پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

هفته نهم زندگیت-ورود به ماه 3

1392/4/15 0:25
نویسنده : مامان
2,571 بازدید
اشتراک گذاری

هفته نهم زندگیت از یکشنبه 9 تا شنبه 15 تیر بود...

 

 

این هفته بسلامتی وارد ماه 3 میشی پسرکم..این روزها چقدر زودمیگذره..باورم نمیشه دوماهه که یه فرشته کوچولو وارد زندگیمون شده..یعنی دوماه شد؟؟خیلی زودگذشت...خوش میگذره خب..با اینکه شاید خستگیهای خودشو داره ولی واقعا روزهای شیرین وبیادموندنی ای هست...خدا نصیب همه منتظرای نینی کنه..مخصوصا دوستهای گل خودم

میخواستم برات هفته به هفته بنویسم و توی روزها خاطراتتو نذارم و خاطرات خاصتو توی دفتر بنویسم ولی واقعا کارها چندبرابر میشد و خیلی سخت بود توشرایط فعلی برام..

فعلا هردوکارومیکنم!!هرچی میشه هفتگی مینویسم وهرچی لازمه روزانه...بابت تذکر امنیتی دوستان هم اینطوری فکرکردم که هر روز رو باچند روز تاخیر بنویسم..اینطوری فعلا بهتره..

شاید بعدا توی دفترخاطراتت برات کامل وجور دیگه نوشتم..خلاصه که اگه کم وکسری هست ببخش پسرکم..باور کن درحال حاضر هرچی توان دارمو داشتم رو دارم میذارم..دیگه این آخرشه!!هههه

انشاالله تویه کم از آب و گل دربیای و مامانتم حالش بهتر بشه و زندگیمون بیشتر جابیوفته سعی میکنم این روزهارو بهتر برات ثبت کنم پسرکم..

 

پسر گل من این هفته بسلامتی دوماهش تموم میشه و وارد ماه سوم میشه...

بابات دلش میخواد برات حساب باز کنه یا حساب مسکن جوانان یا بلندمدت که بهت یه پول خوبی درنهایت میدن...احتمالا بزودی انجام میشه...خوشابه حالت پسرممممممم بابات عاشقته وحتی دغدغه آیندتم داره.

 

راستی دیدی مامانت بدبخت شد؟؟؟رفتم سونوگرافی گفت یه تکه تو رحمم از بارداری جامونده همونم داره خونریزی میکنه بعدشم رفتم دکتر کلی دارو دادو چرک خشکن و ...گفت شاید عفونی باشه وجذب شه اگه نشد کورتاژ باید بشی..وای کلی غصه دارم آخه تورو چیکارکنم بخوام برم اتاق عمل؟؟ای خدا خودت کمک کن..

 

همچنان این هفته از دیدن مامانت داری لذت میبری!!خیلی کیف میده اونطوری آدمو نگاه میکنی..خستگیهام میره...

موقع شیرخوردنت یقه گیری میکنی و یه لباسی دستی چیزی ازم توی دستت میگیری خیالت راحت باشه مامان فرارنمیکنه!!

جدیدا خیلی خوب باخودت سرگرم میشی..کافیه یه جای خونه بذارمت..تا 20 دقیقه زل میزنی به اطراف وکنجکاوی میکنی و میخوای با در و دیوار حرف بزنی...دیدتم خیلی خوب شده..قشنگ واکنش نشون میدی...

از بعد نذری که برای علی اصغر(ع)کردم هم شیرتو بهترمیخوری..خداروشکررررررررررررررررر

 

 

 

 یکشنبه 9 تیر(پنجاه و هفتمین روز زندگیت):

امروز خونه خودمون بودیم..صبح برای خوت توی خونه آوازمیخوندی...م م...عم م... هی میگفتی عمه..البته با فتحه بعد میمش!!! زنگ زدم بابات گفتم بگو برای پسرم عمه بیارن دلش میخواد!!

بعدش زنگ زدم عمه خودم..گفت منظورش این بوده به عمت زنگ بزن!!هههه

نمیرسم بافامیل حال واحوال کنم ولی خیلی زشته اینطوری..باید سعی کنم هرروز به یک نفرحداقل زنگ بزنم...

