پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

سی و چهارمین ماه زندگیت...تا آخراسفند94

1394/11/21 19:57
نویسنده : مامان
1,228 بازدید
اشتراک گذاری

سی و چهارمین ماه زندگیت از 15 بهمن تا 14 اسفند بود.

در این عنوان از مطالب میخوام خاطرات تا آخر اسفند94 را برات بنویسم.از سال آینده فصل به فصل برات مینویسم.

-اولین روز این ماه از زندگیت مصادف با تولد خانم همسایمون بود.بدون اینکه خبر داشته باشه خونمون براش تولد گرفتیم و سورپرایزش کردیم.چون مهمونیمون زنانه بود بابات هم کمکم نبود و فکرکنم اولین مهمونیه غذاییم بودکه دست تنها بودم.حین کار در شب قبل همش دعامیکردم که خوشحال و روبراه باشی وهمش بهم نچسبی و بذاری کاربکنم و حسابی هم بهت خوش بگذره.خداروشکر روز تولد هم با سه تابچه هایی که البته چندین سال ازت بزرگتر بودن حسابی خوب بازی کردی.تا شمعهای کیک را روشن کردم فوت کردی!!!!!عاشق فوت کردنه شمعی...

خیلی بهت خوش گذشت و حسابی روحیه ات عوض شد وتادیروقت شب ازخوشحالی باخودت بازی میکردی و انرژی داشتی.خیلی روحیه ات تغییرکرد.کی میشه این فصل سرد بگذره هی بریم بیرون بابچه ها بازی کنی کیف کنی عزیزکم.

چقدر باچهرت ادا درمیاری!!!

 

 

-یکی از اولین روزهای این ماه زندگیت 15دقیقه ای برف اومد و کمی نشست.ولی تا بریم توی حیاط بیشترش آب شد.کوچکتر بودی برف دیده بودی ولی یادت نبود.مدت کمی زیر برف بودی ولی خیلی خوشت اومد.با برف توی باغچه ها بازی کردی و رومیساهم برف آورد توی حمام بازی کردین!!! انقدر خوشت اومد به این فکرکردم بریم آبعلی وبازی کنی.روز21 بهمن با آقاجون ومامان جون وعزیز بردیمت آبعلی...

خیلی خوشت اومدو حسااااااااااااااااااابی بازی کردی و راضی نمیشدی خانه بریم...

لحظاتی بعد از این عکس کلا دوربین و صورت من برفی شد..گلوله برف دستت گرفتی....

خیلی برف برات جالب بود و همش دراز میکشیدی و غلت میزدی

اولش سوار این سورتمه ها نمیشدی و کلی گولت زدم..ولی بعدش خوشت اومد.برام سختم بود بکشمت بالای کوه..یه مقداری بالامیبردمت و بعد میکشیدمت پایین..بعدش هم یکی دوبار با آقاجونت رفتی...

سوار ماشین که باشی منتظری راننده پیاده بشه بپری پشت فرمان و بقول خودت لانندگی کنی...گاهی هم گیر میدی هی بوق میزنی هی بوق میزنی.همه را شاکی میکنی.یه خانمه دعوات کرد گفت بچه بوق نزن..ولی خب کسی بهت بگه کاری را نکن لج میکنی..دستت را گذاشتی روی بوق و زل زدی بهش هی بوق زدی..

مامان جونت داره دهانت بیسکوییت میذاره

آخرنفهمیدم حیوانات را دوست داری یانه...هم میخوای نگاهشون کنی و برات خیلی جالبه و هم دوست نداری زیاد نزدیکت بشن

میگفتی خیلی خوش گذشت

توی راه هم وانت هندوانه ای دیدی باذوق گفتی آقاجونت برات بخره و صبر هم نداشتی همون توی ماشین خوردی.نوش جووووووووووووووووووووونت عزیزکم

 

 

 

-دارم برای سال95 برات تقویم درست میکنم ونیاز به عکسهای جدید ازت دارم.ولی مگه همکاری میکنی!!!تا دوربین میبینی شکلک درمیاری یا میخوای سریع بری

دارم با انگشت نشانت میدم کجارو نگاه کنیٰبجای اینکه اونجارو نگاه کنی خودتم باانگشت نشان میدی!!

 

 

- هیچ وسیله ای از دستت درامان نیست...به سقف هم باشه با توپ میزنی بهش..اینم قاب عسکها

 

-عاشقه گربه هستی.یکسری فیلم گربه دانلود کردم گاهی میبینی و غذابهت میدم

 

 

-ازبین ماشینهاهم علاقه مندیت به پیکانه!!به این ماشین هم میگی پیکان.برای خودت سوییچ هم گذاشتی

 

-از تمام وسایل برقی که صدامیده میترسی.اوایل اینجوری نبودی.الان از خیلی چیزهامیترسی.ازهروسیله ای که بدون خواست تو صدابده میترسی.مثلا اگه دکمه ی وسیله ای راخودت بزنی صدابده نمیترسی ولی وسایلی که روشن و خاموش داره مثل اسباب بازیهایی که دکمه روشن رامیزنیم خودش راه میره صدامیده میچرخه و..میترسی!!!! هرروشی برای نترسیدنت به کاربردم فایده نداشت.تااینکه میخواستم چرخ گوشت روشن کنم گریه کردی.منم شروع کردم باچرخ گوشت صحبت کردن که چرخ گوشت گریه نکن غصه نخور پارسا دوستت داره ازت نمیترسه و...

مقداری اثر بخش بود.سریع اومدی چرخ گوشتو بوس کردی..

بعد همین داشتان را با خردکن و همزن برقی و آبمیوه گیری داشتیم...

انگار بهتر شدی..خداروشکر

سعی میکنم تو کارهای خانه خیلی دخالتت بدم.هرچندسرعتم خیلی کارمیشه ومعمولا کارم هم چندبرابر میشه

ولی دوست دارم تجربه کنی

اینجاهم داری کمکم کیک درست میکنی

 

-عیدیت را جلوجلو بهت دادم خوشحال بشی و بازی کنی باهاش

 

-و دیگرعکسهای پسرکم

 

 

-اینم اولین باری که پسرکم آرایشگاه رفت.قربونت برم یه کم استرس داشتی ولی بروی خودت نمیاوردی و آروم ومتین بودی

پسندها (3)

نظرات (2)

صدف
16 اسفند 94 22:13
سلام سهیلای عزیزم ماشا...پارسا جون مردی شده برای خودش..انشا..همیشه سالم و تندرست باشند. دوستتان داریم
مامان
پاسخ
سلام عزیزم ممنون ازمهربونی شماااااااااااااا
رها
13 اردیبهشت 95 0:49
سلام عزیزم، سال نو مبارک، پارسا ی عزیز چطوره؟ چرا به وبلاگت سر نمیزنی،دلم براتون تنگ شده
مامان
پاسخ
سلااااااااااااااااااام تقصیره مامان پارساست!!چشم زودبزود سرمیزنیم