پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

هفته 20

1391/10/4 14:27
نویسنده : مامان
9,141 بازدید
اشتراک گذاری

بارداری پارسا:

هفته 20 بارداري من از سه شنبه 28 آذر تا دوشنبه 4 دي بود

خيلي هفته ي شاد و خوبي بود

به به پنجشنبه كه مصادف شده بود با شب يلدا....فكركنم آقا پارساي ما كيف كرد كلي از كسانيكه دوستش داشتن رو ديد و همه هي تحويلش ميگرفتن!

 

 

 

 

 

 ديگه اينكه رفتم سونوگرافي و پسر كوچولوي عزيزمو ديدم...خيلي دلم براش تنگ شده بود...گاهي ميگم كاش شكم آدم پوستش نازك بود هي نيني رو ميديدم قربون صدقش ميرفتم!! واقعا آدم دلش براي نينيش تنگ ميشه خب...

 

شكر خدا پارساي ما سالم سالم بود ...خداي مهربونم شكرتتتتتتتتتتتتت

 

 

 شب يلداي امسال مصادف شده بود با روز پنجشنبه...

شركت ما هم  اونروز رو تعطيل كرده بود و منو بابات صبح از خونه باهم اومديم بسمت تهران...

ازونجائيكه سارا خانوم نيني كوچولوي دوستم هفته پيش بي خبر بدنيا اومده بود ونتونستم ديدنش برم قبل ظهر يه سر رفتم خونشون و روي ماهشو ديدم..تو مدتيكه اونجا بودم مثل يك فرشته كوچولوي ناز خواب بود

انشاالله هميشه سالم وصالح زير سايه پدر مادرش وخداي بزرگ باشه..الهي آمين

بعدش راه افتاديم به سمت خونه ي عزيزي

بين راه يه نهارخوشمزه دستپخت بابا خورديم و ساعت1 از طرح گذاشتيم...

 مثل هر سال اول رفتيم خونه ي عزيزي آقا پارسا...عزيزي به نيتت يه آش خيلي خيلي خيـــــــــــــــــــــلي خوشمزه پخته بود..به به ...فكركنم حسابي كيف كردي  پسرم..آخه آش خيلي مقويه و از كشك و سبزي و حبوبات و...داره

تاحالا نسبت به دو غذا خيلي واكنش مثبت ميدي يكي آش يكي كشك بادمجون...نميدونم كشك دوست داري؟حبوبات دوست داري؟سير دوست داري؟كلا بهت انرژي ميده؟؟خلاصه نفهميدم فقط اين دوغذا رو ميخورم حسابي شارژ ميشي...

خلاصه مثل هميشه نشستيم دور سفره ي پر از خوراكي كه همش فكر ميكردم سال ديگه اينموقع از دست شيطونيهاي آقا پارسا ديگه نشه اين سفره رو اينطوري چيد!!!ههههههههه

ديگه لابد چهاردست وپا خودشو ميكشونه و فرصت خوبي ميشه براي آتيش سوزوندن!!!!

 

 

و باباجوني آقا پارسا برامون فال حافظ گرفت....

براي آقا پارساي گل ما هم فال گرفت و اين شد فال پسمل گلي من

توش ميگه آروم وقرار نداري!!!ههههههههه منم بعنوان مادر تائيد ميكنم كه خيلي ورجه وورجه ميكني!!!نیشخند

شماره فالت هم 123 بود !!!

 

خلاصه چند ساعتي اونجا بوديم وبعدش رفتيم خونه مامانيت...اونجاهم همه جمع بودن و بخاطراينكه من زياد تو ماشين تو ترافيك نمونم همه اومده بودن اونجا كه به خونه عزيزيت نزديكتره...ولي بااينحال حدود دوساعتي توي ترافيك مونديم!!!عوضش يه ميوه فروشي كه جلوش متوقف بوديم يه ميوه ي ويار قديمي مامانت رو داشت

آخجون نارگيــــــــــــــــــــــــــل...خيلي وقت بود دلم ميخواست و هرچي ميگشتيم پيدانميكرديم..

روز بعدشم بابات برامون آمادش كرد وخورديم...به به!

اينم از آخرين شب پاييزي كه توي دل مامانت بودي..

 

شبي كه يك دقيقه بلندتر ازهمه ي شبهاي ساله...

