پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

بیست و چهارمین ماه زندگیت

1394/1/16 19:39
نویسنده : مامان
2,005 بازدید
اشتراک گذاری

بیست و چهارمین ماه زندگیت از 15 فروردین تا 14 اردیبهشت بود.

چقدر زود عنوان بیست و چهار ماهگیت رسید.انگار دیروز بود که توی شکمم وول میزدی.ماشاالله پسرم دیگه بزرگ شده آقا شده.

بازهم اول اینماه زندگیت این عنوانو درست کردم که سعی کنم از وبلاگت عقب نمونم.این روزها اصلا حال خوشی نداری.امروز که مینویسم یکشنبه 16 فروردین است.دیشب تا صبح بیقرار بودی و گریه کردی.واقعا نمیدونم چته و این موضوع خیلی ناراحتم میکنه.یک هفته گذشته روزی دونوبت سفکسیم خوردی.نمیدونم واقعا ممکنه هنوز عفونت گوش اذیتت کنه؟؟!!!یا شاید هم گرفتار دندانی.هنوز2.5 دندان آسیای بزرگ مونده دربیاری.این فکرو خیال و شاید و نکنه ها اعصابمو بهم میریزه.دیشب فقط میگفتی مامان مامان.برات شیاف استامینوفن زدم.معمولا درد داشته باشی شیاف بزنم چهارساعتی میخوابی ولی نیم ساعت هم نخوابیدی.بهت شربت دل درد دادم باز با گریه بیدار شدی...بروفن دادم...فایده نداشت.واقعا نمیدونم چی بود.چقدر بده نمیتونی بگی.همش پیچ میزدی دور خودت.با هرمامانی که با التماس میگفتی انگار قلب من داشت ازجا کنده میشد.دیروز هم دستت اتفاقی خورده بودی توی چشمم اصلا نمیتونستم باز نگهش دارم و شب همش قی میکرد.امروز بهترم ولی بازهم اتفاقی دستت خورد توی همون چشمم!!!!!!!!!!

باخودم هی فکرمیکنم یعنی چه درد و ناراحتی ای ممکنه باعث بشه اینطوری بیقرار باشی؟؟واقعا طاقتشو ندارم.اگه اینطوری پیش بره بازهم میبرمت دکتر.البته طی دوسه روز پیش برات ماست تست کردم که بازهم حساسیت نشان دادی و دیشب باخودم فکرمیکردم نکنه بخاطره اونه که اذیت شدی.آخه قبلاهاهم که نمیدونستم حساسیت داری و بهت گاهی سرلاک میدادم شبهاش همینطوری بیقرار بودی.خلاصه دیشب هی بیدارشدی و تقریبا هردومون 10صبح خوابیدیم تا3 بعدازظهر.انگارکمی از دیشب بهتر بودی.اونم برات سی دی چرا گذاشتم و اومدی بغلم هردومون توهمون حالت خوابمون برده بود.بیدارشدم دیدم سی دی تموم شده اصلا نفهمیدم.ولی طی روزهم حال و حوصله نداشتی.دیشب که بهت ماست میدادم فکرمیکردم که چرا اصلا من انقدر اعصاب خودمو برای اینکه لبنیات بخوری خورد میکنم.داری مکمل میخوری دیگه.ولی وقتی اینجوری بیقرار میشی باز برمیگردم حال اول و باخودم فکرمیکنم نکنه خدانکرده کلسیم توی کلیه هات رسوب کرده اذیتت میکنه و....

آخه یکبار آزمایش ادرار دادی کریستالش بالا بود و گفتن مایعات بهت زیاد بدیم که این کلسیم رسوی نکنه.

کی میشه خودت بگی ازچی ناراحتی پسرکم.انشاالله همیشه تنت سالم باشه و ناراحتی نداشته باشی.

