پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

سی و پنجمین هفته زندگی پوریا

1397/9/14 19:26
نویسنده : مامان
398 بازدید
اشتراک گذاری

یکشنبه 18 آذر:

دویست و سی وهفتمین روز زندگی پوریای عزیز

پارساجونم صبح ها خیلی بد ازخواب بیدارمیشی.گاهی واقعا خوابت میادو کم خوابی داری و من اینو کاملا متوجه میشم وسعی میکنم یه جورایی خودم کارهاتو کمکت کنم و راه بندازمت.ولی خب بد عادت میشی و باوجود پوریا و رفتار متفاوتش هرروز برای من ممکن نیست اونجوری بهت برسم.گاهی بشدت درحال گریه است یا نیاز به تعویض پوشک و شیریاغذاخوردن داره و مسلما نمیشه من به پارساهم غذابدم وکمکش کنم مسواک بزنه ولباس بپوشه.اگه پوریا صبحها تا 7هم میخوابید خیلی خوب بود.نمیدونم چی میخواد از 6صبح بیداره!!!خرج زنو بچش مونده آخه؟!تعجبخندونکحالا در اون شرایط که پوریا رسیدگی میخواد پسرم پارسا خودشو میزنه به خواب یا بلندمیشی و غذانمیخوری  و....

انتظار داری بهت برسم.خب نمیشه عمرم پسرم نفسم...

گاهی تو گریه میکنی پوریا گریه میکنه!!بیچاره این همسایه ها.فکرکنم صبحها ساعت کوک نمیکنن میگن ما بیدارشون میکنیم دیگه!!

برای اینکه عادت کنی کارهات را خودت انجام بدی که هی شل کن سفت کن نشه و روزهایی زیادبهت برسم و روزهایی نشه و تو هم برای اون هی ناز کنی وحاضرنشی مجبورم یه کم بهت سخت بگیرم پارساجونم.

گاهی خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی اذیت میکنی.دیروز یکربع به 7 بیدارشدی.بیدار بودیها هی درازکش بازی میکردی.آخرش وقت نشدحتی دستشویی بری و منتظر سرویس بودی هی ناله میکردی که دستشویی دارم.خب نمیشد بریم بالا سرویست میرفت.

میدونم دوست داری بهت برسم.هی نازتو میکشم قربون صدقت میرم ولی فایده نداره.بلندنمیشی.پوریاهم که گریه گریه...

آخرش مجبورمیشم بگم خب نمیخوای بری مدرسه بخواب و خودمم برم توی اتاق که مثلا بخوابم.امروز دیگه حساااااااااااابی جدی گرفتم.گفتم نرو مدرسه اگه نمیخوای.کلی گریه کردی و زنگ زدی بابات و مثلا بابات ضمانتتو کرد.تا توی خیابان گریه میکردی.بهت گفتم به راننده سرویست میگم اگه پارسا یه روز نخواست بیادمیگم باباش تماس بگیره که شمامنتظرنشید.قول دادی که از فردا اذیت نمیکنم و خلاصه رفتی.

اوایل پیک هفتگیت را خوب حل میکردی و خیلی مشتاق بودی شعر حفظ کنی و..

الان هی نازمیکنی وبهت میگم بیا شعرت را حفظ کن میگی بعدا بعدا و شب میشه و انگار نه انگار میخوابی.خیلی مادرهاهمش دنبال بچه میدوند که درس بخون.ولی خب من واقعا هم شرایط زندگیم این امکان را نمیده و هم اینکه دوست دارم خودت بخوای درست را باهات کارکنم.خلاصه دیشب برات درسهات را توی کاغذ نوشته بودم که هرکدوم راخواندی برات تیک میزنم.که مثلابدونی چقدر درس داری.یکیش رانخوندی ورفتی مدرسه.موقعی هم که داشتیم سر مدرسه رفتن باهم کلنجارمیرفتیم پوریا از فرصت استفاده کرده و کاغذ را داشت میخورد!!!ههههههههقه قهه

وقتی از مدرسه برگشتی کلی برات توضیح دادم که درس خواندن ومدرسه رفتن زوری نیست و اگربخوانی بزرگ شی چی میشه و اگرنخونی چی میشه و اگرنخونی میتونی تو خونه پیش من بمونی یا بری سرچهارراهها شیشه ماشین پاک کنی و دستمال کاغذی بفروشی!!قه قهه

گفتی نه نمیخوام دستمال کاغذی بفروشم.گفتم چرا ؟پول درمیاری دیگه.حالا نمیخوای بیکاربمون توی خونه.گفتی مدرسه را دوست دارم.

گفتم خب مدرسه درس داره.فقط بازی که نیست.ما کلی درس خوندیم و وقت گذاشتیم و...

