پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

هفته دوازدهم-خیلی بی تابی!

1392/5/5 0:25
نویسنده : مامان
2,602 بازدید
اشتراک گذاری

هفته دوازدهم زندگیت از یکشنبه 30 تیر تا شنبه 5 مرداد بود...

 ردنت کامل خوب نشده که هیچ گاهی اصلا نمیخوای بخوری..یعنی میخوای ولی نمیخوری..توی خواب ادای مک زدن درمیاری دل آدم برات کباب میشه..نازی آخه چرانمیخوری مادر جان..

همینم باعث میشه بداخلاق بشی و همش بهونه بگیری.

 -یه بار سرمو گذاشته بودم کنارت خوابیده بودم دیدم انگار بخوای بالا بیاری یه صدائی توی مریت اومد ویه دفعه با حالت بدی ازخواب پریدی..نازی میدونم رفلاکس داری..یکی ازدوستانم که نینیش رفلاکس داشت درمورد رژیم غذائی راهنمائیم کرده ولی خیلی اثربخش نبوده..شاید به قول دکتر باید زمان بگذره..نمیدونم شایدبخاطر گرمای هواست اینطوری شدی..عجیب اینکه بقیه نینیهای هم سن وسالت هم عینه خودت شدن..دوستهام پیامک میدن یا توی اینترنت باهم حرف میزنیم میبینیم مشکلها مشترکه...آخه نمیدونم واقعا برایبیاید خوب شید که باید واکسن چهارماهگی رو بزنید...

جدیدا ازمعدت میخواد گاز خارج شه هم حسابی گریه میکنی..تازه پوشکتم بازمیکردم فهمیدم قبل جیش کردن هم گریه میکنی!!شاید یه موقعهائی گریه میکنی میخوای جیش کنی!!!

نازی نینیها هم برای خودشون مشکلاتی دارن!

چند روز خیلی گریه و بی تابی میکردی و واقعا در آروم کردنت کم آورده بودم

 

 -از ساعت خوابت بگم که هنوز شکر خدا همون 12شب دیگه خوابی..شیرمیخوری خوابت میره وبعد بادگلو که تو خواب نمیزنی میذارمت سرجات ومیخوابی! البته معمولا همون اول یکبار بیدارمیشی و دوباره میخوابی!دیگه 9 شب به بعد نمیذارم بخوابی..توی روز هم چرتهای کوتاه میزنی ویکبارهم طولانی تر میخوابی..شکرخدا بارفتن خونه ی مامانهاهم سیکل خوابت این هفته عوض نشد..میشه کاری کرد 9 بخوابی ولی چون خونه مامانها نظمت عوض میشه میترسم این ریسکو کنم و کل برنامه شب و روزت باز تغییر کنه!

خونه خودمون چراغها خاموش میشه میدونی باید بخوابی دیگه!

 

-این هفته حسابی سرکارم گذاشتی!هی باشیرخوردن قهرمیکردی!انگار لولو میدیدی..یه بار باچپی قهرمیکردی یه بار راستی! اسکو کردی منو پسرم؟؟؟ولی مامانت مقاومت میکنه تاشیرتو بخوری

 

-حسابی صحبت میکنی..کافیه چشم آدمو پیداکنی دیگه غوغا میکنی..گاهی هم برای خودت حرف میزنی..دستهاتم گره میکنی توهم قشنگ توضیح میدی!

 

-خیلی زود بازیها دلتو میزنه و هی اسباب بازیهاتو قایم میکنم جدید برات میارم بازقبلیهارومیارم که یادت رفته!

 

 -برات حسنی نگو یه دسته گل از سایت آپارات دانلود کردم که تصویری صوتیه...اوایل دقت نمیکردی ولی الان روزی 2بار حداقل میبینی تا آخرش...البته توی بغلم هستی و باریتم آهنگش تکونت میدم..برای همین بیشتر خوشت میاد..چندتا آهنگ جدید هم دانلود کردم مثل مامانی نهار چی داریم..که بابائیت تو موبایلش ریخته برات میذاره..ولی همچنان تو خونمون همون حسنی رو ترجیح میدی!!نمیدونم چرا شاید یاد مامانت میوفتی..موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه و واه و واه!!!! باورکن دوسه هفتست میخوام ناخنهامو بگیرم وقت نمیشه..من ازناخن بلندداشتن متنفرم..

