پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

سی و هفتمین هفته زندگی پوریا-سینه خیز میری

1397/10/2 18:53
نویسنده : مامان
270 بازدید
اشتراک گذاری

یکشنبه2 دی:

دویست و پنجاه و یکمین روز زندگی پوریای عزیز

 

امروز پارساجونم یه سر اومد ملاقات عزیزیش.میگی 10روز دیگه میخوام خونه آقاجونم بمونم.یعنی ظرفیت بالا!!!خیلی دلم برات تنگ شده بود.وقتی اومدی بغلت کردم وناخودآگاه اشکم سرازیر شد واشکهامو پاک کردی بوسم کردی.وقتی داشتی میرفتی گفتی مامان گریه کن دیگه!!!شاکیتعجب

 

پسرکم پوریا چندین هفته است که سینه خیز میره.ولی خب نه دراین حد رسمی.دیگه به سبکی عجیب سینه خیز رفتن را شروع کردی!!یه دستت را میاری جلو بعد نوک پنجه های پاتو فشار میدی توی زمین و باسنتو میدی بالا ومیجهی جلو!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه3 دی:

دویست و پنجاه و دومین روز زندگی پوریای عزیز

 

بابا دانای این هفته

ازین به بعد دوشنبه ها قراره خمیربازی کنید

اینم ساختن آدم برفی زمستانی

 

شکر خدا حال عزیزیتون روز به روز بهترمیشه.خیلی خوشحالم که شاد و سلامت میبینمش دوباره و همین باعث میشه اصلا احساس خستگی نمیکنم.واقعا خداروشکرررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

هنوز داروهای قبلیمون تموم نشده بود که صبح حس کردم گلودرد دارم و آبریزش بینی هم داشتم.پوریاجونم هم بدجوری سرفه میکنه.با آقاجونتون رفتیم دکتر.خداروشکرعفونت ریه پوریاخوب شده و گویا مجاری تنفسیشه که ترشح وخلط داره.سفکسیم داد.به منم آمپول و کوآموکسی کلاو..

تقریباهمش مریضیم..به قول دکتر قراضه!!

به نظرم وجود پوریا دربهبود حال عزیزی خیلی موثره.همش عزیزیت رانگاه میکنی ومیخندی وکیف میکنه.خدایا شکرت هزاران بار

دوست داری پاهات را بکوبی یه جا صدا بده!!

خوشحااااااااااااااااال

همش چتریهات را کوتاه میکنم عشق مامان.ماشاالله رشدشون خوبهبوس

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه4 دی:

دویست و پنجاه و سومین روز زندگی پوریای عزیز

نوش جان آقا.امروز پسرکم بعدمدرسه اومد یه سر خونه وعزیزیش را دید.سوره مسد راهم حفظ کرده بودی و خوندی و عزیزی بهت پول داد.

این کارتهارو هم این چندروز گرفته بودی

ای فدات بشم پسر درس خونم

کل این سوره را مامان جونت یادت داد

 

 

بچه جان بخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب

آخرشب آوردمت توی اتاق خودمون بلکه بابا وعزیزی را هی بیدارنکنی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه5 دی:

دویست و پنجاه و چهارمین روز زندگی پوریای عزیز

 

اینم خوبتر از خوبهای اینماه

 

مگه میذاری عزیزی استراحت کنه!!  امروز ده بار گفتم عزیزی من میرم پوریا رو بخوابونم و این نتیجه اش!:

ولی خب بنظرم حضور پوریا در بهبود عزیزی خیلی تاثیر داشت.بالاخره نوه را میبینه روحیه میگیره.اما استراحت روزش بخاطر بیداربودن دائممون کمه.

خیلی این روزها بیقراری.وااااااااااااااااااااااااااای فکرکنم باز دندون...

خودمم دارم آموکسی کلاو میخورم وپنی سیلین میزنم خیلی روبراه نیستم وسخته که همش بغل میخوای.عزیزی اصلا دوست نداره گریه ات را ببینه و برای اینکه ناراحت نشه سعی میکنم همش بغلت کنم.و تامیتونی ازین شرایط سواستفاده میکنی!!

صبح پایین تختت خوابم برد.آخه دیدم هی بیدارمیشی ترسیدم سروصداکنی و عزیزی را بیدارکنی.همونجاخوابیدم که گریه کردی زودبلند بشم.وقتی بیدارشدم دیدم حسابی یخ کردم از کانال کولر بادمیزد.خلاصه متاسفانه حال مریضیم خیلی بدتر شد.گاهی حتی توان ندارم روی خودم پتوبکشم انقدر خستمگریه

 

فضولی در وسایل داداش!

 

سینه خیز میری و غر میزنی.انتظار داری وسایل را هی جلوت بذارم تنبل خان مامان!

