هديه های آسموني

بیست و پنجمین هفته زندگی پوریا

1397/7/6 22:05
نویسنده : مامان
171 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

یکشنبه 8مهر:

صد و شصت و هفتمین روز زندگی پوریای عزیز

 

امروز به مناسبت روز آتش نشانی در مدرسه ی پارساجونم آنش نشان اومده بود و آتش خاموش کرده بودند.پارساکه ازمدرسه اومد میگفت مامان مدرسم واقعا آتش گرفت خوب شد من نسوختما!!خندم گرفت.گفتی نخند بگو الهی شکر!!!خنده

توی عکس زیر دقیقا کنار معلمتون هستی.

یادش بخیر خودم بچه بودم این شعر راحفظ بودم.البته نه برای مدرسه.یادمه یه کتاب شعرخریده بودم اینم توش بودم

وزنم دیگه فیکس52 شده.خیلییییییییییییییییییییی دلم شیرینی جات میخواد.امروز با پوریا رفتم فروشگاه ببینم یه چیزی پیدامیشه مناسب باشه ولی چیزخاصی پیدانکردم.قهرکلا از درخانه بیرون میریم پوریا خوشحاله.ولی قبل و بعد از رفتن حساااااااااااااااابی شاکی.فکرکنم همه همسایه ها ساعت ورود و خروجمون را میدانند!!!به در آسانسور نرسیده از ذوقت پامیکوبی و خوشحالی میکنی.ای ددری!

پوریاجونم تنش دانه زده.بادکترتماس گرفتم گفت یا به آموکسی سیلین حساسیت داده یا حساسیت غذاییه.بهم گفت هرچیزی جدیدا خوردی قطع کن به رژیم اوایل برگرد.باز کلی مرغ و سیب زمینی بدون رب و زعفران برای خودم پختم که فعلا اونو بخورم تا انشاالله بهتر بشی عزیزکم.

 

پارسا جونم امروز نهار برات ماکارونی درست کرده بودم حسابی هم گشنه بودی و کیف کردی.نوش جونت.

پوریاجونم همش میخوای گوشی را از دستم بگیری و داداشت را به خنده میندازی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه 9مهر:

صد و شصت و هشتمین روز زندگی پوریای عزیز

 

اول صبجی پوریا زبان درمیاورد و پارساهم خوشش میومد تکرار میکرد.

هرروز تکالیفت توی تلگرام برای بابا فرستاده میشه و بابا برای من میفرسته.البته توی دفتر یادداشتت هم معلمتون مینویسه.

امروز مامان جون خونمون اومد و پوریا را کمکم نگه داشت ومن برای دریافت فرم پایش سلامت پارسا به مدرسه رفتم.ازشون پرسیدم میتونم بمونم تا زنگ تفریحی و پارسا را ببینم گفتن نه!!کلا سیستم امنیت و قانونی ناسا بنظرم ازینجاکمتره!! در ورودیش از توی دفترشون باز و بسته میشه.پایشت افتاده مدرسه ی دبستان خودم.برام جالبه به مدرسه ام سری بزنم.اون هم با پسرکم

مدتیه این شیشه شیر را به پوریا میدم باهاش لثه هایش را ماساژ میده و مدتی آروم است.امروز شیری که برای پوریا دوشیدم تامدرسه بروم را داخلش ریختم و برایش خیلی جالب بود چون همیشه مامان جونت با قاشق دهانت میذاشت و خوشت نمیومد.برای خیلی مواقع نادر که همکاریت خوب نیست روش مناسبیه.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه 10مهر:

صد و شصت و نهمین روز زندگی پوریای عزیز

این هم شروع صبح امروز.کلا دقت کنید پوریا چون هر روز زودتر از پارسا بیدار میشه سرحالتره!! آخه بگیربخواب بچه جان!

امروز تولد یکی از دوستانت در مدرسه بود.

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه 11مهر:

صد و هفتادمین روز زندگی پوریای عزیز

امروز صبح منو پوریا منزل آقاجونتون رفتیم و پوریا را آنجا گذاشتم و خودم برای اولین جلسه ی اولیا مربیان به مدرسه ی پارسارفتم.اون هفته گفتم حالا باهام کار دارند ها!! دیگه اجرایی شد!!چشمک

معلمت اول بصورت گروهی صحبت کرد و بعدش مادر پدرهائیکه سوال داشتند ماندند.از روز اول بازگشایی مدرسه ات یه خانمی برای من خیلی آشنا میامد وهمش یه اسمی هم توی ذهنم تداعی میشد.هفته ی گذشته هم که دنبالت اومدم ایشون را دیدم.اینسری دیدم ایشون مامان یکی از بچه های کلاس شماست.وقتی نشسته بودند و به حرفهای معلمت گوش میدادند حس کردم حتی نحوه ی نشستنش برایم آشناست.خلاصه بعد از اتمام صحبتهای معلمتان باهاشون صحبت کردم و بالاخره فهمیدم باهم در دوره راهنمائی هم کلاسی بودیم.واقعا چقدر دنیا کوچیکه.روزی ما هم کلاسی بودیم حالا بچه هامون دقیقا توی یک کلاس هم کلاسی هستند.خلاصه باایشون مشغول صحبت بودم و شدم آخرین نفرکه میتونه بامعلمتان صحبت کنه.قبل از من فقط پدریکی ازبچه ها مانده بود و داشت از یه بچه ای شکایت میکرد که با اشاره ی معلمتان که نگو فهمیدم مورد توئی پسرکم!!!قه قهه البته اون پدر اینو نمیدونست.