الان که برات مینویسم ساعت8 شبه و با آقاجونت سه ساعتی هست رفتی پارک.بنده خدا طاقت نداشت بشنوه دیشب ناراحت بودی و خودشو رسوند بهت.تو هم مثل همیشه از دیدنش خیلی خوشحال شدی.وقتی داشتی میرفتی باهات بای بای میکردم ولی بهم گفتی:در بسته!!!یعنی برو توی خونه در را ببند!!!خیلی ممنون پسرم!!قه قههمزد زحماتمه دیگه!!!هههههههههههه

کلا میخوای بگی در را ببند میگی دربسته...میخوای بگی در را باز کن میگی در باز!!!خنده

حرف زدنت خیلی بامزه شده.از فعلهاکه استفاده میکنی واقعا خنده دار میشه.هرچی ما درموردت میگیم وقتی میخوای استفاده کنی خودتم همونو میگی.مثلا وقتی میوفتی میگم افتاد.بعدش خودتم میگی افتاد.بهت میگم بگو افتادم ولی یکبار میگی افتادم باز میگی افتاد.فعلهات همه سوم شخصه مفرد یا امریه!!!

حرکاتتم خیلی بامزه شده.بسیااااااااااااااااااااااااار هم آتیش شدی.قبلاها توپ زیاد دوست داشتی الان ماشین هم اضافه شده البته بیشتر کامیون دوست داری!!!

 

 

 

توی روز گاهی در را باز میذارم هوا عوض بشه چون توی راهرو هم رفت و آمد نیست.ولی یکسره دخترهمسایه پایینیمون را صدا میزنی طوری که از خونشون میاد بالا.اسمش رومیسا است ولی بهش میگی سیمیسا.هروقت هم میره میگی رفت مدرسه!!!البته در فلزی را میبندم که بیرون نری.وقتی بابات از راه میاد هم دادمیزنی بابائی..باباجونم...

 

جدیدا دخترهمسایمون معمولا یکبار خانمان میاد.منم سریع از زمان استفاده میکنم هی براتون خوراکی میارم.معمولا براتون کتلت درست میکنم و بعدش هم سیب زمینی.آخه هردوتون خیلی دوست دارید.3 الی 4کتلت را در کنار رومیسا میخوری.ازنظراینکه توش تخم مرغ هم میزنم و بهانه ای میشه تاتخم مرغ بخوری هم خیلی خوبه. چون جدیدا باز اعتصابه تخم مرغی کردی و لب نمیزنی.البته گاهی آقاجونت با بازی و کلک بهت میده!!!

این اواخرکه داری دندان درمیاوری و فقط دوست داری غذاهائی بخوری که نیاز به جویدن نداره.هی برات سوپ و فرنی درست میکنم.البته حسابی مقویشون میکنم که ازهمه گروههای غذائی خورده باشی.

گاهی هم یا توی حیاط یا توی راهرو با رومیسا مینشینید و براتون خوراکی میارم

 

-گاهی تمرینت میدم عقب ماشین بنشینی.ولی خیلی فایده نداره چون کمربند نمیبندی و آتیش میسوزونی انقدر میترسم که بیخیال میشم و ترجیح میدم جلو بنشینی.هرچند جلو هم میشینی کلافمون میکنی.هی شیشه را بالا پایین میدی،دستت را میدی بیرون،وسایل داشبورد را میریزی بیرون و...

نمیدونم صندلی ماشین بچه را برای چی ساختن.یعنی خوش به حال کسانیکه بچشون روی صندلی ماشین بچه مینشینه واقعا!!!

من که در رویاهامم نمیبینم تو بنشینی!!!! یعنی عمرا !!!

روزی که داشتیم میرفتیم بدرقه عموت وخانواده اش به فرودگاه امتحانی عقب نشستی

ولی انقدر بازیگوشی کردی که خودم آوردمت جلو!

اونروز قرار بود خانواده عمو بزرگت عازم مکه بشن.فرودگاه که رسیدیم ساعاتی طول کشید تا هواپیماشون پرواز کنه و توی این مدت حساااااااااااااااااااااابی بازی کردی.میری سراغ بچه های بزرگتر از خودت میگی:نینی راه برو، بدو!!!