آها اینم عکس یکماهگی مامانت..میبینی چقدر شبیه بچگیهای مامانتم حتی نیستی؟!!!قهقهه

خیلی شبیه  نیستی!!! ولی واقعا بنظرم یه کم این گردی چشمهات و سبک مژه هات داره شبیه بچگیهام البته باسن بزرگترم ازیکماه میشه...حالا بعدا عکس میذارم

میدونی من همیشه تو بارداری از خدامیخواستم شبیه بابات بشی که وقتی بابات روزها خونه نیست با نگاه به تو یادش بیوفتم...ولی نمیدونم چراهمه فکرمیکنن مادر ازینکه بچه شبیهش نباشه ناراحت میشه!!نمیدونم خودشون شاید ناراحت میشن!!ههه ولی من خوشحالم شبیه باباتی مخصوصا بلوری سفیدیت وتپلی بامزت

ازخدا خواستم اخلاقتم شبیه بابات بشه...

میبینی مامانت خودکم بینی داره!! اصلا نمیخوادهیچیت شبیه خودش بشه...آخه بابات بهتره

عکس مامانت در یکماهگی یه کم کمتر!!:

 

امروزم باز همه لباسهات رو گل زدی!!خسته نباشی مادر...امروز همش بیداربودی از8 صبح..تصمیم داشتم امروز هروقت خوابی بخوابم تاجون بگیرم..دستت درد نکنه تا یک ونیم نصفه شب یکسره بیدار بودی!!هههههه شاید چهارتا 20 دقیقه خوابیدی!!!

زل نزن به دوربین بچه جان:

ما گلیم ما سنبلیم ما بچه های بلبلیم باز میشیم بسته میشیم!!!

یکسره بازوبسته میشی!!! پاهاتو جمع میکنی باز میکنی..انواع واقسام ورزشهابه خودت میدی:

کلی لباسهارو امروز دستی شستم که نجاستش بره بعدریختم توی ماشین..وایییییییییی چقدر لباس بود!!!

امروز یه کمکی حالم بهتر بود وتونستم به کارهام برسم..ولی خب گاهی گیجول میزدم..

 

niniweblog.com

دوشنبه 10 تیر(پنجاه و هشتمین روز زندگیت):

امروز روز تعمیرات مامانت بود..رفتم سونوگرافی متاسفانه یک تکه از جفت توی رحمم جا مونده..بعدش رفتم دکترحجتی بهم کلی دارو داد بلکه ازبین بره..گفت اگه نشه باید کورتاژ بشی..خیلی ناراحتم پسرکم اول بابت اینکه توروچیکارکنم بخوام بیمارستان برم وعمل کنم؟دوم اینکه واقعا واقعا واقعا حس میکنم جون وتوان یه عمل دیگه رو ندارم..بعد اینهمه خستگی و خونریزی میترسم این عمل کاملا ازپا درم بیاره..بعد توچی میشی؟شیرتو چیکارکنم؟؟ای خدای مهربون خودت کمکمون کن..

عصری هم رفتم دکتر داخلی گفت گلوت بشدت ملتهب وعفونیه ولی شکرخداویروسی نیست..خیالم راحت شد وکلی بوست کردم..آخه چندروزی خودمو کنترل کرده بودم سرمانخوری!!مشکل من سینوزیته..باید یه کم خوردن چیزهای سرد و دوهوائه شدن رو مراعات کنم...دیگه برات بگم هرچی به دکتر گفتم گفت کم خونیه!! گفتم گرمم نیست ولی عرق میکنم گفت کمخونی...گفتم دستام میلرزه گفت کمخونی..گفتم سرم گیج میره گفت کمخونی!!! خلاصه قرص آهنمو کرد3 تا در روز..یه شربتم بهم داد که شب خوردم اصلا چپه شدم..تا حالا نخورده بودم و اثر کاملشو روم گذاشت..انگار بین دنیا وآخرت بودم!! مثلامیخواستم بگم تشنمه ولی لغتشو یادم نمیومد چی میشه!!فشارمم برده بود بالا..خلاصه گیج بودم گیجتر شدم..هربار میای بغلم شیرت بدم تو دلم میگم خدایا خودت رحم کن و مراقبمون باش...میترسم یه موقع بندازمت..یا وقتی خودم سرم گیج میره میترسم بیوفتم چیزیم بشه نتونم به تو برمس!!خلاصه آدم بچه دارمیشه همش همه چیز فدای بچست..انگار آدم جونش رو هم بخاطر بچش بیشتر دوست داره..خیلی دوستت دارم پسرکم...

 

برات شیردوشیده بودم میرم بیرون بهت بدن..از دکترکه اومدم خیلی منتظر دیدنم بودی!!! ههههه البته این به کنایه بود حسابی مشغول بازی بودی واصلا نگفتی من ننه ای دارم آیا!!! ولی بعدش شیرت دادم باتمام وجود گرفته بودی توی دهنت که در نرم!!!

