم دکتر وقت خالی داره یانه

تولدخالت 14 است وخیلی دوست داشت روز تولدش بدنیا بیای..ولی خب کارهای نامه گرفتن ازشرکت وهماهنگی بندناف و... است و عجله ای نمیشه...

بعدبیمارستان وتعیین تاریخ زایمان میریم خونه مامانم...تولد خالت روپیشاپیش بگیریم و برای آخرین بار تورو توی شکمم ببینن...

روزبعدشم میریم خونه عزیزیت واحتمالا صبح یکشنبه ازهمونجا پیش بسوی بیمارستان...

باورم نمیشه قراره از توی دلم یه نینی درآد!!!یه حس عجیبیه!!! ازحالا دلم برای تکونات تو دلم تنگ میشه عزیزکممممممممممممممممممممم

اصلا دلم نمیخواست سزارین شم وبعدش وقتی تو میای مامانت درد داشته باشه...ولی خب پسرکم نشددیگه...من حاضر بودم همه دردهارو قبلش بکشم وبعدش خوب باشم...دیگه خودتم نیومدی پسرم!!!مامان رو ببخش

نمیدونم قراره بیهوش شم یا اسپاینال(نخاعی)

خوبی نخاعی اینه که بهوشم وبدنیا بیای میبینمت...وای که چه لحظه ای خواهد بود

ولی بدیشم اینه بعدش 12 ساعت نباید آدم سرشو تکون بده و بعضیهامدتها سردرد وکمردرد وتهوع و..دارن...اییییییییییییییییییییییییییی همش میگم کاش طبیعی میشد...لابد صلاحی بوده چی بگم...سپردمت به خدا وسلامتتو ازخودش میخوام

بیهوشی هم که بدیش اینه تولدتونمیبینم...و میگن عوارض برای جنین داره چون سریع واردخون میشه و تا بندنافش قطع بشه وارد جریان خونشه...

نمیدونم توکل به خدا

فکرکنم پست بعدی درمورد تولدت باشه عزیز دلم

دیگه بیشترازبقیه بچه های سزارینی توی دل مامانت موندیها...یحتمل آنزیمهای کبدیت باید تکمیل شده باشه...پسرخوبی باش زردی نگیر...وااااااااااااااای طاقت ندارم یه دفعه دستگاه بخوایها...اینهمه نگهت داشتم توهم پسرخوبی باش سالم بیا بغل مامان وبابا

حس عجیبی دارم...یعنی دو سه روز دیگه من مامانم؟؟؟نینی توبغلمه؟؟؟چقدر عجیبه برام!!! انگار باورم نمیشه!!!

خودتم دعاکن پسرکم...کوچولوی مامان

 niniweblog.com

پسرگلم دیروز جمعه رفتیم بیمارستان عرفان

خانومه گفت دردته؟؟

گفتم نه اومدم به دکتر بگی من تصمیمو گرفتم میخوام یکشنبه صبح بزام!!!ههههههه

همچین مات ومبهوت مونده بود ومن براش تعریف کردم که تو پسر شیطون من قرار بود زود بیای آخرش تا الانم نیومدی و....و دلم نمیخواد سزارین بشم و...

ماما و پرستاری که اونجابود گفتن دکترحجتی خیلی دلش میخواد کمک کنه مریضهاش اونطوری که دوست دارن زایمان کنن و روی طبیعی هم خیلی تاکید داره...اگه گفته ریسک نکن حتما دلیلی داشته..

شب قبلشم زنگ زدم مامای یه شیفت دیگشون اونم همینو گفت که اگه دکترت یکی دیگه بود میگفتم بیا منم معاینت کنم ولی خب دکترحجتی فرق داره...

خلاصه اونروز زنگ زدن به دکتر...

اول شماترش رو جواب نمیداد...ماماگفت بیرون وایسم  بهم خبرمیدن...گفت چه ساعتی میخوای؟گفتم شب میشه؟؟؟!!!! گفت نه!!! گفتم پس صبح اول وقت اولین مریض!!!!!!!!!

گفت اگه دکتروقت نداشت کی بذارم؟؟؟؟گفتم شما به دکتر اسم منو بگو...برای رهائی از دست من نزا هم که شده خودشو میرسونه!!!!

 

خلاصه بعددقایقی اومدو گفت دکتر گفته یکشنبه6:30صبح بیمارستان باش...