یه محدوده بود زنجیر گذاشته بودن کم کم بچه هارو جمع کردی اونجا.یه پلیس  اونجا بود کلافه شده بود.

پیرمردی اونجا مدتها ایستاده بود و نگاه میکرد.آخرش بهم گفت همه ی این فتنه ها زیر سر بچه ی توئه!!!!

منم هیچی نگفتم...گفت ماشاالله خداحفظش کنه!!

خب واقعا چیکار کنم یکجا نمیمونی.همش درحال دوندگی هستی.به بقیه بچه هاهم گیرمیدی.یه دختری روی چرخهای چمدان نشسته بود باباش راه میبردش رفتی بهش گفتی نینی پا..به پاهات اشاره میکردی میگفتی پا..پاشو راه برو..بدو بدو

ماشاالله صبح تا شب بدوی آخ نمیگی.تازه عمرا هم آخر شبش راحت بخوابی.همش سرخوابیدنت باهم دعوا داریم.هی بهانه میاری که نخوابی.فهمیدی وقتی آب بخوای حتما بهت میدم برای همین میخوای نخوابی اولسن چیزی که میگی آب میخوامه...یعنی گاهی حس میکنم دارم خل میشم واقعا!!!

 

وقتی هم عمو و خانواده اش از مکه برگشتن و به استقبال رفتیم بازهم علاقه داشتی بدو بدو کنی ولی واقعا نمیشد زمین بگذارمت چون خیلی شلوغ بود.عوضش به منزلشون که رفتیم تلافی درآوردی و حتی سر سفره هم به سختی دقایقی نشستی

شبش هم توی سالن تا تونستی راه رفتی.یه نینی اونجا بود خیلی کوچولو هی میرفتی میگفتی نینی بفرمایید و ماشین یا توپت را بهش تعارف میکردی.چندباری هم مایعات ریختی روی زمین که برای اینکه سر نخوری مجبور شدیم منو بابات سریع تمیزکنیم.عادته ته آب لیوانت را هرجا باشی همونجا خالی میکنی!!!!

این هم تصاویر آتشه اندک دقایقی زیر خاکستر مانده!!

الان دیگه از خاکستر بیرون اومد!!

-توی این ماه عمرت یکبارهم اتفاقی جمکران رفتیم یعنی قرار نبود بریم ...در راه منزل کسی پیش اومد که جمکران هم سری بزنیم.اونجا یک پارک روبروش بود کلی بازی کردی.

نمیدونم چه چیزیه یادگرفتی با چرخ عصاییت میزنی تو پای بچه ها!!!

 

-توی اینماه یکروز هم با دوستانم پارک بانوان قرارگذاشتیم.وقتی رسیدیم تقریبا همه رسیده بودن و بچه هاشون مثل انسانهای متمدن کنارشون نشسته بودن و سرگرم بودن.دوستهام بهم گفتن بچه هاشون وقتی رسیدن بازی کردن و سیر شدن و من هم بذارم تو کمی بازی کنی سیر شی و بعد بشینم.خلاصه از 12:30ظهر تقریبا بازی کردی و تا 5عصر بزور از پارک آوردمت بیرون!!!

همش در حال دویدن و بازی و از کوه بالارفتن و...

توی یک سرازیری توپت را انداختی و هرچی دویدم دنبالت بیخیال نمیشدی.آخرش قایم شدم ببینم سراغمو میگیری؟؟دیدم نه انگار نه انگار و به زور بغلت کردم و برگشتیم پیش دوستان...

یکبار هم بالای سرسره ایستاده بودی هربچه ای میخواست بنشینه سر بخوره هولش میدادی پایین..

یه مادری اونجا بود و نمیدونست من مامانتم گفت بعضی مادرها بچه هاشونو اینجوری ول میکنن برای خودشون فحش میخرن!!!سوال

وقتی بعدش فهمید من مامانتم بنده خدا خجالت کشید.

همش توی اون مدت درحال دوندگی بودم.البته سعی میکنم زیادبهت نزدیک نشم که توی جو بازیه خودت باشی ولی دورادور مراقبتم چون خیلی آتیشی!!!

