پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

چهلمین هفته زندگی پوریا

1397/11/6 20:16
نویسنده : مامان
163 بازدید
اشتراک گذاری

یکشنبه ۲3 دی:

دویست و هفتاد و دومین روز زندگی پوریای عزیز

پسرگلم نمازش را یادگرفتی وگاهی میخونه.البته نه کامل درست.بااینکه بلدی ولی سرهم بندی میخونی.من هم بهت سخت نمیگیرم.میخواستم برای بابات کیک درست کنم ولی زدم به نامت که برای یادگرفتن نمازته!! وبعد هم خواستی ببری مدرسه و با دوستهات بخوری.برای همین رسما برای خودت شد و آماده کردم ببری مدرسه و گوریا دوستهات هم خوششون اومده بود.

 

برای جشن دندونی پوریای عزیزم اینهارو درست کردم.که البته بابت مریضیمون عقب افتاد

---------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه ۲4 دی:

دویست و هفتاد و سومین روز زندگی پوریای عزیز

پوریای من یا با روروئک یا با سینه خیز همه جا سرک میکشه.هرجامیرم دستگیرم میکنی

---------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه ۲5 دی:

دویست و هفتاد و چهارمین روز زندگی پوریای عزیز

میخوان ببرنتون باغ کتاب.خیلی مامانها راضی نبودن کیگن بچه ها چیزی متوجه نمیشن.ولی من دوست دارم بری.حداقل میبینی کتاب چقدرمهمه و چه هیجانی برپاست.این ارزش نداره واقعا؟!خیلی آدم بزرگها از جو کتاب میخرن نه نیاز.

نظرات متفاوته دیگه.به هرحال مارضایت نامه را دادیم.

پارساجونم گاهی شبهاکمی بعد از خوابیدن بابا و داداشش بیدارمیمونه و براش کتابهای تن تن را که پسرعموت بهت داده میخونم.هیچ چیز درست حسابی ازش نمیفهمی وچون خوشم نمیاد کلیش راهم برات سانسورمیکنم ولی باز اصرار داری بخونیم وخوراکی بخوری بعد بخوابی

---------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه ۲6 دی:

دویست و هفتاد و پنجمین روز زندگی پوریای عزیز

 

امروز زنعموم بخاطر فوت برادرش مراسمی درمنزلشون گرفته بود که بعد ازمدرسه بامامان جونتون رفتیم خونه عزیز وهمه باهم رفتیم اونجا.قراره تاجمعه منزل عزیز بمونیم.

 

---------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه ۲7 دی:

دویست و هفتاد و ششمین روز زندگی پوریای عزیز

پوریا صبح زود بیدارررررررررررررررررر و همه راهم بیدارکرد.بچه بخواب عه!

منزل عزیز را نابود کردین شماها!

پسرم لواشک غنیمت گرفته!

کش شلوار من را انداختی پشت گردنت و کشیدی!

امشب کرسی گذاشتیم بااینکه خیلی سرد نبود ولی خیلی برای پارساجونم جالب بود

---------------------------------------------------------------------------------------

جمعه 28 دی:

دویست و هفتاد و هفتمین روز زندگی پوریای عزیز

باز صبح پوریابیدار شد وپارسارو زوری بیدارکرد.هی میری میزنی به صورتش!

پارساجونم خواست که ماشین قدیمیش که براش کوچ بود رابیاوریم خونه و بشوریه واستفاده کنه.اینم دکورجدید خونه ی ما.به قول بابا نمایشگاه ماشینه!

احساس خوبی از اینوضع ندارم ولی میگم مگه تاچندوقت دیگه میتونید ازین وسایل استفاده کنید.مهم شادیتونه.البته میخوام اتاقت را کمی تغییردکور بدم واینهارا بذارم توی اتاقت

 

---------------------------------------------------------------------------------------

شنبه ۲9 دی:

دویست و هفتاد و هشتمین روز زندگی پوریای عزیز

ازچندروز پیش هممون حالت سرماخوردگی و سینوزیت شدید داریم.پوریاکه بنظرگوشش درد میکنه.باباهم اول مریض شد وخیلی حالش خرابه.امروز دکتررفتیم وبهش 2روز استراحت داد.پاش هم روز چهارشنبه توی بازیورزش بدمینتون از ناحیه زانو دچارمشکل شده.خلاصه همگی امروز دکتر رفتیم وکلی دارو و وااااااااااااااااااااااای انقدر خسته شدم که حال نوشتن هم ندارم.بچم پارسا توی ماشین بیحال بود

 

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
7 بهمن 97 11:47
عجب صبری داره این عزیز خانوم!😉
مامان
پاسخ
سلام.واقعا!!!