پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

سی و دومین هفته زندگی پوریا

1397/8/23 9:00
نویسنده : مامان
413 بازدید
اشتراک گذاری

 

یکشنبه 27 آبان:

دویست و شانزدهمین روز زندگی پوریای عزیز

 

پوریااااااااااااااااااااااااااا عشقه دوربینه خوش خنده ی  مامانبوس

پسرم پارسا امروز تسبیحات اربعه را یادگرفت

وقتی عکسهات را میبینم که با همسنهات مشغولی حسابی کیف میکنم

آخیشششششششش کاردستی ماهیت پیدا شد و خوشحالی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه 28 آبان:

دویست و هفدهمین روز زندگی پوریای عزیز

پسرم شعر 14 معصوم را یه شکل دیگه حفظ بود هی با این قاطی میکنه.نصفی از اون میخونه نصفی ازین!

امروز تولد دوستت فرهام است.البته نمیدونستیم وبه بابا گفتم براش هدیه بگیره

تو مدرستون مسابقه بوده.قطعا تو شرکت نکردی چون اصلا با خوانندگی و اینجور چیزا آشنایی نداری

 

بابا از شرکت یه پازل آورده بود که فکرکنم یکی از همکاراش داده بود.گفته بودن با پازل عکس بگیرید و بفرستید تا توی قرعه کشی شرکت کنید.باهم بالاخره ساختیمش.پوریا نمیذاره برات درست وقت بذارم پسرکم

اینم هدیه ای که بابا برای فرهام گرفت.یکی هم برای خودت گرفت.البته اولش بهت نگفت برای تو هم گرفته که واکنشت را ببینه.ولی پسرم دلش بزرگتر از این حرفاست.

خودت میخوای کادوش کنی و باهم همکاری کردیم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه 29 آبان:

دویست و هجدهمین روز زندگی پوریای عزیز

امروز پارساجونم را سینما بردند.فکرکنم فیلم ماه پیشونی2

اون هاپویی که دستته اسباب بازیه بچگیه باباته ها.نخور ش بچه جان!

 

تا لحظه ی قبل از خواب همچنان ماشاالله انرژی داری

 

اینم کفش و دمپایی طبی پارساجونم.خیلییییییییییی سبک هستند.میگن جوینده یابندست.بالاخره یه مرکز ارتوپدی فنی که کفش سبک میسازه پیدا کردیم.انقدر خوشحال بودی همش باهاش میدویدی.بچم خسته شد از کفشهای سنگین که نمیشد درست باهاشون راه رفت

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه 30 آبان:

دویست و نوزدهمین روز زندگی پوریای عزیز

اول فکرکردم دارید دست میزدنید.ولی خودت گفتی داشتیم دعا میکردیم

روباه ساختید

 

پسرم درحال انجام پیک هفتگی.همین روز اول انجام میدیم که کارها  برای روز آخر نماند

خیلی آستینهای لباست کثیف میشه و شستنشون سخته.داری خودت همکاری میکنی و بافرچه میشوری که ببینی چقدر سخت پاک میشه.انقدر ازین کار خوشت اومد فکرکنم ازهفته بعد بیشتر کثیف کنی که بیشتر بشوریش!!شاکیدهه ی نودی هستید دیگه!! نسل هیولاها!! روشهای تربیتی نتیجه ی عکس داردمتفکر

 

راننده های بزرگ!پوریا همش حواسش به دنده و گاز و سوییچ و..است...بچه جلوتو نگاه کن!!

باز پارساجونم هوس گل زدن ماشینش و عروسی گرفتن به سرش زد وعروس مثل همیشه خرس شادی که رنگش سفیده!خنده

تیپ عروس و داماد رو!!قه قهه

یه موقعهائی که پارسا حساس میشه همش ادای پوریا را درمیاره

 

یه مدت بود وسایلت باطری نداشت.بابا امروز برات کلی باطری خرید و باز سرو صدای این همه وسیله هوا رفت!!عوضش شاد بودی

 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه 1 آذر:

دویست و بیستمین روز زندگی پوریای عزیز

پوریا را منزل مامان جون گذاشتم و یه رستوران سنتی رفتیم که اگر پسند شد مراسم دعوت پسرعموت را اونجابگیریم.پارساجونم همش فکرداداشش بود میگفت پوریا راهم ببریم.عمری عمر

اصلا برای عکس گرفتن همکاری نمیکنی و از خودت ژستهای خنده دار میگیری!!

منم هنوز صدای خش خش برگهای پاییز را دوست دارم پسرکم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه2 آذر:

دویست و بیست و یکمین روز زندگی پوریای عزیز

پوریا جونم عاشق اناره..ولی خب چند تا دانه بیشتر نمیتونم بهت بدم.شاید آلرژی داشته باشی.انقدر دوست داری براش گریه میکنی

امروز آویز تختت شکست و بابا و پارسا برات جدید خریدن.پارسا میگفت پوریا بیا ببین برات چی خریدم داداشم

 

حالا داری برای سیب گریه میکنی!!عزیزمممممممممممممممممممممممممممممممم

نگاهت پر از گلایه است!!

 

بعد از حمام شکل جوجه تیغی کردمتون به قول پارسا!!

پسرم پارسا داره دندان ششم درمیاره.مبارک باشه

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه 3 آذر:

دویست و بیست و دومین روز زندگی پوریای عزیز

خندونکخیلی وقت بود که از تشکیل نشدن کلاسهام خوشحال نشده بودم!!یاد قدیمها بخیرخندونک

 

امروز براتون جشن شکوفه ها گرفتن.آخه اول سال برگزار نشده بود و قرار بود بماند برای بعد محرم و صفر و باتوجه به میلاد پیامبر ص که فرداست مناسبت خوبی بود.

یه سوال هم توی مسابقه جواب داده بودی یک کارت جایزه گرفته بودی ولی یادت نبود چی بود که برام بگی.میگفتی اسم یه امامی را گفتم.گفتم کدوم امام؟سوالش چی بود؟گفتی نمیدونم اسم امامهارو بگو!! اسم امامهارو گفتم گفتی نه اینها نبودن!!!!نمیدونم دیگه چه امامی داریم؟!

امروز برگشتنه از مدرسه خاله ات اومد دنبالت وخیلی خوشحال شدی

 

صبرنمیکنی کارتهای جایزه ات زیاد بشه و هی هدایایی که دوست نداری میگیری.هرهفته بهت میگم کارتهاتو نبر ولی بهت اصرارنمیکنم.این هفته خودت گفتی مامان فهمیدم حرفت درسته.میخوام کارتهامو جمع کنم زیاد بشه

 

پسندها (10)

نظرات (1)

مامان ارشیا و پانیامامان ارشیا و پانیا
9 آذر 97 22:44
چه راننده هایی.گل
مامان
پاسخ
حرفه ای!!!