یکبار نزدیکت بودم و میدیدمت درحد چند ثانیه نگاهت نکردم دیدم نیستی و ترسیدم.بعد دیدم نشستی زیر سرسره!!!

اینجاهم داری فوتبال دستی بازی میکنی

برگشتنه هم آقاجونت اومد دنبالمون و توی راه خوابت برد و تقریبا 3 ساعتی خوابیدی و باز شب در خدمتت بودم!!!!غمگین

یعنی در حد یه عکس انداختن ننشستی

درحال بازی سه چهار تا کتلت خوردی ولی چه فایده به اندازه ده تا کتلت کالری سوزوندی.

وااااااااااااااااااای میدونم اینسری دکتر بریم یا بهداشت کلی دعوام میکنن که چرا وزن نگرفته.آخه از 18ماهگیت وزنت کمتر هم شده و با قدکشیدنت خیلی لاغرترهم بنظرمیای.

من نمیدونم اینهاخودشون مادر نبودن یا بچه هاشون آتیش نبودنمتفکر

خب من هرچی بهت میدم بخوری ده برابرش میسوزونی واقعا چیکارکنم؟؟؟

 

 

 

-این هم عکسهات حینه بازی با آقاجونت

به هرکی هم میخوای بوس بدی لبتو میاری جلو به حالت غنچه.هرچی میخوام این عادتو از سرت بندازم و یادت بدم لپ را بوس کنی ولی هنوز که....گریه

تا موقع خواب که چه عرض کنم چند ساعت هم گذشته از موقع خواب درحال بازی هستی.مخصوصا وقتی خانه آقاجونت باشی.برات توپ پرت میکنه میدوی با شوت میزنی.

گاهی هم برای غافلگیر کردنت توپ را هوا مینداخت ولی سریع با دست میزدی

نمیدونم میخوای بالاخره فوتبالیست بشی، والیبالیست بشی..خلاصه تکلیف مارو زودتر روشن کن!!!

 

 

-اینماه برای بابات و دوستم که همکارشه تقویم رو میزی درست کردم.اینم صفحاتش:

ایده هائی توی ذهنم بود که برات تقویم بهتری درست کنم ولی واقعا بهم اجازه نمیدادی و همینشم هول هولکی شد...

انشاالله سال آینده..فعلا که بابات خیلی خوشش اومده و میگه توی شرکت نگاه میکنم و انرژی میگیرم.البته بابات اصرار داشت عکس خودمم بذارم ولی دوست داشتم پسرکم تقویم انحصاری داشته باشه!!!

 

-پسرکم عاشقه پارکی.مخصوصا اینکه با آقاجونت بری.وقتی میریم خانشون تا از راه میرسه میگی سرسره!!!

اینجاهم مامانجونت داره کفش به پات میکنه بری سرسره!

این هم پسرکم شادمان در برگشت از سرسره!!وقتی با آقاجونت میری پارک معمولا دوسه ساعتی میمونید.بنده خدا میاد دیگه حالی براش نمونده

یکی دیگه از سرگرمیهای موردعلاقه ات در خانه آقاجونت ورزشه!!!گیر میدی به آقاجونت که هی لوازم ورزشی را از کمد بریزه بیرون و باز بذاره داخل!!!! وقتی بیرونه هی روشون راه میری یا بعضیهاشو بلندمیکنی و خلاصه انگار اسباب بازیته

مقر فرمانروائیه بعدیت خانه باباجونیته!! اونجا که به گربه های محلشون هم زور میگی!!!!!!!!!!!!!!!

پسرعمو کوچکت ماشینهای بازیه بچگیش را بهت هدیه داده و خلاصه چند وقتیه حسابی مشغولشونی

عزیزکم باز داری دندان درمیاری و حال و حوصله نداری.دیگه این دوتا را دربیاری تمامه بسلامتی

عزیزیت نزدیک خونشون یه دمپائی دیده بود وخیلی دوست داشت برات بخره.چون رنگش سبز داشته و موردعلاقه ی هردوتونه.ولی سایز پایت را نمیدونسته.برای همین من را فرستاد برات خریدم

با دمپائیهایی که پشتش باز باشه وقتی توی حیاط میدوی زمین میخوری

فدای این پاهای کوچولوت بشمممممممممممممممممممممممممممم

وقتی بهت میگم فدات بشم میگی بشو!!!!!