ناخنهای تورو هفته ای دوبار میگیرم وگرنه خودتو خط خطی میکنی!

 

و اینم تقویم مرداد امسال:

یکشنبه ٣٠تیر(هفتادوهشتمین روز زندگیت):

 

 پسرگلم جدیدا خیلی علاقه داری بشینی..سرتم حسابی دیگه نگه میداری..هرچند از اولش سرتو خیلی خوب نگه میداشتی...

بابات کشف کرده گوشه ی مبل خیلی دوست داری بشینی وحسابی آرومی...پاهاتو نگاه میکنی و بازی میکنی..ولی میگن خوب نیست زودتر از موعد بچه بشینه به مهره های کمرش فشار میاد برای همین زیاد انجام نمیدیم وجدیدا پشتت بالش میذاریم کمرت پر شه...

حسابی ازاونجا همه جارو دید میزنی و آرومی:

پارسای بهت زده...

پارسای متفکر...

پارسای نظر انداز...

پارسای راضی...

و حالا پاتو پیدا کردی...

و کلا پارسای راضی:

 

 شب انقدر گریه  کردی تو یکربع تمام صورتت خیس اشک بود..بمیرم برات..طاقت ندارم اشکهاتو ببینم..حس میکنم ویتامین آد میخوری اذیتت میکنه..انقدر هم معمولا بدمیخوری ومیپره توی گلوت میذارم بابات بیاد بهت بده..آخه وقتی میپره تو گلوت برعکست میکنم میزنم پشتت و تو خودت میترسی اصلا تکون نمیخوری من سکته میکنم تا حالت عادی شه..

برای همین میذارم بابات بیاد و باشه موقع قطره دادن...ولی اشتباه میکنم شب نباید بهت قطره بدم رفلاکست زیادمیشه اذیت میشی.

نازی بابات برعکست کرده بود پشتت میزد توانقدر اشک ریخته بودی از نوک بینیت هم شر شر اشک میریخت...خیلی غصه میخورم ولی سعی میکنم آروم باشم که باعث بی تابی تو نشم..ولی واقعا خیلی سخته..هیچ مادری طاقت نداره اشکهای بچشو ببینه

 niniweblog.com

  دوشنبه ٣١تیر(هفتادو نهمین روز زندگیت):

 امروز تلفنی دادم با بابائیت ومامانیت حرف زدی..شاید حدود 10 دقیه اعو اعو میکردی!! باورشون نمیشد توئی!!میگفتن شاید صداتو ضبط کردم پشت سرهم میذارم!!عجب!!!! منم از همین کارت فیلم گرفتم!بعدا که فیلمتو برات پخش میکردم ذوق میکردی..انگار خودت معنای حرفای خودتو خوب میفهمی..

راستی چی میگفتی به مامانی بابائیت؟شکایت منو نکنی !!!

جمعه پیش هم بابات زنگ زده بود با عزیزی و باباجونی صحبت کردی پسرم

 

جدیدا همش آب دهنت جاریه!

 

 صبح انقدر گریه کردی مستاصل مونده بودم چیکار کنم و بابات طفلی از کارش زد اومد خونه کمکم...

همش دوست داری کنارت باشمو سرگرم باشی..خودت تنهائی خیلی کم بازی میکنی..خیلی زودهم ازیه بازی خسته میشی و دیگه وسطهای روز هیچ بازی و هیچ جائی ازخونه نیست سرگرمت کنه!!

 

 niniweblog.com

سه شنبه ١مرداد(هشتادمین روز زندگیت):

امروز صبح اومدیم خونه مامانیت...برات شیرگذاشتم و رفتم سونوگرافی رسالت...شکرخدا گفت انگار دفع شده وچیز خاصی نیست..البته گفت چندوقت دیگه برای اطمینان میتونی سونوی دقیق تر بدی..البته من هنوز عوارض بعد زایمانمو دارم..مسئول سونوگرافی میگفت بنظر اوضاع رحمت خوبه چیز غیرعادی دیده نمیشه وشاید هورمونی بهم ریختم..میگفت کسانیکه شیرمیدن ممکنه اینطوری بشن...چه میدونم!!

