پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

هفته سیزدهم- نذر آشت

1392/5/12 0:24
نویسنده : مامان
1,480 بازدید
اشتراک گذاری

هفته سیزدهم زندگیت از یکشنبه 6 تا شنبه12 مرداد بود...

چقدر این روزها زود میگذره...درسته یه کم زندگی بی نظم و رواله ولی واقعا درکنارسختیهاش خیلی شیرینه ودلم میگیره وقتی فکرمیکنم چقدر زود داره میگذره...

شبهای قدر توی این هفته از زندگیت بود..من نتونستم فیض کامل ببرم اونجور که دلم میخواست..ولی سعیمو کردم... 

این هفته آشتو که نذر 5 تن کرده بودیم پختیم وپخش شد...

 

 جدیدا حسابی تمایل به خوردن دستت و اگه قسمتت بشه وپیداکنی انگشتهات داری!

مثلا میخوای دقت کنی تانتیجه بگیری...یه دستتو میاری جلو صورتت باچشمت بهش دقت میکنی..بعد اون یکی دستتو میاری بهش میچسبونی..ولی بعدش مستقیم میبریشون توی چشمت!!! کلا خواستم خسته نباشیدی عرض کنم مادر جان!!

 

 

این هفته خنده های جدید میکنی..از ته حلقت...آدم نمیدونه قشنگ خوشت میاد میخندی یا تو دلت خالی میشه!! تکلیف مارو معلوم کن بچه جان!

 

حسابی هم ترسو هستی مادر جان! کفگیر رو ایستاده بودم کنار پلوپز..باد زد افتاد...داشتی شیرمیخوردی یه دفعه جاخوردی منو نگاه کردی بعد زدی زیر گریه!

یه بارم توی حموم شامپو افتاد گریه کردی تااااااااااااا لباس بپوشی و بخوابی!

یه بارم داشتیم به ماشین گاز میزدیم از صداش هنگ کرده بودی میخواستی گریه کنی ولی نذاشتم!

ترسو نباش پسرم آخه تو مردی

 

یکشنبه ٦ مرداد(هشتادو پنجمین روز زندگیت):

 دیشب اولین شب قدر عمرت بود پسرکم..البته احتمال شب قدر بودن این شب نسبت یه شب آخرش خیلی کمتره..به هرحال خیلی مقاومت کردی بخوابی..طفلی بابات با تلویزیون اونم تو نور و صدای کم مشغول احیا گرفتن بود...

ازمسجد صدای خیلی کمی از مراسم میومد ولی تو از همون صدا نمیخوابیدی وهی میپریدی!

من هم تورو بغل گرفتم وجوشن کبیر از1 تا33 رو خوندم..خیلی دلم میخواست بیشتر احیا بگیرم ولی واقعا در توانم نبود..بعدشم قسمهای آخرش رو دادم و برات کلی دعا کردم..

 

 

همش دنبال سرگرمیهای جدید هستی و بازیهای قبلی رو دوست نداری..یه ابتکار زدم بالش رو که البته خیلی سبکه میگرفتم نگاه کنی بعدکه نظرت جلب میشد مینداختم رو صورتت میگفتم"دینگ" و تو میخندیدی!

اولین بار بود همچین خنده های صدا دار از ته حلقت میکردی..ازت فیلم هم گرفتم خیلی باحال شده..هرکی میدید میخندید.

آخرش خسته شدی گفتی مامان بی جنبه بسه!!! 

اینجاهم حسابی مشغول صحبت کردن با بابات بودی

فدات بشم ذوق میکنی

 

 

و باز همرو ول کردی چسبیدی به عملیات پیدا کردن دست جهت خوردن! 

 

 هههههههههههههه موفق نشدی!!!

niniweblog.com

دوشنبه 7مرداد(هشتادو ششمین روز زندگیت):

 امروز صبح خونه عزیزیت رفتیم..بعد از اومدنشون از مکه اولین روزی بود منو تو بدون بابات اونجا موندیم..خلاصه حسابی همه چیز برات جدید بود و کیف کردی ..تا حدی که نمیتونستی بخوابی!!!

آخر سر توی بغلم بعد شیر دادن نگهت داشتم و دوسه ساعتی خوابیدی!

امروز باباجونیت زحمت کشید و سبزی آشتو خرید...