اینجا بغل مامانیت مشغول بادگلو بودی..تو خواب نمیزنی!! البته من ازت غلغ گیری کردم و گاهی مینزی..به هرحال طبق گفته دکترت بخاطر رفلاکست باید20 دقیقه این حالت باشی:

مژه هات داره مشکی وبلند میشه..اوایل اصلا مژه نداشتی..من مونده بودم من وبابات مژه هامون بلند ومشکیه توچرا مژه نداری!! ولی گویا داری جبران میکنی..ماشاالله لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم..

قربون چشمات برم پسرم:

 یکی ازدوستان میگفت رانیتیدین به کبد آسیب میزنه اگه بچه خوب شد باید کمش کرد منم وسوسه شدم یه بار امتحان کنم..نوبت رانیتیدین صبحتو ندادم ولی بعدش خیلی اذیت شدی مثل قبل..فعلا نمیشه قطعش کنم برات..به هرحال چاره ای نیست..مدت زیادی هم که قرارنیست بخوری..انشاالله خود خدا مراقبته پسرم..

شب شربتی که دکتر داده بود برای گلوم خوردم.اولین بار بودمیخوردم و معمولا داروئی که آدم اولین بارمیخوره خیلی اثرمیذاره..یعنی کلی برام عوارض داشت و گیج ومنگ بودم..حتی میخواستم یه چیزی بگم لغتش به ذهنم نمیرسید...

 شب پیش مامانی و خالت خوابیدی..یعنی زورم کردن پیست بخوابن..من رو شوت کردن روی تخت خالت..البته دستشون درد نکنه حسابی مراقبت بودن من فقط شیرت میدادم میخوابیدم دیگه بادگلو پوشک و..رو انجام میدادن..خداروشکر سربته معجزه گر بود بااینکه میخواستم دیگه ازش نخورم ولی خوردم..خیلی خوب بود..باید مواقعی بخورم که یکی هست ازت نگهداری کنه ومن بخوابم وفقط شیرت بدم..بلکه گلوم کامل خوب شه وانقدر عود نکنه...

 

توی روز بیخوابی داشتی و بابات توی بغلش گرفتت بلکه بخوابی..توهم مثل گل خوابیدی...بابات طفلی کمرش چندروزه درد شدیدمیکنه ونمیتونه حتی درست راه بره..هرچی گفتم پارساروبذار زمین اذیتی قبول نکرد گفت پسرم بخوابه..پدر مهربونی داری...

انقدر خوشم اومده بود هی عکس گرفتم:

 

niniweblog.com

سه شنبه 11 تیر(پنجاه و نهمین روز زندگیت):

 امروز پسر گلم با بابائیش استخر رفت(وان خانگی) با مامانیش حموم...بابائیت دلش نمیاد حموم ببرتت و سرتو بشوره..فقط دوست داره آب بازی کنی...

عصری هم رفتیم خونه عزیزیت..آفرین پسرخوبم حسابی جنتل من شدی!!!

 

 

niniweblog.com

چهارشنبه 12تیر(شصتمین روز زندگیت):

 صبح بابات مادوتا رو رسوند خونه مامانی..آخه من درحال استراحتم و بابات میگه اونجا بهتر استراحت میکنی...شب هم طبق قرار قبلی با خاله جونت راه افتادیم بسمت خونمون...هوراااااااااااااا اولین باره خاله رو تنهائی آوردیم خونمون..

من همش دارو دارم و همچین گیج و ویجم...خالت و بابات حسابی نگهت داشتن که من بخوابم..

امروز آخرین سری آمپولهامو زدم..تازه انگار سینوسهام بازشده سرماخوردم!!!

niniweblog.com

پنجشنبه 13 تیر(شصت ویکمین روز زندگیت):

 دیشب توی اتاق پیش خالت خوابیدی...فقط برای شیر می آوردت پیش من..فکرکنم یکسره نخوابیدی آخه خاله همچین بیحال بود..ولی من چندساعتی خوابیدم..شربتمم خواب آوره..فکرکنم توهم ازش بیحال میشی...از وقتی داروهارومیخورم خیلی بدشیرمیخوری..انگار خوشت نمیاد بخوری...خیلی دلم میگیره..دوست دارم از شیرخوردنت لذت ببری..پسرممممممممممممم مامانو ببخش...خیلی دلم میگیره...چرا وضعیتمون نرمال نمیشه؟؟؟

شنبه هم که واکسن داری..نمیدونم بااین وضع شیرنخوردنت آیا درسته واکسنم بزنی؟؟تروخدا آروم باش پسرم و شیرتو بخور..مامان غصه میخوره..

