پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

چهل و پنجمین هفته زندگی پوریا

1397/11/28 0:01
نویسنده : مامان
250 بازدید
اشتراک گذاری

یکشنبه 28بهمن:

سیصد ونهمین روز زندگی پوریای عزیز

پوریای عزیزم صبحها که ساعت4 دارو داره رسمادیگه بیداره و بابابهش صبحانه میده و بعدهم اگربخوابه دقایقی بیشتر نیست و روزش شروع میشه.

داداشم پاشو!!!

هی پارسارو بوس میکنی و صدامیزنی و میخوای بیدارش کنی

پوریاجونم عاشق قریزرهستی و تا درش را باز میکنم با سریعترین سرعتت خودتومیرسونی و سریع در را میگیری که نبندمش!

صبح مامانجون اومد خونمون.خیلی خسته بودم وخوابم میومد.روزهای دندان درآوردن پوریا واقعا روزهای سختیه.ولی بااینحال چون وبلاگ عقب بود دلم میخواست ازفرصت استفاده کنم و بروزش کنم.مامانجون گفت تو برو توی اتاق تاپوریارا بخوابونم.توی اتاق رفتنم همانا و خوابم بردن همانا!نفهمیدم کی خوابم برد.با چندبار بیدار شدن تا12 خواب بودم.خیلی چسبید ولی وقتی یه کار ناتموم دارم همش فکرشم.باخودم قرار گذاشتم هرجور شده تمومش کنم.

امروز پارساجونم فرش راهرو را کنار زده بود ومیخواست بازی کنه ومیگفت پوریا را نگه دارکه نیاد.ولی چون وسایل بازیت موزیک داشت پوریاشوقش همش اون سمت بود

برای همین ترتیب بازی سه نفره دادم براتون.پوریاهم غش غش میخندید و پارساهم راضی بود.

از قبل از سفرگلپایگانمون وبلاگ راننوشته بودم وهمش عجله داشتم خوابیدین بیام سراغش.3ساعت حدودا وقت گرفت و الان حدود ساعت1ونیم شبه.خیلی خسته شدم ولی تموم شد.

 

چهارمین دندان پوریاجونم بالاخره امروز جوونه زد.چقدر اذیت شدی عزیزکم

 

مبارکته

---------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه 29بهمن:

سیصد ودهمین روز زندگی پوریای عزیز

امروز پسر گلم را باغ کتاب بردن.بابا برات پول گذاشته بود که کتاب بخری.عاشق کتاب هستی.صبح میگفتی مامان این پولش چقدره؟کم نیست؟گفتم مگه چی میخوای بری؟گفتی کتاب تن تن.گفتم نه کم نیست.گفتی آخه من اسباب بازی هم لازم دارم اونجا اسباب بازی هم داره.برای پوریاهم باید یه چیزی بخرم غصه میخوره اگه فقط برای خودم بخرم!بعد به پوریامیگفتی داداشم غصه نخوری عزیزم داداش برات کادومیخره!من هم بهت مقداری پول دادم.گفتی مامان ولش کن اصلاکتاب نمیخرم چون هروقت بخوام بابام برام میخره.پولمو برای خودمو پوریا اسباب بازی میخرم.گفتم سعی کن یه چیزی بخری لازم داشته باشید.گفتی باشه.خلاصه اصلا بخش خرید کتاب شماهارو نبرده بودن چون کوچک بودین و سواد ندارید.فقط رفتید شهربازیش وخیلی هم بهت خوش گذشته بود.ازکلاس شما سه نفر اومده بودند.خانواده ها بااین اردو موافق نبودند.میگفتند جاش چون سواد ندارند مفید نیست ولی من اعتقاد داشتم حتی هیجان خرید کتاب توسط دیگران را ببینی اثر خوبی توی ذهنت داره.مخصوصا اینکه خودتم عاشق کتاب هستی وگاهی حتی کتابی از سطحت بالاتره ومیفهمم متوجه نمیشی ولی اصرار داری که بخون برام.خودم هم بچه بودم عضوکتابخانه بودمو عاشق خواندن کتاب بودم.ولی علمی دوست داشتم و اصلا داستان مخصوصا تخیلی علاقه نداشتم.بابات هم که تاچندسال پیش همیشه قبل خواب حتما کتاب میخوند.الان بنده خدا تا نفس آخر داره در خانه داری و بچه داری کمک میکنه و رسما اونم بیهوش میشه.

اون ته عکس هستی!

وقتی اومدی گفتی پوریا متسفم هیچی نبود برات بخرم قول داده بودم بهت داداشم!!!