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت..خوشحالم چیزی نبود..حداقل الان..همش فکرمیکردم باید شب برم برای کورتاژ!!! برای همین دیروز خیلی اعصابم خورد بود...استرس گرفته بودم

 

 

اینجاها حسابی مشغول حرف زدن با مامانیت و هم چنین گاهی لوستر و گاهی دوربین دست  من بودی!!:

فدای این لبهات بشم این شکلی ادا در میاری از خودت..جانممممممممممممممم

 

 

 

niniweblog.com

چهارشنبه ٢مرداد(هشتاد ویکمین روز زندگیت):

صبح بی تابی میکردی و انقدر طی کشتی ای که باهم گرفتیم شیرت پاشیده بود لباست بومیداد وخیس بود و عوضش کردم...

من هم یه کم لختت گذاشتم حال وهوات عوض شه..چسبهاش پوشکتم شل کردم حالشو ببری..همیشه تا چسبشو بازمیکنم پاهاتو جمع میکنی توشکمت و کیف میکنی..آخی گناه داری تو این گرما توی پوشکی..ولی میخوام بازت بذارم هوابخوری خودت نمیذاری ومیخوای بلندشی!

بازم بقول بابات ازهیچی بهتره

گه گاهم دنبال دستتی که بخوری..هیچوقت موفق نمیشی شستت رو بخوری!

و در ژستهای مختلف:

وقتی بهت میگم آفرین ماشالله به این پسر تو ذوق میکنی پاهاتو جمع میکنی بازی میکنی..مثلامیخوای هنرهاتو نشون بدی:

و حالا باهات حرف میزنیم ذوق زده میشی و بعد شروع میکنی جواب دادن:

قربون چشمهات برم من

و در آخر پارسا از بازیهای یکنواخت وحرف زدن خسته میشه و میخواد بلند شه:

بعدم سعی میکنی خودت سرگرم شی گریه نکنی:

انقدر از دیشب شیر نخوردی هلاک بودی بازم نمیخوردی..برات شیر دوشیدم بابائیت با قاشق بهت داد..به دهنت نرسیده دهنتو بازمیکردی:

 آخیش پسرم سیر شد شیر شد!!

 

خوشحال میشی شروع میکنی به حرف زدن:

 بعدشم  مثل گل خوابیدی:

امروز خونه مامانیت بودیم و عصر رفتیم خونه عزیزیت..

خونه مامانیت دایی بزرگم اومد دیدنت..هرهفته تقریبا بهت سرمیزنه و ازت کلی عکس میندازه وفیلم میگیره..صدای زنگ موبایلش هم صدای گریه ی نوزادیه توئه!!!

خلاصه طرفدارات زیادن عزیزممممممممممممم

 

 

دیشب همش خوابهای بد میدیدم نمیدونم چرا!!!! اصلا هم یادم نیست چه خوابهائی..ولی واقعا وقتی شیرنمیخوری خیلی بداخلاق میشم!!!حتی روی خوابم هم تاثیر میذاره...هرچندمیدونم بی تابی من تورو هم بی تاب میکنه ولی چیکارکنم ناراحتیتو نمیتونم ببینم..کاش زود این رفلاکس لعنتی خوب شه!

 

 

 

امروز تولد امام حسن (ع) است...توسل میکنیم به امام بزرگوارمون که شفاعت و دعاکنن برای عاقبت بخیریت پسرم...الهی آمین:

 يا اَبا مُحَمَّدٍ يا حَسَنَ بْنَ عَلِي اَيُّهَا الْمُجْتَبى يَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ يا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ يا سَيِّدَنا وَمَوْلينا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَىْ حاجاتِنا يا وَجيهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ.