گفتی میخوام درس بخونم.قرار شد ازین به بعد درسهات را هرروز توی کاغذ برات بنویسم.خودت از توی گوشی که صدامو برات ضبط میکنم گوش بدی و بیای برام بخونی ومن تیک بزنم.گفتم اگه تا شبش بلد بودی صبح بیدارت میکنم بری مدرسه.اگه دیدم دوست نداری بخونی و مدرسه بری منم صبح راحت میخوابم!!

و واقعا تصمیم گرفتم اگه تخلف از قرارمون کردی یه روز جا بذارمت از مدرسه و بامدرسه برای واکنششون هماهنگ بشم.اینم درسهای امروزت.هی میگفتی بیا اینوحفظ شدم.منم که مشغول آشپزی بودم میگفتم عه چقدر سریع حفظ شدی تا میام کارکنم میگی بیا یکی دیگه حفظ شدم و ذوق میکردی که بعدی را سریعتر حفظ کنی.

شماره 7را چون سخت بود آخر حفظ کردی و خودت تیکش را زدی.

خیلی باهوشی پسرم.خیلی

3بار یک شعر را بشنوی 80 یا90 درصد درست میخونی.ولی خب همش فکربازی هستی و خب البته هنوز 6سالت هم نشده.اما گل مامان خشت اول را اگه کج بذاریم میشم مادری که همش باید بگم جون من بیا درست را بخون و مشقت را بنویس.البته باید حواسم باشه از درس و مدرسه زده نشی و برای همین جاذبه های خاص راهم درکنارش برات میذارم که برات بیارزه زحمت درس خوندن بکشی.خدایا کمکم کن..خودت میدونی همه هدفم کمک به پسرمه..خودت راه حلهای درست را به قلبم بنداز و کمکم کن..

 

دیگه مثل اوایل دائم توی بغل نیستی و در روز چند باری جلوت اسباب بازی میریزم بازی میکنی.البته بهتربگم میخوریشون!!

چندبار هم سوار روروئکت میشی و باهاش تمام خونه را میچرخی و تندتند اینور اونور میری.

پوریای عزیزم بنظرم لثه هات خیلی اذیتت میکنه.درقسمت دندانهای نیش بشدت قرمزه.نمیدونم یعنی ممکنه اول نیش دربیاری؟!اشک خودت دائم جاریه که هیچ، اشک منم درمیاری.خیلی بیقراری میکنی.همش طی روز داری گریه میکنی.واقعا بدون اغراق بگم گاهی خودمم دوست دارم گریه کنم.بسکه کلافه وخسته میشم ولی وقت ندارم که گریه کنم!!قه قههواقعا میگم.فرصتش نیست!! تازه آدم میفهمه چقدر مادر برامون زحمت کشیده.البته مامانم میگه شما دوتا یعنی منو خواهرم اینجوری نبودین..یعنی مثل پارسا و پوریا!!چشمکولی خب بنظرمن یادش رفته.وگرنه ماهم اینهمه دندان درآوردیم دیگه.

 

بازیهای برادرانه.پوریاجونم در اوج ناراحتی وگریه هم که باشه وقتی داداش پارسا را میبینه میخنده.هی میگی دادایی دادایی.پارساهم اگه حالش خوب باشه میگه جان دادایی!!

قربونتون برم.یه موقعهائی انقدر خستم که اصلا نمیتونم ازلحظات کودکیتون لذت ببرم.

شب موقع خواب تمام کتف و گردنم میسوخت و درد میکرد.خیلی امروز پوریاجونم گریه کرد و راه بردمش.بیچاره همسایه ها.همش فکرشون بودم که چی میکش از دست ما این روزها.قبلاها اینقدر گریه نمیکردی نمیدونم چیه مامان جانم.بنظرم شاید دندونت باشه.شاید...

بازهم دست به دامان مچ بندم شدم چون از درد مچم اشکم درمیاد .یه مدت اصلا درد نمیکرد ولی الان حتی نمیتونم کارهای ساده را با دست چپم انجام بدم بس که دستم درد میکنه.در شیشه ها را میدم پارسا پسرپهلوانم باز کنه!!وقتی در شیشه ای را برای مامانش باز میکنه کلی غرور مردونگی میگیرتش وچهرش خنده دارمیشه برام.ولی خودمو کنترل میکنم!گلهی میگی مامان تو نتونستی بازش کنی من تونستم؟؟میگم نتونستم دستم درد میکنه.عاشقتم پارساااااااااااااااااااااا..مرد کوچولوی خونه ی مامحبتبوس

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه 19 آذر:

دویست و سی و هشتمین روز زندگی پوریای عزیز

پوریا جونم عاشق سیب سرخ هستی.ایندفعه بهت سیب زرد دادم کلاس میذاشتی نمیخوردی!!!سیب زرد کمتر آلرژنه بچه جان عه!!