در خرید لوازم آشت خیلیها شریک بودن..بابات، بابائیت ، باباجونیت ، مامانیت و...

 

بخاطر دست خوردن زیاده از حد تنبیه شدی:..خوشحالی تنبیهت کردم؟؟؟؟!!!!!!!!!

آخرش انقدر تلاش میکنی دستهاتو درمیاری!! الکی که بهت نمیگم بچه زرنگ!!!!!!!

یه موقعهائی بهت میگم تو بچه زرنگی؟تو پسر قشنگی؟...شعرهای چرت وپرت مادرانه وقتی کم میارم چی بخونم!!!

 

 عصری حسابی بی تاب شده بودی..گریه های خیلی عجیب میکردی..خیلی با بابات ناراحتت شدیم...کلی بابا و باباجونیت راه بردنت آروم شی..خودم چندساعت تو بغل نگهت داشتم بخوابی...شب کنارت دراز کشیدم فهمیدم رفلاکسه لعنتی اذیتت میکنه...همش انگار میخواستی بالا بیاری یه صدائی توی گلوت بود..انقدر معصومانه گریه میکردی دلمون کباب شد

 

راستی بابات همیشه از راه میاد بهت میگه سلام پسرم و باهات حرف میزنه..امروز از راه اومد بعدش کنارت دراز کشید و داشت موضوعی رو برای من تعریف میکرد...تو هم زل زده بودی بهش...یکدفعه بهت برخورد که با تو صحبت نکرده و حسابی زدی زیر گریه و خودتو لوس کردی براش...نازی عزیزم...نمیدونستیم انقدر میفهمی و حساسی!

 niniweblog.com

سه شنبه 8 مرداد(هشتاد و هفتمین روز زندگیت):

 امروز شهادت حضرت علی(ع) است ...توسل میکنیم به امام بزرگروارمون برای سلامت وسعادتت و از ایشون میخوام دعاکنن صفات علی گونه و رفتار علی وار داشته باشی...الهی آمین:

يا اَبَا الْحَسَنِ يا اَميرَ الْمُؤْمِنينَ يا عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ يا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ يا سَيِّدَنا وَمَوْلينا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَىْ حاجاتِنا يا وَجيهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ.
اى ابا الحسن اى امير المؤمنين اى على بن ابيطالب،اى حجّت خدا بر بندگان،اى آقا و مولاى ما،به تو روى آورديم و تو را واسطه قرار داديم و به سوى خدا به تو توسّل جستيم و تو را پيش روى حاجاتمان نهاديم، اى آبرومند نزد خدا،براى ما نزد خدا شفاعت كن.

 

دیشب دومین شب قدر بود که بازم در روایات شب قدر بعدی احتمالش بیشتره...درحالیکه پیشت دراز کشیده بودم وبغلت کرده بودم جوشن کبیر از34 تا66 رو برات درگوشت خوندم...

قربونت برم خیلی شب بدی داشتی..با جیغ از خواب میپریدی و باچشمهای بسته گریه های معصومانه ای از درد میکردی...بابات تا میومد بخوابه از صدات وحشتزده میپرید...خودم فکرمیکنم بعضی شیرینیهارو نباید بخورم..فکرکن از دیروز خودمم رفلاکس و معده درد دارم چه برسه به تو!

دقیق نمیدونم چی بهمون نمیسازه..وگرنه عمرا اگه میخوردم!

 

یه آب تنی سبک خونه باباجونیت کردی که بابات میگفت حموم برات جدید بود وعشق کردی...بعدش رفتیم خونه عزیز من برای آماده کردن آش...

از دیروز که همه جمع بودن هی میگفتن بیاید پارسا رو ببینیم..خلاصه همه هلاکت بودن..وقتی رسیدیم بابات و تو وارد خونه شدید من داشتم از پله ها بالا میومدم..تا تو وارد خونشون شدی همه سرشون به تو گرم شد و در رو بستن!!! من موندم پشت در!!! فکر کن!! دیگه تو اومدی به بازار مامانت شده دل آزار!!!هههههه

وارد خونه هم شدم همه مشغول قربون صدقه ی تو بودن!!! کلا باتشکر ازهمه که انقدر مشتاق دیدار من بودن!!! به هرکی میگفتم سلام میگفت سلام و بعدمیگفت پارسا گلی خوبی؟کجا بودی و....!!!