چون غذا نمیخوردی عزیزیت برات کتلت آماده کرد و توی حیاط با باباجونیت مشغول بازی شدی و کتلتهایت راهم خوردی

اینجاهم داریعزیزیت در طبقه بالا را نگاه میکنی

و بعد با باباجونیت مشغول پخت و پز شدین!!!

 

 

راستی دو سال قمریت هم بسلامتی کامل شد...24 جمادی الثانی

شاید خنده دار بیاد ولی یکی از مسائلی که شاید همیشه خیلی ازش راضی نباشم و ناراحتم کنه زمانه از شیر گرفتنته.خب ازنظر دستورات دینی باتوجه به نه ماهه بودنت 21 ماه کامل و کمی بیشتر را شیرخورده بودی و باتوجه به تاکید دکتر و مشاورت ازشیرگرفتنت میدونم لازم بود...ولی با اینحاااااااااااااااااااااااااااااااااااااال نمیدونم چرا پشیمونم.

شاید بابته دلتنگیمه...آرزوم شده یکبار دیگه شیرت بدم.هرچند آخرهاش بینهایت اذیتم میکردی و عملا یکسره شیرمیخوردی و بهانه میگرفتی و واقعا کلافه شده بودم

ولی انگار بعد شیردهی دیگه هیچ حسی از در کنارت بودن برام با احساسه اون لحظات برابری نمیکنه.خودم هم بیشتر از تو دنبال راه و جایگزینی برای پرکردن این خلا هستم.مخصوصا وقتی عکسهای موقع شیرخوردنت رامیبینم یا وقتی توی خواب داری ادای مک زدن درمیاری حس میکنم دارم از غصه و دلتنگی میترکم!!!

نمیدونم من غیر عادی هستم یاهمه اینجورین!!!

به هرحال خیلی دلم تنگ شده.آخه بسکه وروجک هستی دیگه هیچ جوری درست توی بغل آدم نمیمونی کیف کنم.

خدایا شکرت که تونستم پسرکم راهمونطور که دوست داشتم باشیرخودم به حدی که خودت سفارش کرده بودی تغذیه کنم...

این خل بازیهای منو ببخش!!!

یه مادره عجیب غریبم دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جدیدا تو هم گاهی سراغ شیرت را میگیری.نمیگی بخورم ولی خب احساساتی نشان میدی !!منم سریع حواست را پرت میکنم.

 

 

-راستی برات یه برنامه ریزی کردم که حفظ قرآن را شروع کنی.فعلا از انتهای قرآن به اول داریم شروع میکنیم و سوره ناس هستیم.خوب همکاری میکنی و مثل خودم قرائت استاد پرهیزگار را دوست داری .عزیزیت همیشه بهت میگه پارسا انشاالله تو حافظ قرآن بشی.خیلی دوست داره قرآن حفظ بشی.

من قلبا دوست دارم وهمیشه برات آرزو میکنم عامل به قرآن باشی و چون حفظ قرآن کمک به این هدف میکنه اینکه قرآن را حفظ باشی دوست دارم.

دلم میخواد قرآن با گوشت و خونت آمیخته بشه و چراغ هدایتت در زندگی باشه..منکه برای خودم درخصوص قرآن خیلی حسرت ازدست دادن زمانهای گذشته را دارم بنظرم کودکی خیلی فرصته خوبیه ولی خب سعی میکنم الان با تو بهتر پیش برم و جبران کنم.امیدوارم تو ازفرصتهات استفاده کنی و چیزهای خوبی یاد بگیری عزیزکم.

همیشه آرزوم اینه عاقبت بخیر در دنیا و آخرت باشی

 

-عاشق تکرار کارهای ما هستی...اینجاهم داری گردگیری میکنی برام!