 

بابامیگه فردا دیگه پارسابیاد خونه.پسرکم مریضه ومامان جونش را حساااااااااااااااااابی درگیر کرده.من اصلا موافق نیستم چون واقعا همین الانش هم به سختی به همه ی کارها میرسم و نمیخوام آخر پذیرایی از عزیزی با خستگی شدید و کم توانی من تموم بشه.همینجوریش یکسره یا من دارو دارم یا پوریا یا عزیزی وگاهی داروهامون جامیمونه.پارساهم باداروهای 6ساعته اضافه بشه احتمالا دیگه خوابم صفر بشه و همش تو راهم.دلم امشب از پارساگرفت!!آخه خونه آقاجون خوش گذشته بهش هیچجوری راضی نمیشه بیاد خونه.میدونم بچه ای و اونجابهت خوش میگذره ولی دلم خیلی شکست و دوست داشتم گریه کنم.ولی جلوی عزیزی خودمو کنترل کردم.چقدر بده اگه یه روز آدم از بچش بی وفایی ببینه.البته الانه بچگی رامنظورم نیست.ملا داشتم به اینموضوع فکرمیکردم که خستگی بزرگ کردن بچه و زحمتها توی تن آدم میمونه و زندگیش بی معنامیشه.البته درست نیست همه زندگی آدم بچه اش باشه و بنظرم یک زن باید برای خودش برنامه های شخصی هم داشته باشه.ولی واقعا حداقل برای منکه فرصت نمیشه اصلا.یکسره دارم از صبح تا شب راه میرم و کارمیکنم و بازهم کلی کارعقب مونده دارم.آرزوی عاقبت بخیریتون را دارم پسرهای من.

داشتم فکرمیکردم خوش به حال عزیزی که تو این سن و سال هم پسرهاش مثل پروانه دورش میگردن..

 

 

 

حالم خوش نیست کلا

میدونم حرف درستی نیست ولی گاهی فکرمیکنم حتی خدا هم منو فراموش کرده که حال و روزم اینهگریه

ههههههههههههههههه خودم جواب خودمو میدم!!

خداجونم هستی..کمی از منه..ولی گاهی حس میکنم دوستم نداری..

به داده و ندادت شکر خداجونم..

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه6 دی:

دویست و پنجاه و پنجمین روز زندگی پوریای عزیز

خیلی دلم هوای پارساجونم را کرده.واقعا بدون پارسانمیتونمگریه

امروز بابا از خونه باباجونی برات کتابهای کانون را آورد وعکسش را به گوشی مامانجونت فرستادم که ببینی.دیروز باز آبریزش بینی داشتی به مامان جونت گفتم بهت کتوتیفن بده.واااااااااااااااااااای امروز کلی قاطی کرده بودی.اصلا این داروها بهت نمیسازه.خیلی اذیتشون کردی.میگفتی خونه نمیام بعدش من قاطی کردم!!ههههه

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه7 دی:

دویست و پنجاه و ششمین روز زندگی پوریای عزیز

امروز گل پسرم خونه اومد.وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدررررررررررررررررر کیف داد.نفسمی پارساجونم.بااینکه دیروز نازمیکردی بیای خونه مامان جونت میگفت امروز کلی از روی مبل میپریدی وخوشحالی میکردی که میخوایم بیایم دنبالت.پوریاهم کیف کرده بود.برای ملاقات عزیزی هم مهمان داشتیم وخوش گذشت بهت.

داری کاپشن داداش را درمیاری

اینم یه عکس یواشکی...داری پوریارو میخوابونی

پنجشنبه و جمعه شبها مسابقه برنده باش میده.منو پارسا باهم بیدارمیمونیم میبینیم.البته ازهفته بعد میخوام بهت بگم جمعه ها پخش نمیشه چون شنبه ها خیلی سخت بیدارمیشی و هر شنبه هم امتحان دارید میترسم تاثیر بد بذاره.کلی هم خوراکی میچینیم وباهم میخوریم.خیلی بیدارموندن در شب را دوست داری و به جای جمعه ازهفته بعدچهارشنبه هامیذارم بیداربمونی.

خاطرش میمونه برامون وگرنه چیزی که از مسابقه نمیفهمی.بااینحال برات جالبه

 

اینم دفتریادداشتت دراین هفته

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه8 دی:

دویست و پنجاه و هفتمین روز زندگی پوریای عزیز

دادا و دادایی ورد زبان پوریاست.همینجوری بازی میکنی میگی دادا دادا

 

اینجاست که باید گفت"چه میکنه با این توپ!!!"

عزیزی امروز عصر رفت بخیه هاش را کشید و به منزلشون رفت.پارسا ازمدرسه اومد گفت بیابه عزیزی بگیم نره خونشون.گفتم تو بگوبهش.گفتی باهم بگیم.باهم بهش گفتیم نره ولی عزیزی نگران پسرعموت بود وخب البته لابد مراعات بچه داری ماروهم کرده بودبنده خدا.

وقتی رفت میگفتی عزیزی جونم دیگه خونمون نیست وچشمهات پر اشک شده بود...

 

 

 

پسندها (8)

نظرات (5)

مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
4 دی 97 7:23
انشالله که زود زود خوب بشید. گل
مامان
پاسخ
سلام.تشکر.فعلاکه مریضیهامون به هم متصل شده!
مامانیمامانی
5 دی 97 19:08
محبتمحبتمحبت
مامان
پاسخ
گلگلگل
مامان نرجس خانوممامان نرجس خانوم
10 دی 97 0:58
ان شاءالله هر چه. زودتر همتون خوب شین 
مامان
پاسخ
سلام.ممنون از دعای خیر شماگل
مامان دلنیامامان دلنیا
11 دی 97 16:56
ماشالله خداحفظشون کنه.
ممنون که به وبلاگ دلنیا اومدینمحبت
مامان
پاسخ
سلام.تشکر از شماگل