اجاق گازی که تهیه شده بود دود میکرد وبابات زبون روزه رفت یکی خرید..گفت تو نذرهای بعدی یا نذرهای دیگران استفاده میشه...ثوابش برا پارسا جونمون..

طفلی بابات اونروز خیلی اینور اونور رفت و دوندگی کرد برای آماده شدن نذرت و پخش کردنش...خدابهش عمر باعزت وسلامتی بده و سایش همیشه بالای سرمون باشه...ولی انقدر ازخودش کارنکشه گناه داره زیرچشمهاش از خستگی و گرما و روزه و کار و... گود افتاده..هرکی این روزها میبینتش میپرسه که حالش خوبه؟؟؟البته از من میپرسن...خدا قوت بابای مهربون پارسااااااااااااااااااااااااا

امیدوارم بتونی قدر باباتو بدونی...

 

آش درحال حاضر شدن:

 توی حاضر شدن آش همه خیلی زحمت کشیدن...فکرکنم بجز مامانت!!!! البته هم زدمها...عکسمم هست!!!

ولی خب بیشتر در حال نگهداری از تو بودم..

عزیز و مامانیت و بابات اول از همه،دایی بزرگه و کوچیکه(دایی وسطیم مسافرت بودن)، دختردایی بزرگم،حتی همسایه عزیز..همه وهمه دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن...باباجونیت و بابائیت هم که خریدهای آشت رو کرده بودن...خلاصه همه زحمت کشیدن دستشون درد نکنه...باباحاجیمم چندتاشو پخش کرد باماشین..خلاصه که مرسی ازهمهههههههههههههههههههه

انشاالله خدا حاجات همرو روا کنه بحق و حرمت امام علی(ع)

پارسا جلوی دیگ آش در حال حاضر شدن:

توی این عکس هم آشپز عزیز توی کادره!!! با ابزار آشپزیش!خیلی زحمت کشید دستش درد نکنه،آشهای عزیز معروفه...مثل آشهای عزیزیه خودت:

 

قبل از افطار آشت که تموم شد هیچ...پخش هم شد بسلامتی...هوراااااااااااااااااااا

این هم تزیین مثلا هنرمندانه مامانت برای سر سفره ی افطار:

اینجا دایی بزرگه تو رو نگه داشت بعد چندین عکس بالاخره یه عکس خوب گرفتیم..آخه خوابت میومد هی خمیازه میکشیدی!

 

 خونه عزیز حسابی آفتابگیره و باتوجه به جمعیت گرم هم شده بود...اولین بار هم بود اونجا رفتی و حسابی همه جارو دید زدی و هرنفر چند دقیقه هم باهات بازی میکرد کلی سرگرم شدی و اصلا نمیتونستی بخوابی..خلاصه که از عکسهات معلومه خیلی خسته ای و خوابت میاد...

دیگه آخر شب زودتر ازهمه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه مامانیت..آخه نه میتونستی شیر بخوری..نه میخوابیدی و...کلافه بودی

توی ماشین شیرت دادم و آروم شدی..باباتم کولر زد و خنک شدی..پارسا نگو یه دسته گل تر وتمیز وتپل و مپل!!

 انقدر بابات کسری خواب داشت زوری تو یه اتاق براش جا انداختیم که تا صبح راحت بخوابه ..منو تو و مامانیت هم توی اتاق خاله خوابیدیم..تو خوابیدی بین مامانیت و خالت...منو شوت کردن روی تخته خاله..گفتن پارسا همیشه پیشه توئه حالا که اینجایی ماله مائه!!!

 

niniweblog.com

چهارشنبه 9 مرداد(هشتادوهشتمین روز زندگیت):

 دیشب از خستگی یکضرب تا6 صبح خوابیدی!!! یعنی عجیب بودها..برای شیرخوردن پاشدی نمیدونستی چطوری بخوری...هلاک بودی!!!منم سوء استفاده کردم از سمتی دادم که خوب نمیخوری!!!ههههه

طی صحبتهائی که شد قرار شد به مامانیت یعنی مامان من بگی مامان جون و به بابائیت بگی آقاجون...به بابای باباتم که از نوه های قبلی معلومه میگی باباجونی و به مامانش میگی عزیزی...ماهم باید سعی کنیم اینطوری بگیم تو عادت کنی..هرچند من عادت دارم به مامان بابات میگم مامان جون!