 

 

-به نقاشی خیلی علاقه داری.مخصوصا به مداد شمعی و البته آخرشم کندن چسبها و کاغذ دور مدادشمعی و گاهی هم گاز زدنش!!!!یعنی یکبار چنان گاز زدی مونده بودم دندانهات را چجوری تمیزکنم!!!!

اینجا بابات داره برات هرچی سفارش میدی میکشه

اینم پسرکم در حال مطالعه!! این کتاب را یکی از دوستانم پارک رفته بودیم بهت داد.همش دنبال حیواناتشی.میگی پیشی کوشی

 

-یعنی یکسالی بود درگیر بودم که درهای تکیه کابینت را چجوری ببندم نتونی بازکنی!!جدیدا هم حسابی لجباز شدی.هرچی بهت میگم "نه" اصلا فایده نداری.هی میگی چشم چشم چشم!!!ولی همزمان داری کار خودتو انجام میدی.واقعا نمیدونم نه را چجوری باید بهت بفهمونم.گاهی کلافم میکنی.مثلا یکبار همین در کابینت را هی میخواستی باز کنی برنج را بریزی.هرچی جلوی کارت رامیگرفتم وهر ترفندی میزدم حواست پرت بشه و..فایده نداشت.دیگه آخرش عصبانیم کردی بلندت کردم گذاشتمت توی اتاقت جدی بهت گفتم بشین همینجا.بدو بدو قبل من دویدی بیرون باز رفتی سراغ کابینت!!!خلاصه میگن مشکلات باعث شکفتنه نبوغ آدم و پیداکردن راه حل میشه منم اونموقع بود که شکفتم و به روش به شرح شکل زیر(!!!!)بالاخره کابینتهای تک در راهم بستم.حالا مونده 2 کابینت تک در که دیگه از این پایه ها هم نداره.اونها را کی بشکوفایم نمیدونم!!!!یه کم دیگه اذیتم کن شاید در سطح جهانی مطرح شدم!!!ههههههههههههههههخندهقه قههخندونک

حالا در موضوع اینکه یک کابنت تک در که زیرشم مثل شکل بالا پایه نداره را چجوری قفلش کنیم رقیب میطلبم!!!

خودمم برم از دست تو فکر کنم!!فعلا که با چسب پهن هی وصل میکنم زیر کابینت.ولی واقعا سخته هی چسب زدن!!

برای در میز زیر تلویزیون هم واقعا دیگه خسته شدم بسکه چسب زدم و هی کندی.آخر به فکرم رسید کلا دورتا دورش یه بند سفت ببندم که درهاش بازنشه.وقتی توش کار داشته باشم نخو را بالامیدم درشو بازمیکنم ولی هنوز تو زورت نمیرسه و البته هیچ وقت جلوت انجام ندادم که یاد بگیری و وسایلی که نیاز نمیشه راهم توش چیدم

 

-آتیششششششششششششش!!! آخه چه کارهائیه تو میکنی پسرکم؟؟؟!!!! اینجا داری شیشه شوی را هی از اینور اپن پرت میکنی اونورش!!

آخرشم گفتی هورا بارون فهمیدم زدی ترکوندیش بالاخره

خسته نباشی

البته درش باز شده بود ولی تقریبا بیشترشو ریختی روی فرش..بنظرم رنگ فرشمون کمی رفت!!! با تشکرات ویژهخسته

همچنان عاشق چرخاندن وسایل هستی.اینم وضع درهای قابلمه در خانه ی ما:

الان راضی هم هستی

 

 

-این هم پسرکم درحال پرتقال خوردن.انقدر دوست داری.خودت پوست میکنی و بعدگاز میزنی

 

 

-یکبارکه با آقاجونت رفتی پارک پیپی کرده بودی ولی چون مشغول بازی بودی آقاجونت نفهمدیه بود تا جائیکه پات شروع به سوزش میکنه و به آقاجونت میگی پیپی کردم!!!وقتی رسیدی خانه حسابی پاهات سوخته بود و یک هفته ای طول کشید تاخوب شدی.توی اون مدت معمولا روزی دوبار حمام میرفتی و البته فقط توی وان بازی میکردی و سرت را خیس نمیکردم.