میدونی هر روز که میای خونه یا جای چنگ روی صورتته یا کبودی داری و..

نه خیلی زیاد ولی معلومه با دوستانت زیاد آتیش میسوزونی.منو بابات همیشه راههای برخورد درست را نشانت میدیم و برای این اتفاقها میگیم پیش میاد ولی باید سعی کنید دوست باشید و...

امروز متوجه شدم چقدر بقیه پدرمادرها حساس هستند.من مطمئنم پارسا هیچوقت برای شروع دعوا یا زد و خورد پیش نمیرود و درهنگامش هم بیشتر بخور هست و روش نمیشه هنوز اعتراض کنه.ضمن اینکه خب بچه من هم بایکی برخورد داشته که جای چنگ روی صورتشه دیگه.یعنی اینمورد دوطرفه است.بامعلمتان که حرف زدم میگفت چندتا ازخانواده ها شکایت کردند که چارسا ایجوری رفتار کرده.یه مقداری متعجب شدم ولی خب اینروزها انگار پدرمادرها هم آتیش بیار معرکه ی حتی بازیهای بچه گانه هستندمتاسفانه.ما اهل اعتراض برای یک خراش روی صورت پسرمان نبودیم ولی انگار اگه کسی زودتر اعتراضی کنه یعنی بچش مقصر نبوده!!

خلاصه معلمتان همش میگفت پارسا خیلی شیطنت داره و بازیگوشی میکنه و همکاری نمیکنه و..

در اون زمان تو هم لابه لای میزها میچرخیدی بازی میکردی.به معلمت اشاره کردم که داره گوش میده ولی او اعتقاد داشت که نه.خلاصه جلوی من هم بهت گفت باید قول بدی دیگه خبو درس گوش بدی و..

وقتی ازمدرسه اومدیم بیرون بینهااااااااااااااااااااایت به هم ریخته بودی میگفتی خانم معلم چوقولی کرده کار بدی کرده.ازش بدم میاد.دیگه دوستش ندارم.دیگه مدرسه نمیرم.حتی داشتیم ازخیابان رد میشدیم دستم را کشیدی و میگفتی میخوام خودمو بندازم جلوی ماشین بمیرم!!!

من هم خیلی از رفتارت به هم ریختم.اصلا دلم نمیخواد شروع مدرسه ات اینجوری باشه.شاید معلم هم بیتقصیره بعضی پدرمادرها قصد ندارند کاری کنند بچه هاشون بزرگ بشن انگار!نه اینکه زد و خورد را تایید کنم ولی مطمئنم طی بازی این اتفاقها میوفتد وبچه ها مثل بعضی از ما بزرگها دنیای خشن جدی کینه ای ندارند وموضوع انقدرهاهم جدی نیست.

معلمت اعتقاد داشت اصلا درس گوش نمیدی و یاد نمیگیری.برایش توضیح دادم که توی مدت کوتاه مهدت به گفته ی مربی زبانت به اندازه ی بچه ای که 3سال مهد میومده زبان یادگرفتی ولی اون هم بیان میداشت برای درس گوش کردن ثابت نمینشیند و...

ضمن اونکه درسهای ساده ای که این هفته داشتی برایت جزء بدیهیاته واصلا نیاز به یادگیری نداشتی.مثلا مفاهیم داخل و خارج!!

 

خیلی روز بدی برای ما شد.چون هیچجوری آروم نمیشدی.انگار ازمعلمتون انتظار نداشتی و گفته هایش رامساوی دوست نداشتنش میدانشتی.دلم برات گرفت و یواشکی کمی برات اشک ریختم پسرکم و حسااااااااااااابی با بابا درموردش صحبت کردیم.احتمالا بابا شنبه مدرسه ات بیاید و بامدیرهم صحبت کند.واقعا گاهی باید همرنگ جماعت بود انگار!متاسفانه گاهی اعتراض نمیکنی فکرمیکنن محق نیستی یا لالی.

خیلی بد زمانه ای شده.خیلی...

آدم را مجبور به تغییر بعضی رفتارها میکنند..

شب هم داییهایم مهمان خانه مامانجون بودن و دور هم بودیم.تقریبا همه متوجه بودند پارسا رفتارهایش عصبی است.پسرک عزیزم...