دیگه وبلاگمو خراب کردن!!همه جا نوشته بودم بابائی و مامانی!! حالا بدون دیگه مادرجان...بینه علما اختلاف بود!

 

 هورااااااااااا پسرم اینجا با دست آویز کریرش رو نشونه گرفته:

 

 

پسرم جدیدا پاشو میشناسه...عاشقه اینه که پاشو نشونش بدم یا زیر آب میشورمش پاشو نگاه کنه...برات انگشتهاتو میشمرم..کف پاتو فوت میکنم...

انقدر بابات باهات بازیهای پائی کرده اولین عضو بدنت پاتو شناختی..بجای اینکه با دست بگیری با پا میزنی!! تا بابات بغلت کنه با پا میزنی بهش بازی رو شروع میکنی..

اینجا دارم پاتو نشونت میدم:

 دکترت قراره یکماه ونیم بره مسافرت برای همین آخرین چکاپ بردیم پیشش..

قدت 63 وزنت 6750...ماشاالله ماشاالله بهش بگو ماشاالله...صد قل هوالله بهش بگو ماشاالله...

به دکتر گفتم بد شیر میخوری و گاهی لج میکنی نمیخوری...همچین عدد وزنت رو نگاه کرد وبعد یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد!!!خب چه ربطی داره من مقاومت میکنم هی بهت شیر میدم وگرنه اگه با امید اینطور شیرخوردن تو بود وزنت زیاد نمیشد!! ای بابا!!

دیگه برات بگم به دکتر گفتم گریه میکنی و بی تابی..گفت قولنج داری دلدرد کولیک هم داری..رفلاکس هم که داری..همه اینها باعث میشه اذیت باشی و گریه کنی و بی تاب باشی...میگفت بعد از 5 ماهگی هی بهتر میشه...نازی پسرم...واااااااااااااااااااااای هنوز دوماه مونده...چقدر باید سختی بکشی..کاش قبلش خوب شی...دلم برات میسوزه انقدر اذیتی..گاهی فکرمیکنم اگه خودمون همش تواین گرما توی پوشک بودیم وهی دلدرد داشتیم و غذامون رفلاکس میشد توی دهنمون و داروهای بد وتلخ میخوردیم و قولنج میکردیم و نمیتونستیم خوب بخوابیم و... واقعا چه حالی داشتیم؟؟

حق داری گریه کنی و بی تاب باشی عزیزم...ولی خب دلمون برات میسوزه وغصتو میخوریم..امیدوارم خوب شی..

ولی دکتر گفت بهتره داروی دیگه بهت نده و فعلا صبوری کنیم...

 

پارسا در حال خمیازه:

پارسا درحال بازی و سرگرم شدن وتوجه!

پارسا در حال پیچ خوردن دل و ترش شدن مزه دهنش... بمیرم برات

 قربونت برم که یادگرفتی لب جمع میکنی ولوس میکنی خودتو:

 

 

اینجاهم بابائیت یعنی همون آقاجونت داره ماساژت میده :

این لب جمع کردنتم بیشتر برای آقاجونت انجام میدی..تو هم فهمیدی خودتو برای کی لوس کنی:

راستی این لباس آبیت رو مامان جون و آقاجونت ازمشهد برات آورده بودن..خداروشکر قسمت بود به بخوره تو این فصل و بپوشی.

 

 

باید بپذیریم که بغلی هم شدی با دوز بالااااااااااااااااااااااااااااااااا

یعنی باید بغل باشی راهم بری برات شعرم بخونیم جاهای جدید هم ببینی!!!

فعلا داریم تمرینت میدیم نشسته باشی و راه نری...کم کم باید دوزشو کم کنیم...واقعا بغلی شدنت چاره ای نبود..همش یا داری شیرمیخوری یا بادگلو و مهتر ازهمه اینکه اذیتی و دل درد میگیری و مجبوریم راه ببریمت آروم شی... 

 

 

خونه آقاجونتم برات جدید بود نه شیرمیخوردی خوب نه میخوابیدی!! آخرش نزدیک افطار بردمت تو اتاق درم بستم هم شیرخوردی هم بسختی ناخنهاتو گرفتم هم خوابیدی تو بغلم...