امروز خیلی خیلی بد شیرخوردی..اصلا حاضرنیستی توی دهن بگیری..دوسه دقیقه بیشتر نمیخوری..برای همینم من زود بزود شیرت میدم سیر بشی پسرم..خیلی روز سختی بود برام..بااینکه خالت حسابی کمکم کرد وازطرفی خودمم تونستم یه کم به کارهای خونه برسم..ولی این سخت شیرخوردنت خیلی انرژیمو میگیره..برات غصه میخورم..

 

میدونی خونمون مرتبه ها..همه چیز تقریبا سرجاش و مرتبه..ولی کولر خاک میاره داخل..امروز سریع یه گردگیری کردم و یه کم مرتب کردمو اتو زدم..خیلی خوب بود..دوست دارم خونه رو درحال برق زدن ببینم..سرحال میشم وانرژی میگیرم.مرسی خاله جون ازکمکت..

 

باز ازدیشب که اومدیم خونمون افتادم به خونریزی..نمیدونم چرا خونمون بیشتر میشه..شاید گرمه..شاید تحرکم بیشتره..شاید بیشتر تورو بغل میکنم..نمیدونم...خیلی دلم میخواد این وضعیت بخیر بگذره و کورتاژ نخوام..واقعا نمیدونم آیا میتونم این شرایطو به راحتی تحمل کنم و پشت سربگذارم یانه..

گاهی فکرمیکنم انقدر ناتوان شدم و کم خون که اگه کورتاژ بشم میمیرم و تو بی مادرمیشی!!یه موقعهائی میگم نکنه بچم بی مادر شه!!!هههههههههههه

میدونم فکرام چرت و پرته ولی واقعا خیلی جسمم تو این مدت تحلیل رفته و تا شرایطم ثابت نشه هرچی میخوام بازسازی کنم نمیشه..

دعاکن خدا کمکم کنه پسرک عزیزم...توهم خوب شیر بخور..غم مامانو زیاد نکن...

niniweblog.com

جمعه 14تیر(شصت و دومین روز زندگیت):

 

امروز آخرین روز ماه دوم زندگیت بود..انشاالله سلامت باشی همیشه عزیزکم.

چقدر زود این دو ماه گذشت..اصلا باورم نمیشه دوماهه شدی..عمر خیلی زود میگذره و این روزها خیلی زودتر.. اما راستش اصلا دلم نمیخواست بگذره..اونم انقدر زود..

آخه میدونی هم روزهای سختیه چون حال خودم اصلا روبراه نیست..هم روزهای خیلی شیرین..

کاش حالم خوب بود..گاهی باحسرت بهت نگاه میکنم و توی دلم آه میکشم که داری بزرگ میشی و من حتی توان لذت بردن از لحظاتم رو ندارم...حیففففففففففففففف

دعاکن مامانت زود حالش خوب شه و کیف بچه داری رو ببره...

این دارهائی که میخورم خیلی اوضاعمو بدتر کرده..همش سرگیجه، تهوع، بدن درد و...

خیلی ناتوان شدم..

بدتر ازهمه خیلی بد شیرمیخوری نمیدونم چرا..یعنی مال این داروهاست؟؟؟!!کاش میتونستی به مامان بگی...

 

امروز حموم بردیمت بلکه یه کم حال وهوات عوض شه خوب شیر بخوری..ولی فرقی نکرد..

توی حموم پاهاتو سفت فشار میدی به جلوی وان:

قربون پاهای کوچیکت بشم

 

 

 

niniweblog.com

شنبه 15 تیر(شصت وسومین روز زندگیت):

 

امروز بسلامتی وارد ماه 3 شدی عزیزکم..

دیشب هرچی اصرارکردم فایده نداشت وخالت تورو برد پیش خودش خوابوند..اصلاهم خوب نخوابیدی ونذاشتی خاله جان بخوابه..هرچی گفتم میخوای سرکار بری ولی فایده نداشت..خاله خیلی دوستت داره..

صبح رفتیم خونه مامانیت.. من از داروهام خیلی بیحال بودمو خوابیدم..بعدش بابائیت زنگ زد که آماده باشیم ببریمت برای واکسن زدن..خیلی خوابم میومد و بسختی بیدارشدم...قبلشم بهت 10قطره استامینوفن دادم که یکدفعه بعد واکسن تب شدید نکنی...

اونجاهم وزن وقدت رو گرفتن..ماشاالله شدی6200 با قد60..دور سر و..همه روی نمودار رشد عالی بود و شکرخدا کم و زیاد نبودی و قشنگ توی محدوده ی سلامتی هستی..خدایا شکرت...

موقع واکسن زدن دلم نمیومد خودم پاهای کوچولوتو بگیرم و دادمت بغل بابائیت..خیلی بی تابی نکردی..فکرمیکردم خیلی گریه کنی ولی شکرخدا آروم بودی تقریبا..