 

 

من از بين فصلها فصل پاييز رو بيشتر دوست دارم..چون خيلي رنگهاي قشنگي توش ديده ميشه و خيلي سرد و گرم هم نيست..تاااااااااااااااااااازه خودمم تو پاييز بدنيا اومدم!!!!!!!!هههههههههه

پاييز فصل رنگهاي قشنگ...صداي خش خش برگها زير پا

 

و فكركنم از سالهاي بعد زمان شيطوني پارسا!

    

تو ميشي فرزند بهار! مثل باباي گلت

فصل بهار هم فصل قشنگيه..ولي من چون حساسيت وآلرژي بهاره دارم يه كم ازش فراريم!!! اميدوارم امسال كه بهار توي دلمي حالم بهتر باشه..آخه ميگن جفت كورتن ترشح ميكنه كه ضد التهابه..

زمستان هم كه برفي و سرد وعاليه ومن عاشق هواي سرد و جو برفي ام!!!هههههههه

 

تابستان واقعا گرمه و برام خيلي دير وسخت ميگذره چون اصلا طاقت گرما ندارم!!! ولي خب ميوه هاي خيلي خوشمزه اي داره كه هيچوقت سال پيدا نميشه...

خلاصه كه دقيق كه فكرميكنم همه فصلها يه جورايي دوست داشتني هستن!!!

اون شب همه علاقه مند بودن ببينن تو چطوري وول ميخوري و جنابعالي به نوبت لگد نثار همه فرمودي!!! اي پسرم چقدر بگم جنتل من باش؟؟؟خخخخخخخخخخخ يه آقاي محترم كه به خانومها لگد نميزنه!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 شنبه ي اين هفته رفتيم سونوگرافي

عزيز دلم رو ديدم نازييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

كلي دلم براي ديدن روي ماهت تنگ شده بود پسرگلم...

اولش كه دستگاهشو گذاشت يه عالمه استخون ديدم!!!ههههههه استخوانهاي قفسه سينه، مهره هاي گردن،پات كه آورده بوديش نزديك سرت! ،انگشتهاي ناز دستت،ستون فقراتت،جمجمت!!!!هههههههههههه

خلاصه مونده بودم چقدر استخوان!!!!

از قبلشم بابا سفارش داده بود فيلم سونوگرافي رو روي سي دي ضبط كنن برامون...

خانم دكتر مثل هميشه صبور ومهربون سونوگرافيهاي قبلي رو ديد واولش كامل بررسي كرد ببينه كيست سرت جذب شده؟؟

بعد با كمال اطمينان نشونم داد وگفت خداروشكررررررررررررررر كيست جذب شده وهيچ مشكلي نيست..خيلي خيلي خوشحال شدم و خدارو شكر كردم...بعدش كامل بررسي كرد و گفت خيلي عاليه همه چيش خوبه و بابات رو صدا كرد داخل...وقتي بابا اومد همه بدنت رو دقيق دونه دونه برامون توضيح داد...قربونت برم تو خيلي كامل شدي

غير از استخونهات كليه ها،طحال، معده،مثانت كه پر بود وفكركنم جيش داشتي!!! پسر بودنت كه ما چيزي درست حسابي نديديم ولي دكتر ميديد و......همه چيز مشخص بود و دكتر نشونمون داد...

لب بالاو پايين خوشگلت، بيني،گوش و...

وايييييييييييييي قلبت چقدر ناز ميزد...

خداحفظت كنه مادررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

خيلي خوشحال شدم سالمي...خانم دكتر گفت خيلي پسرخوبيه وكلي ازت تعريف كرد...فكر كنم توهم جوگير شده بودي كلاس ميذاشتي هي قرو قميش ميومدي!!!!

وسط سونوگرافي كف پاتو آوردي بالا تا نزديك سرت!!!!...دستت رو ميذاشتي روي سرت!!! ولي ازونجا كه بچه سرتق هستي وول شديد نخوردي تو فيلمت ضبط شه!!! بااينكه قبلشم كلي مايعات شيرين خوردم ولي اثري نداشت...يعني ديگه خودم ميدونم كي ساعت خواب و بيداري و وول خوردنته و انتظار نداشتم اون ساعت زياد لگد بزني!!!

اما خب بچه ي لجباز هم هستي هروقت ميخوام وول بزني لج ميكني!!!!!!!!