بعدش کلی سوالهامو از پرستارکردم وبهش گفتم ببخشید من هیچوقت فکرنمیکردم سزارین بشم برای همین همه اطلاعاتم درمورد طبیعی بوده والان درمورد سزارین چیزخاصی نمیدونم!!! اونم خداخیرش بده انقدر سوالامو بامهربونی وآرامش جواب داد که خیالم راحت باشه...

بعدش تازه سوالهای باباتم جواب داد!!!!

بهش گفتم یکی ازدلایلی که طبیعی رو دوست داشتم این بودکه دلم نمیخواست بچم که میاد دنیا من درد داشته باشم و آه وناله کنم!

اونم گفت بدنیا بیاد سریع میذاریمش بغلت وقتی لپش بیاد روی صورتت همه چی یادت میره!!!

 

آخی نازی پسرگلمممممممممممممم...باورم نمیشه این اتفاقها قراره برای من بیوفته...واقعا شکم منو برش میدن یه پسرکوچولو میادبیرون ازش؟؟؟بعدش میدنش بغل من؟؟؟

چه عجیب!!!!!خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

واقعا تبارک الله احسن الخالقین!!!

 

بعد تموم شدن سوالاتمون بابا زنگ زد برای فیلمبرداری هماهنگ کرد..هورااااااااااا

یه کم بعد بیمارستان دلم گرفت..گفتم خدایا هرچی صلاح خودته...من ازت یه پسر سالم خواستم ،صالح،باتقوا وعاقبت بخیر

حتما طبیعی صلاحم نبوده...اصل سلامت پسرمه

 

خلاصه شبش رفتیم خونه مامانم وبرای خالت تولد گرفتیم...هی میگفت کاش روز تولدم میومد!!! نازی خاله ی پارساکوچولو

فرداش هم کلی بابات کارهای مرخصی و بیمه و... رو انجام داد و شبش هم رفتیم خونه عزیزیت که فردا صبح ازونجا بریم بیمارستان انشاالله

این چندشب خوابم نمیبرد! از انواع واقسام تفکرات!!!

 واقعا انگار 9 ماه خواب بودم الان تازه فهمیدم قراره مامان بشم!!!

بعضی دوستام میگن ماهاهم این حسهای عجیبو داشتیم!!!خداروشکر یه چیز من عادیه گویا!!!

حس میکنم شکم خالیمو ببینم شوک بشم!!!!هههه

به هرحال قراره یکشنبه دیگه بدنیا بیای..دعامیکنم سالم سالم باشی

توهم برای مامانت دعاکن حالش خوب باشه وبتونه بغلت بگیره

 

 

بارداری پوریا:

هفته39بارداریم از دوشنبه20 فروردین بود.

قراره روز یکشنبه 26فروردین1397پوریای عزیزم بدنیابیاد.بصورت تئوری میشه آخر هفته ی 39یعنی 9ماه تمام.ولی واقعیتش چون تاریخهای مامان فرق داشته شما4روز بزرگتر ازتئوری هستی.یعنی در9ماه و 4روزگی بدنیامیای.بعبارتی در دومین روز از هفته40.گاهی فکرمیکنم شکمم از زمان پارساکوچکتره.نگران وزنتم عزیزم.روزهای هفته گذشته که دکترگفته بودسعی کنم بهتربخورم کمی درتلاش بودم ولی الان واقعا اصلامیل غذاخوردن ندارم.همش ترش میکنم واسید معدم برمیگرده.خیلی روز وشبهای سختیه این آخریها.مهره های کمرم جوابم کردن!!ولی خب دوست دارم بیشتر بمونی بیشتر وزن بگیری چون اوایل تولد وزن هم کم خواهی کرد.اصلانمیتونم حتی مکملهام را بخورم.

این اواخرمطالب پارسا خوندم که نوشتم انگار9ماه خواب بودم.دیدم تاریخ تکرار شده!!!ههههههههههههه

انگار سر این بارداریم هم 9ماه خواب بودم الان فکرهای مامان شدن و شیردهی و بچه داری و زایمان به سرم اومده!!!!!!!!!

گاهی انقباضهای دردناک دارم که حتی نمیتونم راحت حرکت کنم تا ول کنه.

کارهای این هفتمون را با بابات نوشته بودیم که چیزی جانمونه.

 

اینم عکس آخرین روز مهمانیت در دل مامان.عزیزمممممممممممممممممممممممم

تو میخوای بغل من بیای ولی من دلم برای تکونهات و لگد زدنهات تنگ میشه!!!همین حس را یادمه سر پارساهم داشتم ولی وقتی بدنیااومد انقدر برام شیرین وعزیز بودکه یاد حرکات دلم نبودم.میدونم برای توهم همینطور خواهد بود.