ناخنهات ماشالله زود بلندمیشه..صبحی سر شیر خوردن عصبانی شدی گوشتو کشیدی دستت رو گرفتم  توهم عصبانی تر شدی سرتو چنگ انداختی..دیگه گفتم هرجور شده باید ناخنهاتو بگیرمو گرفتم.

niniweblog.com

پنجشنبه 10 مرداد(هشتادونهمین روز زندگیت):

 دیشب شب قدر بود...توی روایات ازهمه شبهای قدر تاکید بیشتری شده...عزیز هم اومد خونه مامانیت و همه باهم رفتن مسجد..بابات مقاومت کرد نره و پیشمون بمونه ولی بقیه هم مقاومت کردن بردنش..من هم مقاومت کردم نذاشتم بمونه!!!خب گناه داره دلم نمیخواست از مراسم شب قدرش بیوفته..درضمن سرنوشت یکساله!

من موندم و آقاجونت(یعنی همون بابائیت!!!هههههههههه)

تو که اولهای شب یعنی از 10 تا 2 اینطورا پیش آقاجونت خوابیدی..

منم روی محلول آب و عرق نعنا و نبات برات جوشن کبیر فوت کردم..امشب همشو باتلویزیون خوندم ولی به بقیه مراسم کمتر رسیدم...بعدش تو همون حال خوابت شیرخواستی..پوشکتوعوض کردمو شیرت دادم ویه کم از کانال دیگه که عقبتر بود برات جوشن کبیر خوندم و بعد قسمهای آخر مراسم رو دادم و برات دعا کردم..بین جوشن کبیر برات سوره عصرهم میخوندم فوت میکردم هم به خودت هم به نبات...

شب ساعت 2 و خورده ای خوابیدم دیگه..ولی چون تو زود خوابیده بودی از5 صبح هی میخواستی بیدار شی..خواب وبیدار یه کم شیرمیخوردی وباز نیم ساعت میخوابیدی و باز از نو!

منم که شب کم خوابیده بودم خلاصه امروز هلاک بودممممممممممممممممممم

 

اینجا روی شکم آقاجونت خوابیدی...بادگلو نمیزدی..رفلاکس هم اذیتت میکرد دیگه مونده بودیم چیکارت کنیم..ولی بعدش بادگلو زدی وآروم شدی:

 

تا آروم شدی شروع کردی به پیداکردن دستت جهت خوردن!!خب بچه جان اگه انقدر تندتند شیر نخوری رفلاکستم کمتر میشه..ولی وقتی شیرمیخوای ، میخوای دیگه!! کاریت نمیشه کرد!

همش میترسم دستت بره تو چشمت..یعنی چه کارها که نمیکنی

 وقتی شب پیش آقاجونت خوابیده بودی من توی اتاق بودم..همش دلم پرپر میزد بیام نگاهت کنم و چک کنم چطوری خوابیدی!!! اصلا آروم قرار ندارم وقتی پیشم نیستی...هی توهم میزدم بیدار شدی بدو بدو میومدم بیرون میدیدم همون حالت خوابی!!!

 

 

کوچیکتر که بودی از دست وپات راحت عکس میگرفتم..الان نه توی خواب راحت میذاری نه بیداری..بسکه بازی میکنی همه عکسها تار میشه..اینم اتفاقی شد توی بیدارت بود ژستش خوب نشد!!

 

 

اینجاها داشتی با مامان جونت حرف میزدی:

 

اینجاهاهم با مامانت داری بازی میکنی...شد من عکس بندازم منو ببینی زل نزنی تو دوربین؟؟

 

فقط ببین چه اداهائی با چهرت درمیاری!!!

 

 

 

و  پارسای زوم شده!

هههههههههههههه از هر زاویه ای عکس بندازم زل میزنی به دوربین:

 

و پارسای گه گاه خواب!!! البته اینجا دیگه شبه...

 

قبل اذان هم راهی خونمون شدیم...

niniweblog.com

جمعه11 مرداد(نودمین روز زندگیت):

 دیشب سعی کردم با تو زود بخوابم..دیگه 12 و ربع خوابیدم...یه بار ساعت دو و ربع شیر خوردی...آخه شیرقبلیت رو حدود11 خورده بودی..باز خوابیدی ساعت6 ونیم شیر خوردی...باز خوابیدی 8 اینطورا شیر خوردی و دیگه از حدود 10 بیدار بودی...خدارو شکر خوابم تکمیل شد و خستگیم رفت...