تنها نكته ي ناراحت كننده جفتم بود كه باز پايين بود وتقريبا خيلي هم پايين بود..خانم دكتر كلي سفارش كرد كه مراقب باشم...البته منكه مراقب هستم ولي چون دوست دارم طبيعي زايمان كنم وميدونم جفت پايين ممكنه مانعش بشه دوست ندارم..ولي خب توكل كردم به خداي مهربون...اصلش اينه كه تو سالم بدنيا بياي...ولي خب تو دعا كن مامان يه زايمان طبيعي راحت سرموعد داشته باشه و خودت سالم بدنيا بياي و خدانكرده براي زردي و...دستگاه نخواي...آخه مامان اصلا طاقت دوري و اذيت شدنت رو نداره...

ميدونم زايمان طبيعي همه سختي و دردش قبل اومدن نيني هست و وقتي تو بدنيا بياي هم جريان شيرم راحتتره و تو اذيت نميشي هم مامان سرحاله و درد خاصي نداره ديگه و ميتونه با انرژي حسابي بهت برسه...يكي از آرزوهام اينه كه زايمان طبيعي راحتي داشته باشم وراستشو بخواي اصلا دلم نميخواد سزارين شم...ولي اصل سلامت توئه...انشاالله خداي مهربون براي سلامت تو هرچي خيره پيش پام بذاره...

اما خب سزاريني ها رو كه ميبينم خيلي بعدش درد دارند و يكي ميخواد خودشونو مراقبت كنه و ازينموضوع اصلا خوشم نمياد...

سعي ميكنم مراقبتهاي خودمو انجام بدم ...خانم دكتر گفت هفته 33 بيا براي چك دوباره سونوگرافي...اگه جفت بخواد بالا بره تا اونموقع رفته..توكل به خدا

ولي خب باز مراقبتهام زياد شده...پله،ورزش و...بازم ممنوع!! چون جفت پايين خدانكرده خطر خونريزي داره و بايد مراقب باشم پسمل گلم در امان باشه...

هميشه ميگم: فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين

مطمئنم هيچكس حتي منكه مامانتم وانقدر دوستت دارم نميتونه مثل خدا مراقبت باشه

اينم عكس سونوگرافيت:

سمت راستي عكس جمجمت از بالاست كه دكتر قطر سرتو و دورشو داشت اندازه ميگرفت...

سمت چپي هم عكس ران و باسنت از پايينه...اون سفيده كه دكتر توش نقطه چين اندازه گرفته استخوان رانته...

اين هم اعداد وارقام اندازه هات:

اين يكي هم جواب سونوگرافي مشروووووووووووووووح!

آفرين پارساي گلم كه سالمي

بعدشم رفتيم خونه عزيزيت و فيلمتو پخش كرديم براشون

خیلی سعی کردم خودفیلمتو اینجابذارم ولی فرمتش روهیچ سایت آپلودی نمیخوند

 خلاصه با موبایل از اون فیلم تصویربرداری کردم کیفیتش خیلی کم شد ولی خب یه چیزایی معلومه!

این فیلم اول وقتیه که خود خانوم دکترداشت بررسیت میکرد

http://uploadkon.ir/?file=Video-0008.mp4

فیلم دوم وقتیه که بابا اومد و خانوم دکتر داشت بخشهای مختلفتو بهمون نشون میداد

 http://uploadkon.ir/?file=Video-0009.mp4

دوشنبه يعني آخرين روز هفته 20 رفتيم مركز ژنتيك براي نشون دادن آخرين سونوگرافيت..يعني اونروز من حالم خيلي بد بود تو ماشين خوابيدم بابات رفت و اومد...ميگفت دكتر صديقي نبود و كلي با لطف دوست باباجونيت كه اون مركز كارميكنه بابا رو فرستادن پيش پروفسور فرهود!!!