خودم هم بیرون حمام پشت در مینشستم نگاهت میکردم وکارهایم را انجام میدادم

اینم عکسهای موقعی که باهم حمام میریم و نقاشیهای پیکاسو مادرت که طبق سفارشت انجام میدم!!!

درحال ماساژ دادن لثه!

اینجاهم همه اسباب بازیهات را ریختی توی وان و نشستی روشون نمیتونی برشون داری!

 

 

 

-یکروز قبل روز پدر امسال حسابی مهمانی رفتی.اول خانه باباجونیت

اینم درحین آب خوردن از شیشه

آب پرید توی گلوت

یعنی اگه گذاشتی ازت یه عکس درست بگیرم ای مرد و پدره آینده

با باباجونیت مشغول نمازخوندنی!

سعی میکنی اداش را دربیاری

مهرها را دستت میگیری وقتی باباجونیت میخواد سجده بره بهش میدی!

بعدش خانه آقاجونت رفتیم و اونجا منو بابات درتلاش بودیم ازمغازه ها برات کادوی تولد بخریم و تم تولدتو چاپ کنیم که بسختی موفق شدیم چون فرصت خیلی کم بود.البته تم تولدت موند که مامانجونت ببره زحمت چاپشو بکشه برامون بیاره.

بعدش هم رفتیم منزل بابابزرگهام.که اولی را خواب بودی

هی این باطری شارژیهارو پرت میکردی روی میز.همش میترسیدم شیشه میزشون را بشکنی.آخرشم نفهمیدم چطوری شعبده بازی کردی باطریها ناپدید شد!!آخه بچه جان نمیگی برای تولدت لازم داریم!!

وقتی خانه بابابزرگ رفتیم یک گربه روی ماشینی لم داده بود.وقتی برگشتیم هنوز اونجا بود و تو رفتی سراغش و آقاجونت هم به دنبالت! خلاصه انقدر گیر بهش دادی آخرش گربه اومد پایین و هی چرخید دور سطل آشغال و تو هم چرخیدی دورش و آخرش هم فرار کرد بالای دیوار.

یکی از دایره ها توئی و اون یکی گربه ی بیچاره!

بعدشم هیچ جوری نمیومدی بریم و بابات بزور آوردت بالاخره

بعد هم خانه عمو بزرگم دعوت داشتیم..اونروز حسابی مهمونی رفتی و خانه عمو هم حسااااااااابی بهت خوش گذشت چون کیمیا دخترعمو کوچکم هم بود و خیلی دوستش داری و هرچی بلد نبودید ازهم یادگرفتید.

البته عمو هم بهت کارهائی یاد داد!!!مثلا پشتک زدن که کلی زحمت کشیده بودم فراموش کنی و دیگه انجام ندی.آخه میری روی مبل و پشتک میزنی با کمر پخش زمین میشی.یعنی سکته میدی منو!!

اینجاهم عمو داره تمرینت میده

بعد هم با کیمیا میغلتیدید روی زمین!

آخرشم یه کم مراسم بزن و برقص داشتن.تو هم تا حالا از این چیزها ندیده بودی و مونده بودی چه اتفاقی داره میوفته:

اونشب حسااااااااااااااابی بازی کردی و واقعا بهت خوش گذشت وخسته شدی ولی کل یکساعته مسیره تاخونمون مقاومت کردی ونخوابیدی و رسیدیم خانه به اولین بالش که رسیدی سرت را گذاشتی و درازکشیدی ولی باز گذاشتمت روی پام تا خوابیدی.یعنی آخره مقاومت در برابره خوابی!! البته خودمم بچه بودم همینجوری بودم.میگن پسر چون ندارد نشان از مادر........!!!

به بابات هم برای روزپدر با دست خودت کادو دادی.