جدیدا هربار که میخوایم غذابخوریم پوریاجونم چون عاشق پلو است و البته فضولی کردن سریع میاد سرسفره و سفره را میکشه و رسمانمیذاره کسی چیزی بخوره.هلاصه یه مدت سفره را توی آشپزخانه مینداختم و جلوش اسباب بازی میریختم ولی فایده نداشت.امروز تصمیم گرفتم سفره را روی میز بذارم.که قشنگ سفره را چیدم تا پارسا بیاد و مطمئنم بودم پارساچون عاشق تنوع وتغییره هرچندکه سختش باشه استقبال میکنه.خلاصه باز یک دستشوییه خاطره انگیز رفتم(همیشه همراه با یک اتفاقه از دست شما دوتا آتیش پاره های مامان)و وقتی اومدم دیدم خودتو بلند کردی از روروئک و سفره راکشیدی و خلاصه فرش را برام تزیین کردی!! و تندتند همه چیز رامرتب کردم که پارسامیاد اوضاع روبراه باشه.پارساهم همونطور که انتظار داشتم خیلی خوشحال شد و استقبال کرد.بچم اصلا توی ذوق آدم نمیزنه.عشقش عشق.

البته ماشینت را باید دائم ازجلوی میزجابجاکنیم.دیگه فعلا چیزبهتری به ذهن مادرتون نمیرسه!

و همانطور که انتظار میرفت پوریاجونم هم سرش با بازی خودش گرم بود و اصلا به ما و سفره کاری نداشت!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!😉

پارساجونم انقدر خسته بودی فکرکنم حدود8ونیم شب خوابیدی.آخه از8رفتی رختخواب و پوریاهم زودخوابید و آوردمش سرجاش بذارم حس کردم تازه داره خوابت میره.عصری که بابا زوداومد دوساعتی خوابیدم و خودش هم دیشب خیلی خیلی کم خوابیده بود و خداروشکررررررررررررررررررر شرایط فراهم شد بابا زود بخوابه.من هم یه مقداری به کارهارسیدم.

حالا پوریا را روی پام گذاشته بودم که بخوابه هی شوفاژ بالای سرش صدای شرشر آب میداد!!قربونت برم بلندمیشدی مینشستی وبهم میخواستی بگی صدامیاد.یه اصواتی درمیاری ازخودت لابد فکرمیکنی حرف میزنی وخیلی جالبه.

---------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه 30بهمن:

سیصد و یازدهمین روز زندگی پوریای عزیز

 

پوریای عزیزم

خیلی حرف زدنت بامزه است.جدیدا گاهی مثل آدم بزرگها پشت سرهم حرف میزنی فقط معلوم نیست چی میگی.اون جاهاییش که تعجب هم توی کلامته دوست دارم بگیرم فشارت بدم.

معنی جیز و اوف و بد را میدانی وباعث توقف کارخطرناکت البته تا یادت باشه میشه.خودت هم جیز و اوف میگی ولی دست هم میزنی!! تا من تذکر بدم که جیزه!بده!

ماما=مامان

بابا=بابا

دد=ددر

آب=آب

به به=غذا

دادا=داداش

پا=پارسا

نی= نیست

رف=رفت

اوف و جیز و بد راهم میگی

اکثر لغاتیکه باهات کارمیکنم را آهنگش را میزنی.مثلا این چندروزهمش دارو داشتی وساعت میذاشتم بهت میگفتم پوریا ساعت زنگ زد وقت چیه؟وقت دارو. و ازت میپرسیدم وقت چیه میگفتی آآ اوو!!!

عزیزی خیلی خوب معنی کلماتت رامتوجه میشه و برام جالبه.خیلیها اصلامتوجه نمیشن داری یه لغتی را میگی.

مثلا بده را میگی ایده یا عده

خیلی حرف زدنت جالبه.یادبچگیه یکی از پسرعموهام میوفتم.خیلی باهاش تفاوت سنی دارم وقتی کوچک بود یادمه عین تو یه عالمه پشت سرهم حرف میزد اصلا معلوم هم نبود چی میگه.یه بار میخواست تعریف کنه که رفته بوده تو بالکنشون و پرتقالهارو از توی بالکن پرت کرده پایین.یک عالمه حرف میزد هیچی نمیفهمیدیم فقط آخرش میگفت اووووو و اشاره میکرد که افتاد و پرت شد!! انقدر خنده دار بود برام هنوز یادمه.

 

اینم از آخرین روز بهمن 97

این روزها هواخیلی سرد شده.سوز خیلی زیادی داره

 

تقویم سال 98 گلهای من آماده شد.دیشب تا آخر وقت روش کارکردم.فدای شکل ماهتون.نشد که از پوریاجونم عکس بهتربگیرم.توی دوران دندان درآوردن بودی وهمکاری نمیکردی عزیزکم.