اشکالی نداره.زمانه ای هست که آدمها عقلشون به چشمشونه

آن چیز که تو را نکشد محکمترت میسازد.ماهم ازین ضربه ها زیاد خوردیم.وقتی متفاوت باشی و راهت متفاوت باشه باید منتظر خیلی چیزها باشی.اشکالی نداره

البته دلم نمیخواد ازمعلم و مدرسه ات زده بشی چون اول راه هستی.برای همین بنظرم معلم کلاس اول خیلی مهمه.من خودم یادمه یکبار از معلم کلاس اولم اجازه گرفتم دستشویی بروم او اجازه نداد گفت صبر کن زنگ تفریح.دفعه ی بعد که روزی دیگر بود دیگه جرات نکردم اجازه بگیرم و انقدر صبر کردم متاسفانه در شلوارم خرابکاری کردم!!!وقتی منزل رفتم مامان وبابام متعجب بودند وبرایشان گفتم معلممان اجازه نداده دستشویی بروم.یادم نیست دقیقا ولی بنظرم بابام بود که مدرسه آمد با معلمم صحبت کرد و ایشان گفت دخترت دروغ گفته اصلا اجازه نگرفته بوده.خب یه جورایی هم اون راست میگفت هم من.ولی خانواده من را بابت اینموضوع دعوا کردند و یادم هست تا آخر سال ازمعلمم متنفر بودم و او هم بعد از آن همیشه بامن رفتاری غیر از دیگران داشت و اصلا دیگرمدرسه را دوست نداشتم ولی به خانواده نمیگفتم وخودم غصه میخوردم.شکرخدا معلم کلاس دومم خیلی مهربان و هوشیار بودند و اینموضوع برایم جبران شد.

بنظرم مدتی زمان میبرد تامعلمت با تیپ شخصیتی تو آشنا بشه.امیدوارم باحوصله باشه.تو واقعا باهوشی پسرکم و بسیااااااااااااااار سریع یادمیگیری.ولی چون رفتارت مثل دیگربچه ها نیست کسی که باهات آشنانباشه فکرمیکنه گوش نمیدادی.مثلا جواب را میدونی ولی نمیگی.روز اول بازگشایی مدرسه معلم مدرسه پرسید کی میدونه صدقه دادن یعنی چی؟یه بچه ای اومد و گفت یعنی پول بدیم مریضهائی که دارو ندارند دارو بخرند.من میدانستم تو حتی ذکر صدقه دادن و علت دقیقش و..راهم میدانی.ولی دستت را بلندنکردی بگی من میدونم.

ولی خب باید یاد بگیری قانونها را رعایت کنی پسرکم.شاید بچه هائی که قبلا مهد رفته اند بیشتر و زودتر در این چارچوبها قرارمیگیرند.

انشاالله درست میشه.من بهت ایمان دارم...

بگذریم از اینکه کلا این سیستم آموزشی را قبول ندارم ولی خب فعلا شرایط اینه و پسرکم باید خودش را وفق بده.

بیشتر به کارهای تخصصی وعلمی و فنی و زبان آموزی علاقه داری و از اول هم به شعرهائیکه جنبه ی داستانی یا آموزشی علمی نداشته باشن علاقه نداشتی.برخلاف اکثر هم سالانت که عاشق شعر حفظ کردن هستند.

تعریف آدمها از بچه ی خوب و باهوش بچه ایه که یکجا ساکت بشینهو گوش بده وتکرار کنه و بچه ای که بازیگوشی کنه بچه ی بد و مشکل داریه.ولی خب بنظرم از یک معلم انتظار نمیره اینجوری به بچه ها نگاه کنه.

برات توضیح دادم که درس خواندن برای چی خوبه و بهت گفتم اگه اصلاهم درس نخونی منو بابا عاشقتیم و دوست داشتن ما به تو لطمه یا نمیخوره و...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه 12مهر:

صد و هفتاد ویکمین روز زندگی پوریای عزیز

 

آشناشدن پوریا با تفنگ به روش برادرانه!!

این هم موهای پوریا بعد از سشوار!پارساهم خوشش اومد گفت برای من راهم اینجوری کن!

خودت هی ژست عوض میکنی میگی پارسای خوشحال..پارسای جدی..پارسای عصبانی و..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه 13مهر:

صد و هفتاد ودومین روز زندگی پوریای عزیز

 

مثل داداشت عاشق دوربینی!!!

بچم پارسا تب شدید داشت و پاشویش دادیم

 

پیک این هفته ی پارساجونم.این پیک را به همراه بابات حل کردی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه 14مهر:

صد و هفتاد وسومین روز زندگی پوریای عزیز

این شعر را فکرکنم همه ی بچه های هم نسل من حفظ باشند.یادش بخیرررررررررررررر

 

جانم پوریای خوش خنده ی مامان.گاهی منتظری یه پخ بگم بخندی خوش خلق من

 

 

 

 

 

 

نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
❤فاطمه جون❤❤فاطمه جون❤
7 مهر 97 4:47
💞💕😘
مامان
پاسخ
گلگلگل
1