ايشون كل پروندت رو دقيق ديدن و گفتن پسر خوبيه براش دنبال اسم باشيد و قرار شد ديگه مراجعه نداشته باشيم...تا هفته 15 بارداري بعدي كه خواستم برات آجي يا داداشي بيارم!!!هههه

حالا همه شادي وموج مكزيكي!!!!!!!!!!!! يوهوووووووووووووووووووووو

 

اولهاي بارداري انقدر حالم بد بود ميگفتم تا6 سال عمرا فكر بچه نميكنم..هيچوقت اين سختيها از يادم نميره...ولي الان كه تو انقدر بامزه لگد ميزني و شناميكني عاشق بارداري شدم..دلم ميخواد همش تو دلم يه نيني بود!!!هههههههههههههههههه

 

 خيلي دوستت دارم پسر گلممممممممممممممممممممم

بي صبرانه منتظرم انشاالله سرموعد سالم سالم بياي تو بغلممممممممممممم

 كي بشه بخورمت!!!!!!!! كف پاهاتو گاز بگيرم!!! لپهاتو بكشم!!!!!!!!!

نترسي مامان جان فرار كني!!!!

چيزي نيست يه كم ميخوام فشارت بدم!!!!!!!!!!! البته اولش نه..اولش ميترسم ازهم جدا شي انقدر كوچيكي!!!!!!!!!هههههه

ولي خب تو پسر گلمو بايد بغل كنم ونترسم!!!!!!!! قول بده همچين قرصو محكم باشي!!!

 

 

 

 

 

 اين هفته ها بشدت خوابالو شدم...عينه اوايل بارداري

همش كسري خواب دارم..راستشو بخواي شبها بدنم سر ميشه همش..چون گودي كمر ازقبل داشتم الان يه كم آزار دهنده شده...درضمن توهم خيلي شيطون شدي...بااينكه روي پهلو ميخوابم دقيقا نقطه تماس پهلو با دشك ضربه ميزني منم هي ميگم نكنه جات بده تكون ميخورم...خلاصه جديدا شبها خيلي خواب پشت سرهم ندارم هي بيدار ميشم...البته تيروئيد هم باز بايد بزودي آزمايشم رو تكرار كنم خيالم راحت شه از اون نباشه.

بابا رو هم جديدا حسابي لگد مال ميكني...اونم حسابي باهات حرف ميزنه و صدات ميكنه...

خيلي دوستت داره

تو هم كه هي خودتو لوس ميكني و بيشتر براي ماماني ناز ميكني!! آخرميگيرمت بغلم فشارت ميدم به همممممممممممممممممم!!!!!!!!

 

 

 

بابا نذر كرده بود اگه سونو خوب بود 5 روز براي سلامتيت روزه بگيره...

مامان هم نذر جواد الائمه كرده بود...يعني ميدوني هروقت بعد نماز سلام ميدم به آقا امام رضا(ع)بهش ميگم بحق پسرت دعاكن پسرمنم سالمو صالح باشه

 

انقدر حرف زدم رشته كلام از دستم در رفت!!!!آخ

داشتم ميگفتم بعد از مركز ژنتيك رفتيم پيش خانم دكتر حجتي...كلي سوالهامو پرسيدم بهت ويتامينهاي خوب خوب داد...وزنمم كه از 61 شده بود 57 اينسري شد 58 !!! كلا خسته نباشم!!! ولي چون وزن تو دقيقا به سنت بود و همه ابعادت خوب بود دكتر به روي ماهت منو بخشيد وهيچي بهم نگفت...البته دوستام ميگن از زمانيكه اين ويتامينها رو ميخوري چاق ميشي..حالا تا ببينيم!!! فعلاكه 3 كيلو راهه برسم به اولم! بازم خيالم راحت شد كه وزن تو خوبه...گاهي نگران ميشدم نكنه لاغري من روي تو هم اثر بد بگذاره خداي نكرده...اما خداروشكر همه چي خوب بود...

از وقتي قرصهاي مكمل رو ميخورم باز حالت تهوع و برگردوندن غذا...اي باباااااااااااااااااااا

اما سعي ميكنم يكي دوساعت هرجور شده خودمو كنترل كنم قرصها از معده رد بشه به پسرگلم برسه...

يه كمم خون دماغ ميشدم گفت ميتوني آسپيرينتو نصف كني ولي براي نيني خوبه...خلاصه دلم نيومد نصفش كنم..دارم هنوز ميخورم...تاهفته 28 بايد دووم بيارم...انشاالله چيزي نمونده وبعدش گفته از 28تا32 نصف كن و بعدهم قطع كن...

 

 

بارداری پوریا:

هفته 20بارداری من از دوشنبه6تا یکشنبه12 آذر بود.