هورااااااااااااااااااا نه تنها تقویمهام تموم شد بلکه عکسهایی که لازم بود برای ظهور هم آماده بشه جداکردم.آخیشششش چه کیفی میده آدم به کاراش برسه.

امروز پارساجونم ازمدرسه اومد کلی خوشحال بود.مبصر شده پسرم.

کلاهت را درآوردی موهات بهم ریخت و خوشحال بودی شاخ داری!!!

سریع کارتت را گذاشتی توی کیف کارتهات.پوریاجونم هم که دنبال داداشش

---------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه 1 اسفند:

سیصد و دوازدهمین روز زندگی پوریای عزیز

 

اینهارا برای عید آماده کردم

خیلی خوشحالم که انجام دادم.همش یه استرسی بامنه که نکنه نتونم کارهائی که برای پارسا انجام دادم برای پوریاهم انجام بدم.خداروشکر تا اینجاش هرجوری بوده تونستم و شده.البته اصلش لحظات شادیست که کنارهمیم.اینها درکنارش زیباترش میکنه.

---------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه 2 اسفند:

سیصد و سیزدهمین روز زندگی پوریای عزیز

اینهمه پارسا برای داداشش ماشین آورده باز پوریا میخواد از مامان بالابره وبچسبه.چسب مامانی دیگه نفسم.هی میگم پارساجان ماشینها را نریز پوریا بازی نمیکنه.میگه نه اشکال نداره عزیزم بذار بهش خوش بگذره!!مهربونی خیلی

---------------------------------------------------------------------------------------

جمعه 3 اسفند:

سیصد و چهاردهمین روز زندگی پوریای عزیز

وقتی میگم جیز دیگه معناش رافهمیدی پوریاجونم.هی میخوای بری به بخاری برقی دست بزنی میگم جیز ایست میکنی

خودت جدیدا میگی برق!

"برق"

هم به پریز میگی هم به کلید روشن خاموش برق.همشون برق

---------------------------------------------------------------------------------------

شنبه4 اسفند:

سیصد وپانزدهمین روز زندگی پوریای عزیز

این چندوقت یکسره یا شوفاژهامون سرده یا آب یاهردو.بابچه کوچک خیلی سخته.صبح پارساجونم را گذاشتم لای پتو که سردش نشه موقع بیدار شدن.پوریاجونم هم که طبق معمول ساعت کاریش زودتر شروع میشه و بیداره وسعی میکرد داداش رو بیدارکنه

این هم درس امروز پسرم بود:

امروز دوستت محمدحسین بابت مبصر شدنت بهت مدادرنگی کادو داده بود.

بازیهای برادرانه:

خونمون خیلی سرد بود وآب هم سرد بود و تنهایی آب ریختن روی پوریا و شستنش طی روزهای گذشته خسته ام کرده بود.قرار شد بابت اینکه وسط هفته بابا ارزیابی داره امروز بریم منزل عزیزی برای روز مادر و آخرشب هم بریم یکی دو روز خونه آقاجون باشیم تا موتورخانه درست بشه.

یه دفعه دیدم پارساجونم رفته توی اتاق و داره برام نقاشی میکشه که بابت روز مادر بهم بدی.بعدش هم یه کاردستی باقیچی و کاغذ برام درست کردی.مهربووووووووووووووونم

بعد هم رفتیم کیک دندانی سفارش دادیم و بابا تقویم و تزیینیها راچاپ کرد وظرف ولوازم تزیینی جشن راخریدیم...

این بافتنی را دخترخاله بابات برات بافته گل پسرم.خیلی نازه

منزل عزیزی تا رسیدیم لوازم را آماده کردیم.

پارسا اصرار داشت که امشب تزیین کنیم و داداش بیاد ببینه سورپرایز شه!

حالا هی داشتی برای پوریا توضیح میدادی و پوریاهم هی بهونه گیری!!هههههه

امروز کارتهات راهم برده بودی و هدیه گرفتی.

 

 

پسندها (3)

نظرات (3)

مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
29 بهمن 97 7:40
چه پسر سحرخیزی!😴
مامان
پاسخ
سلام.یه مثلی بودبرای افراد سحرخیز که میگفت با سگ و سوپور و سرباز بیدارمیشه!زین پس بایدتغییر داد بگن از وقتی پوریا بیداره بیدارمیشیم!
مامانیمامانی
4 اسفند 97 14:50
😘😘😘
مامان
پاسخ
🌼
کیمیاکیمیا
17 فروردین 98 10:01
ماشااله خدا حفظشون کنه گل پسرا رو😘
مامان
پاسخ
سلام.خداعزیزان شمارا نگهدار باشه