با قاشق برات پوره میکنم بهت میگم بدو بیا سیب..بدو بدو با روروئکت میای میخوری و میری یه دوری میزنی باز میای میخوری.اینجور بچم مستقل شدهخندونک

یه لحظه ی برای عکس انداختن سیب را دادم دستت و یه تکش را کندی و توی دهنت نگه داشته بودی و نمیدادی!!بچم زحمت کشیده بود براش!!قه قهه

امروز صبح پارساجونم بهتر بیدار شد و پوریا هم تالحظه ی رفتنش خواب بود و تا این لحظه ی ظهرکه وبلاگ مینویسم شکرخدااااااااااااااااااااا پوریاجونم بیقراریهای دیروز را نداشتهمحبتبوس

 

بهت میگم چرا توی عکس پایین نیستی؟میگی تنبیه توی کلاس بودم! ای آتیش پاره

اینم شعر شب یلدا برای هفته ی آیندهخندونک

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه 20 آذر:

دویست و سی و نهمین روز زندگی پوریای عزیز

یکی این طرف را نابود میکنه...یکی اون طرف!

پارسا میگه ماشین من و روروئک پوریا باید چادر یکرنگ داشته باشن کثیف نشن!!!

----------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه 21 آذر:

دویست و چهلمین روز زندگی پوریای عزیز

این چه مدل خوابیدنه جوجه؟!

 

این هم برنامه ی جشن آخر سالتون

امروز اومدم مدرسه دنبالت..روی صورتت یک خط قرمز بود.از خودت عکس انداختی ببینی چیه!!علم پیشرفت کرده دیگه!!

 

---------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه 22 آذر:

دویست و چهل و یکمین روز زندگی پوریای عزیز

 

پوریااااااااااااااااااااااااای عزیزمممممممممممممممممممم لثه هات خیلی میخاره.خدای من میدونه چقدر راه میبرمت و چقدر جاهای مختلف تنم درد میکنه بسکه بغلت کردم که آروم شی.خدایا کاش پوریای من زود دندانش دربیاد راحت بشه پسرمگریه

امروز صبح با مامان جونتون عیادت مامان زنداییم رفتیم که عمل کرده بودند.یک زیارت حضرت عبدالعظیم ع هم نصیبمون شد و کلی برای عزیزیتون دعاکردم که قرار است بزودی عمل کیسه صفرا کنند

عصر هم دیدن دایی مامانم رفتیم که ایشون هم عمل کرده بودند وقبلش با پارساجونم پیک حل کردیم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه23 آذر:

دویست و چهل و دومین روز زندگی پوریای عزیز

امروز برای دیدار خاله وعمه بابا به کرج رفتیم

عمر مامان همش غلت میزنه

سینه خیز برو!چهار دست و پا!!

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه 24 آذر:

دویست و چهل و سومین روز زندگی پوریای عزیز

 

پوریای عزیزم همش سرسری میکنه 

 

پارسا میگه امروز ابرستاره جایزه گرفتم چون خیلی عالی بودم

اینم کارت بابادانای این هفته

 

 

گاهی استثنائا پوریا عصرکمی میخوابه ومن میتونم مقداری هم به پارسا برسم

 

نظرات (7)

❤️Maman juni❤️Maman juni
14 آذر 97 21:13
♥️
مامان
پاسخ
گلگلگل
مهندس زهرا فرجیمهندس زهرا فرجی
14 آذر 97 22:24
محبت
مامان
پاسخ
گل
banobano
19 آذر 97 18:05
ای جونم ماشاا....
خداببخشهگل
مامان
پاسخ
سلام.تشکر.سلامت باشیدگل
مامان پریمامان پری
20 آذر 97 10:47
ای جانم
زنده باشنمحبت
مامان
پاسخ
سلام.سلامت باشیددددگل
مامان صدیقهمامان صدیقه
25 آذر 97 18:39
جووونم‌گلپسراتون
افرین ب شما مادر نمونه ک اینقد خوب تو زمینه درس راهکار عالی دادین
مامان
پاسخ
سلام.ممنون.خداکنه جواب بده البتهخسته
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
2 دی 97 15:46
خدا حفظشون کنه😘
مامان
پاسخ
سلام.خدا عزیزانتونو نگهدار باشهگل
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
2 دی 97 15:47
من قبلا پلاگتونو دنبال کرده بودم
فکر میکردم این مدت پست جدید نذاشتید😅
نمیدونم چطور آنفالو شده بودین🌹🌹
مامان
پاسخ
سلام.لطف دارید به ماگل