ترس از عواقب آمینوسنتز توی دلم کمتر شده و بیشتر میدونم به خودم و زندگی برسم.خداروشکر به خیر گذشت.همش میترسیدم خدانکرده سقط یاعفونت کنم و کیسه آبم سوراخش بسته نشه و...

خدای مهربون شکرت.پوریای عزیزم را سالم ازت میخوام

روز آخر این هفته پیش دکترحجتی رفتیم.تازه بهش غربالگری سه ماه دوم رانشان دادم.آخه میدونی وقتی جواب غربالگری اومد ما سریع جوابو به ژنتیک نشان دادیم و دیگه منتظر وقت گرفتن ازحجتی نشدیم و رفتیم آمینوسنتز.چون وقتی آدم شک داشته باشه هرچی بیشتر دکتر بره وضع بدترمیشه.ولی شکرخداحجتی هم نظرش همون بود و گفت حتما باید انجام میدادی.

صدای قلب قشنگت را باز شنیدم.آروم و بروبراه باش عزیزکم تاحال مامانت هم خوب باشه

 

 

 

 

 

 

 

 اينم مشخصات نينيهاي گل در هفته 20:

 

 وزن كودك شما به 320 گرم رسيده است. طول بدن او نيز از فرق سر تا باسن برابر 16.5 سانتي متر و از فرق سر تا پاشنه پا به صورت كشيده و صاف حدود 25 سانتي متر است. (در بيست هفته اول طول بدن كودك را از سر تا باسن محاسبه مي كنيم. بعد از آن طول بدن او را از سر تا نوك انگشتان پا محاسبه مي كنيم. زيرا در بيست هفته اول پاهاي كودك خميده شده و در مقابل نيم تنه بالايي او قرار گرفته اند و به سختي مي توان طول آنها را اندازه گرفت).
يك ماده چرب و سفيد رنگ بنام ورنيكس تمام بدن كودك را مي پوشاند تا از پوست او در مدت طولاني غوطه ور بودن در مايع آمنيوتيك محافظت كند. اين پوشش نرم و ليز حركت كودك در مجراي زايمان را نيز آسان تر مي كند.
عمل بلعيدن توسط كودك بيشتر انجام مي شود كه يك تمرين خوب براي دستگاه گوارش او است. او مكونيوم نيز توليد مي كند كه يك ماده چسبنده و سياهرنگ است و مخلوطي از سلولهاي مرده ترشحات دستگاه هاضمه و همچنين مايع آمنيوتيك بلعيده شده مي باشد. اين ماده در روده هاي او جمع مي شود و در اولين مدفوع او پس از تولد از بدنش خارج مي شود (البته بندرت برخي از كودكان اين ماده را در رحم يا در طول زايمان دفع مي كنند).

 

  اي بابااااااااااااااااااااااااا

اين سايتهاي خارجي هم چقدر بي تربيتن يه عكس درست حسابي نميذارن كه...

 

 

اين عكس سونوگرافي يه نيني هم سن وسال خودت:

 

 

 

 

من آخر نفهميدم اين هفته اندازه ي چي هستي!!!!!!!!!!!

خودت تشخيص بده اين چيه!!!!!!!!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

صدف
3 دی 91 21:04
سهیلا جونم سلام
خوبی؟
چقدر نی نی نازی بود مال کی هست ؟
یک لحظه فکر کردم نی نیت بدنیا اومده گفتم منم می خوام .......



صدف جونم نيني دوست جونيمه..اسمش ساراست
هنوز فرصت نكردم مطالب اين هفته رو بنويسم متاسفانه...
انشاالله توضيحات مبسوووووووووووط ميدم طبق معمول!!!ههه
سپیده مامی بنیتا
12 دی 91 12:00
آخی نازی عزیزم. خیلی خوشحال شدم همه چیز آقا پارسای شیطون خوب خوبه و مشکلی نبوده ایشاالله تا آخر بارداری همش با خبرای خوب میای پیشمون

بنیتا هم تکوناش تو دلم خیلی زیاد بود و از بیرون کاملاً به چشم دیده میشد! و الانم حسابی شیطونه و ورجه وورجه میکنه. خودتو برای یه پارسای وروجک آماده کن!!



مرسی عزیزم...خدا بنیتا خانوم گلت رو برات حفظ کنه