اى ابا محمّد،اى حسن بن على اى برگزيده‏ اى فرزند فرستاده خدا،اى حجّت خدا بر بندگان،اى آقا و مولاى ما،به تو روى آورديم و تو را واسطه قرار داديم و و به سوى خدا به تو توسّل جستيم،و تو را پيش روى حاجاتمان نهاديم،اى آبرومند نزد خدا،براى ما نزد خدا شفاعت كن.
 

niniweblog.com

پنجشنبه ٣مرداد(هشتاد و دومین روز زندگیت):

 هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امروز از اطلاع داروئی یه داروخانه پیداکردم که رانیتیدین خارجی داشت .آخجونمی

 آدرسش میدان خراسان بود..دایی کوچیکم هم رفت برات سریع گرفت..از امشب داروی خارجی بهت میدم امیدوارم رفللاکست رو کامل خوب کنه واصلا اذیت نباشی..یه قطرش روچکوندم توی دهنم دیدم وای چندبرابر ایرانیش تلخه!!! خودم نمیتونم بخورم!برات با محلول عرق نعنا وآب جوشیده ونبات به مقدار خیلی کم قاطی میکنم وهی این مقدار رو کمتر میکنم وتو کم کم عادت میکنی تلخشم بدون اضافه کردن چیزی بخوری..باید عادت کنی دیگه..همه داروهارو که نمیشه باچیزی قاطی کرد..

پسرم باید مقاوم باشه

 خیلی خوشحالم از پیدا شدن دارو...یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو...ولی فقط یک شیشه داد..عیب نداره ازهیچی بهتره

 

 

 

 

 

 

 niniweblog.com

 جمعه 4 مرداد(هشتاد و سومین روز زندگیت):

 

 

 

 

 باز توی بغل مامان خوابی:

 

niniweblog.com

 شنبه 5 مرداد (هشتادو چهارمین روز زندگیت):

 پسرگلم یه عکسهائی رو میخواستم برات بذارم ولی یادم رفته بود..یکیش عکس دشک بالشته که براش مامانیت ملحفه جدید دوخت ونخی نخی شد ودیگه روش عرق نمیکنی:

اینم عکس رختخوابیه که بصورت ابتکاری خودم توی پذیرایی برات درست کردم!!!هم شیب داره که رفلاکس اذیتت نکنه..هم زیرشو برات نخی گذاشتم خنک باشه..قبلاهاکه توی پذیرایی میخوابیدم تو این تو میخوابیدی ولی الان توی تختت توی اتاق مامان و بابا میخوابی...اما این جارو هم جمع نکردم روزها که دارم کارمیکنم تورو این تو میخوابونم که ببینمت...هرچند زیاد دووم نمیاری..از همین جائی که هستی منو از تو آشپزخونه مانیتور میکنی!!!

 

 راستی دوستهام بهم یکسری کتاب برای تقویت هوش معرفی کردن ولی هنوز وقت نشده بود پیگیرش باشم..اما بابات خودش از نمایشگاه شرکت برات خریده بود..فعلا سری3 تا6 ماه رو باهات کارمیکنیم:

 

درضمن برات سی دی شعر کودکانه وکتاب هم خریده بود..دست بابای مهربون درد نکنه..یادش بخیر پارسال همین موقعها بود که هردومون برات ازنمایشگاه شرکت کتاب خریدیم ولی هنوز مطمئن از حضورت توی دلم نبودیم!

 

یکسری کتابهای می می نی هست که داستانهای یه بچه میمون رو باشعر تعریف میکنه..این یکی رو انقدر برات خوندم لبه کتاب کج شده!!صفحه به صفحه ورق میزنمو تو نگاه میکنی وگوش میدی..البته گاهی حوصلت نمیگیره تا آخرش گوش بدی:

این یکی رو از دیروز شروع کردم برات بخونم...داشتیم باهم بازی میکردیم وتااومدم برات کتاب بخونم زدی زیر گریه اونم چه گریه ای!!! اصلا ریسه رفتی و بابات طفلی تا اومد یه چرتی بزنه قبل افطار ازخواب پرید...اولش اصلا نفست راحت برنمیگشت..من نفهمیدم چی شد آخه؟؟؟نمیدونم یعنی بازم رفلاکس بود؟؟؟اول گفتم شاید ازکتاب ترسیدی ولی بعداکه نشونت دادم دیدم نه خوشتم میاد!!!منکه نفهمیدم چیشد!!!!