بابای مهربون روزت مبارک...همیشه شاد و سلامت سایه ات بالای سرمون باشه انشاالله

روز پدر حسابی بابت دندانت ناراحت بودی وهمش گریه کردی.زوری نگهت داشتم دندانت راچک کردم دیدم شکرخدا نصف دندانت بیرون اومده و البته نصف دیگرش باقیست و همش همه چیز را میبری ته دهانت تا ماساژش بدی.

همششششششششششششش گریه

میخواستیم ببریمت پارک نمیگذاشتی حاضرت کنم.

آخرش همسایمون هم ازخانه اومد بیرون بسکه گریه کردی

و همونجوری بردیمت پارک و کمی با بدخلقی بازی کردی

خداکنه تا تولدت دندانت کامل در بیاد وگرنه واقعا اینطوری خیلی سخته

 

 

-اینجا داشتم کار میکردم یک دفعه دیدم یک آدم قد بلند از کنارم رد شد!!!جا خوردم دیدم جنابعالی کلی لباسهارو گذاشتی روی سرت داری راه میری والبته تا خواستم ازت عکس بندازم هی ریخت و فقط یکیش موند روی سرت

انقدر سراغ پنکه میومدی که حتی شب موقع خواب هم جرات نداشتیم روشنش کنیم.نکنه بیداربشی بیای سراغش و نفهمیم.خلاصه مجبور شدیم بیخیال پایه اش بشیم و بابات و آقاجونت نصبش کردن توی اتاق خودت جائیکه دستت نرسه.حالاهی کنترلش رو میگیری سمتش بازی میکنی..خاموش..روشن..بچرخه...

پسندها (10)

نظرات (7)

کیان
19 فروردین 94 12:11
پارسا جون عیدت مبارک
مامان
پاسخ
سلااااااااااااااااااااااااام ممنوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون عیدشماهم مبارک سال خوبی باشه انشاالله
مامان آروین
23 فروردین 94 12:21
سلام عزیزم. فکر کنم درست شد. می تونم لایک کنم.
مامان
پاسخ
سلامممممممممممممممممممم خب خداروشکررررررررررررررررررررررر
مه رو مامان ایلیا
4 اردیبهشت 94 18:54
سلام گل خاله چقدر ناناز شدی میدونی چقدر منو ایلیا دلمون برات تنگ شده عزیزم اقا شدیا ماشااله عزیزم الهی هر چه زود تر دندونات در بیاد تا راحت بشی ایلیا هم درگیر دندون در اوردن طفلی شما جوجوها خیلی دلم برات تنگیده جیجرم .سسسسسس
مامان
پاسخ
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام ماهم دلمون براتون تنگ شده.ایکاش پارک میومدی حیف شد.هرچندکه من همش مشغول پارسا و درحال دویدن بودم و زیاد دوستان را ندیدم ولی همونم غنیمته.امیدوارم بزودی ببینمت.ماکه مزاحمتون شدیم شما تشریف بیارید درخدمت باشیمممممممممممممممممم انشااالله دندونای ایلیا جونم راحت دربیاد
مه رو مامان ایلیا
4 اردیبهشت 94 18:57
راستی خوجله خاله تولدت هم پیشاپیش مبارک
مامان
پاسخ
ممنوووووووووووووووووووووووووووونکه یادمون هستی
مامان علی
5 اردیبهشت 94 16:54
سلام پارسا جون 10 روز دیگه تولدته....ماشاءالله برای خودت مردی شدی پیشا پیش تولدت مبارک
مامان
پاسخ
سلااااااااااااااااااااااااام ممنون از محبت شما که به یادمون هستید
مامان آروین
20 اردیبهشت 94 10:09
سلام عزیزم. ماشاء الله پارسا جون خیلی ناز شده. پارسا و پسرم همسن هستند .
مامان
پاسخ
سلام.ممنون ازتون خداگل پسرشما راهم شادو سلامت براتون حفظ کنه
تک دختر مامانش
18 تیر 94 20:32
سلام خاله جان. خوشحال ميشم به منم سر بزنید. دووووووستون دارم
مامان
پاسخ
سلام.چشمممممممممممممممممم