برای اولین واکسن که هپاتیت بود وبه پای راستت زدن که کلا از قبلشم داشتی گریه میکردی..ولی برای دومین واکسن که سه گانه بود و به پای چپت زدن آروم بودی ویکدفعه جیغت رفت هوا...

قطره فلج اطفالتم خوردی...

وقتی اومدیم خونه بیحال بودی ولی خلقت خوب بود و هنوز مقاومت میکردی برای خوابیدن..

اینم چهره پسرم بعد واکسن زدن:

 

اینجاها داشتم باهات حرف میزدم و میخندیدی هرچند حال نداشتی:

قربون اون چشمهای بیحالت بشم

 

آخی اینهاهم جای واکسنهای پسرمه...سه گانه رو انقدر بالا زده که نمیشد راحت کمپرس سرد گذاشت:

از ظهر تب کردی ولی کم..

هر4 ساعت بهت دوبرابر وزنت یعنی12 قطره استامینوفن میدادم..خیلی هم تلخه این قطره..خیلی بدمیخوردی...

شب که شد دیگه پای چپت از واکسن اذیت بود..سفت ومتورم نشده بود ولی تکون که میدادی اذیت میشدی وجیغت میرفت هوا..پاتم میگرفتیم فرقی نداشت چون میخواستی تکون بدی وسفت کردن عضلش باز پاتو درد می آورد..

ولی شکرخدا حسابی سرحال بودی و بازی میکردی..

جدیدا وقتی کهنتو بازمیکنیم هی پاهاتو میاری بالا تا حتی نزدیک سرت..

خودتو سفت میکنی...دستهاتو بازی میدی..خلاصه حسابی بازی میکنی..

منم بهت میگم آفرین...آفرین پسرم..ماشاالله..چه کارائی شما بلدی!!

و تو تشویق میشی و هی کارهاتو تکرار میکنی..

هنوز ازاون حرکتی که خیلی دوست دارمو انجام میدی نشده عکس بگیرم..شکار لحظه هاست دیگه..

اینجاهم داشتی هنرهاتو نشون میدادی!

 

 جدیدا مخصوصا توی این هفته خیلی با بابات گرم میگیری و بازی میکنی وحرف میزنی..حسابی یاد گرفتی با بابا حرف بزنی..فقط هم با بابات اینطوری حرف میزنی..میگن مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد..بابات باعلاقه به حرفات گوش میده که هیچ..بهت میگه:خب...دیگه چی پسرم؟؟بعدش چی شد؟؟هههه توهم حسابی کیف میکنی و همش میگی: هوووووو....هااااااااا...اووووووووووممممممم...ماااا

 

 امروز خیلی خیلی بد شیرخوردی...ای وای من..آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

niniweblog.com

اگر نوزاد شما شبها مي خوابد (5 يا 6 ساعت در بيشترين حالت) شما خيلي خوش شانس هستيد! اكثر نوزاداني كه حدود 10 هفته از تولدشان مي گذرد نيمه شبها از خواب بيدار مي شوند. اما حتي كودكاني نيز كه در طول شب نمي خوابند بايد مدت زمان نسبتا طولاني تري را به طور پيوسته در حال خواب يا بيداري بگذرانند به جاي آنكه در فاصله هاي زماني كوتاه و بطور مكرر بخوابند و بيدار شوند. احتمالا كودك شما 2 يا 4 بار در طول شبانه روز مي خوابد و حدود 10 ساعت از 24 ساعت را بيدار است.
يك نكته جالب اينكه اگر كودك شما سحرخيز باشد يا اينكه تا نيمه شب بيدار بماند يا خواب طولاني يا كوتاه داشته باشد همين حالت را در تمام دوران كودكي خود حفظ خواهد كرد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

خاله مهسا
12 تیر 92 8:28
ای جانم لباشووووو.از راه دور می بوسمت با اون چونه های قشنگت


ممنون خاله ی مهربون که همش به ما سرمیزنی
صدف
15 تیر 92 16:13
ورود آقا پارسا به سه ماهگی مبارک باشه .من امروز واکسن امیر رضا را زدم خیلی بی تابی می کنه پسرکم.به ما سر بزنید

http://amirreza92.niniweblog.com/


مبارک باشه واکسن پسری عزیزم...چشم دیدن پسرگلی میام
مامان پارسا
5 شهریور 92 0:59
قربون پارسای خاله بشم اونجایی که رو پای باباش خوابیده مثل پارسای من شدهتو بچگیش


همه پارساها ماهن !!