 

 خیلی ناقلا شدی...دیگه میدونی وقتی توی تختت میذارم وآویز موزیکالتو میزنم میخوام بپیچونمت بدو بدو برم به کارهام برسم...برای همین امروز اصلا اونو نگاه نمیکردی..همینجوری زل زده بودی به من که دور نشم یه موقع!! خلاصه که امروز به هیچکاری نرسیدم...

اینم عکسهات که همش زل زدی به من فرار نکنم:

عاقل اندر سفیه منو نگاه نکن! ای بابا

وااااااااااااااااااااااای به مامانش آدم زبون درازی میکنه؟؟؟

هوراااااااااااااا یه لحظه گول خوردی اونورو نگاه کردی:

اما سریع به اشتباه خودت پی بردی و منو دستگیر کردی:

نازی خیلی دست و پات عرق میکنه...یه بار دیدم زیرت خیسه...مونده بودم نزدیک پوشکتم نیست چطور اونجا پس داده ولی خودت خشکی؟؟؟؟بعد بابات گفت عرقه پاته...اینسری دقت کردم دیدم راست میگه..نازی چقدر ذوق میکنی بیشتر عرق میکنی..

اون محدوده که نارنجی پررنگتره همش عرقه کف پاته که خیس کرده پتو رو!! البته سری قبل از دکتر پرسیدیم گفت تو این سن و سال عادیه

 

یه حموم میخوام برم پروژه میشه!!! تازه امروز تونستم ناخنهامو بگیرم...جدیدا همش میخوای باهات بازی کنم و منو ببینی...اگه از محدوده دیدت خارج بشم گریه میکنی!

ظهر که بابات میاد برات شعر بابا رو میخونم و منتظر میشیم دم در...وقتی بابا درو باز میکنه لبخند میزنی پسرم..

 

 

 

 

niniweblog.com

اگر چه كودك شما از چند روز پس از تولد قادر به شناختن شما بود، اما اكنون قادر است نشان بدهد كه شما را مي شناسد! حدود نيمي از كودكان در اين سن قادر هستند نشان بدهند كه والدين خود را مي شناسند.
احتمالا او به غريبه ها نيز لبخند خواهد زد، خصوصا هنگامي كه مستقيما در چشمان او نگاه كنند يا با او حرف بزنند. اما او به تدريج افراد را بهتر مي شناسد و شما، همسرتان و احتمالا چند نفر ديگر از آشنايان را بر ديگر افراد ترجيح خواهد داد.
گاهي اوقات ممكن است كودك شما ساكت شود و با شما ارتباط چشمي برقرار كند، يا ممكن است در ميان جمع به دنبال شما بگردد و هنگامي كه شما را پيدا كرد دستانش را از هيجان تكان دهد يا بخندد. حتي ممكن است بوي شما براي او آرامش بخش باشد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

نسرین
1 مرداد 92 0:26
ماشالله ای جانم خوردنی شده ها .خدا حفظش کنه سهیلا جون براش اسفند دود کن از طرف من هم بوسش کن این گل پسرو


خیلی ممنون دوست گلم لطف داری مهربون
الهام
1 مرداد 92 19:30
وای سهیلا جون هزار ماشاا... به این آقا پارسا... چقدر لب و چونش و لپاش شبیه پسر منه... آدم میخواد بخوردش


لطف داری عزیزم...پسر توهم خیلی گلهههههههههه
پدر
3 مرداد 92 10:04
جيگر پسر ليموئی رو بخورم


ای وای نهههههههههه روزت باطل میشه!!!
مامانش میخوره برات تعریف میکنه!
فندق
3 مرداد 92 17:53
هزار ویک ماشالله....
عجب لباسای شیک نویی هم داره....
زنده باشین وسایه اتون رو سر پسرتون


زنده باشی عزیزم..خداگلوله نمک شماروهم ببخشه بهتون..