وبلاگتم بخاطر این چند روز که نبودیم عقب بود وبابات نگهت داشت وکلی هول هول وبلاگ نویسی کردم!وقتی عقب میوفتم استرس میگیرم!

 ای ناقلا یاد گرفتی حسابی لب جمع میکنی...دل همرو میبری هی ناز میکنی

 

 

 

 

niniweblog.com

شنبه 12 مرداد(نودو یکمین روز زندگیت):

نه اشتباه نکن هنوز وارد ماه 4 نشدی!!!چون این ماهها همه 31 روزه بوده و باید 93 روز بگذره تا 3 ماهت پر شه!!!!

  صبحها وقتی میخوای از خواب پاشی خودت متوجه نمیشی!!!ههههه یعنی هی غرمیزنی گریه آروم میکنی...بعد من بهت میگم پسرم پارسا سلام،صحبت بخیر...بعد تو چشماتو بازمیکنی...منو میبینی و میخندی و بعدهم کلی برام نازمیکنی و کش وقوس میای وخستگیتو درمیکنی...کلی هم خوش خلقی وقتی بیدارمیشی...چون جدیدا شبها زودتر هم میخوابی...تمایل داری 9 شب بخوابی...ولی صدا باشه نمیخوابی..

پارسا خوابه پسرم.....هیسسسسسسسسسسسسسس

مامان صدات میکنه وتو پسرخوش خلقمم بیدارمیشی:

 قربون چشمات برم خوابیدی پف کردی

بعدهم خستگی درمیکنی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

niniweblog.com

كودكان دوست دارند كه لمس شوند. در واقع آنها در يك مرحله از زندگي خود موفق مي شوند كه هنگامي كه افراد ديگر آنها را لمس مي كنند اين تماس بدني را احساس كنند. اين مرحله يك مرحله حساس از رشد آنها است. تمام تماسهاي پوستي و لمسي كه با كودك خود داشته ايد نه تنها به شما كمك كرده است تا احساس دلبستگي و پيوند بين خود و كودكتان را تقويت كنيد بلكه در هنگام ناراحتي كودك، او را آرام كرده و در هنگام كج خلقي، او را تسكين مي دهد.
حس لامسه كودك خود را با استفاده از روشهاي مختلف پرورش دهيد: با استفاده از خز يا حرير، پشم يا لباسهايي از جنس حوله. در اين سن، كودك شما تلاش خواهد كرد تا هر چيزي را كه به دستش مي رسد بخورد. بنابراين در انتخاب اشيا مختلف براي او مراقب باشيد و او را با چيزهايي كه مي تواند در دهانش بگذارد تنها نگذاريد. كتابهايي وجود دارند كه خواندن را به صورت يك تجربه لمسي در مي آورند. در برخي از اين كتابها پوست يا پوشش روي پوست حيوانات مختلف شبيه سازي شده يا اشيائي از قبيل آينه، كاغذ سمباده و ... در آنها گذاشته شده است.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

فندق
11 مرداد 92 18:41
فقط بگم عاشقشم...
خدا حفظش کنه...


سلامت باشی
پدر
12 مرداد 92 11:40
پسرکم وقتی لب ورميچينی آدم می خواد بخوردت ( البته دلشم کباب ميخواد نه کباب ميشه )





واقعاااااااااااااااااااااااا

مامان محمد مهدی (ماریا)
14 مرداد 92 1:18
سلام
ای جانم ، خدا حفظش کنه پارسا جونمو

مامان سهیلا، نذر تون قبول باشه.
انشاالله خدا نگهدارش باشه.


ممنونم ماریای عزیزممممممممم سلامت باشی
خاله جان
15 مرداد 92 9:36
آششم مثل خودش خوشمزه بود
عچق خالشهههههههههه


خاله بخورش اصلا!!!
الهام
15 مرداد 92 13:59
نذرتون قبول باشه سهیلا جون.
چه تزیینی کردین این آشو آدم هوس میکنه
عکس پارسا جونمم که کنار آشه خیلی نازه هر دو خوردن دارن


جاتون خالی الهام عزیز..خداحاجات شماروهم برآورده بخیرکنه..الهی آمین