 

پارسا در همه عکسهاهست!!!فکرنکنم هرگز ما عکس دونفری باهم داشته باشیم!!هههههه

 

کارهای روزهای آخرم را انجام دادم.کارهای مهد پارسا و نظافت وهرچیزی به ذهنم میرسید.

همه چیز آمادست پسرقشنگم.قدم روی چشم مامانت بذار بدنیا بیا.خوش میای عزیزکم.سرباز آقاصاحب الزمان باشی انشاالله.عاقیبت بخیر دنیاو آخرت باشی

 

نمیدونم این روزها چرا اینجوری شدم.همش بغض دارم.خودم میگم شاید ازکم خوابی و غذانخوردنه.الانم اینهارونوشتم گریم گرفت!!

آخه کجاش گریه داشت؟؟؟!!!!

سریع اشکهام سرازیره.

گاهی فکرمیکنم چقدرسخته پارسا رو نبینم بیمارستان باشم.بازگریه میکنم!!روزهای پیش کلی باهاش بازی کردم وبهمون خوش گذشت.هرچند همش حالت عصبی دارم و صبرم کمه وخسته میشم.ولی سعی کردم بهش خیلی خوش بگذره.قراره بدنیا بیای مهدش شیرینی ببره.یک کادوهم دادیم مهدش بهش هدیه بدن.هر روز میره مهدشمارش معکوس تولدت رامیگه بهشون.

خل شدم این آخریها.به بابا گفتم روز آخر سه تائی درکنارهم باشیم وکاری برای اونروز نباشه.میخوام فقط آروم باشم

 

 

 

watermelonweek 39

 

كودك شما آماده است تا به دنيا قدم بگذارد! او به ساختن يك لايه چربي جهت كنترل دماي بدن پس از تولد ادامه خواهد داد؛ اما اكنون حدود 60 سانتي متر طول و 3150 گرم وزن دارد

(پسرها معمولا كمي سنگين تر از دخترها هستند). اندامهاي بدن كودك شما كاملا رشد كرده و در محل نهايي خود قرار گرفته اند و با شكل گرفتن يك لايه جديد از پوست زير لايه خارجي فعلي به تدريج پوست جديد جايگزين پوست قديمي مي شود.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

شیرین
10 اردیبهشت 92 23:46
نازی خاله جونم تا هروقت که فکر میکنی واست خوبه بمون اما همیشه سلامت باش گل پسر.مهمترین چیز واسه مامان سهیلا سلامتی شماس عزیز خاله.


زیادی بمونه میکشیمش بیرون دیگه!!!بچه صلاح خودشونمیدونه که!!!ههههههههه
شیرین
15 اردیبهشت 92 16:40
سلام جیگر خاله.الان که دارم مینویسم خداروشکر شما سلامت به دنیا اومدی عزیزم.حال خودت و مامانت هم خوبه.
شکر خداااااااا.
انشالله که همیشه یه گل پسر سالم و صالح و باتقوا و عاقبت بخیر باشی پارسا جان.


ممنون خاله جون....همیشه دعاهای خوب خوب داری برای پارسا
انشاالله خداپسمل گلیتوببخشه بهت
*نیلوفر*
15 اردیبهشت 92 23:27
سلام .
من همیشه وبلاگتو دنبال میکردم تا به امروز- تبریک میگم تولد پسر گلت رو.
امیدوارم سالم باشه و همیشه باتقوا.
این حس و حالتو منو بیشتر مشتاق میکنه برای دیدن فرزندم.
اما من هنوز دورم تازه تو ماه پنجم بارداری.
برام دعا کن مث تو به خوبی تمومش کنم هرچند که انتظار واقعا برام سخته چون خیلی مشتاق دیدارشم..
امیدوارم سالم باشه تا منم مث تو ببینمش.



نیلوفرجون واقعاروزهای شیرینی درانتظارته
با امیدوخوشحالی بگذرون این مدت رو
چون یه فرشته ناز بزودی میادبغلت
مامان مرضیه
16 اردیبهشت 92 16:51
ایشالا به سلامتی گل پسرت بیاد ... چرا سزارین نمیکنی چقدر دل داری میخوای صبر کنی تا خودش بیاد مواظب خودت و آقا پارسا باش فکر کنم بیاد تا 2 ..3 ماهی نتونی بیای بنویسی اون اولش خیلی کار داری از الان خسته نباشی


انشاالله
آخرشم سزارین شددیگه
هههههههههه