پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

سی و دومین ماه زندگیت

1394/9/22 18:22
نویسنده : مامان
1,826 بازدید
اشتراک گذاری

سی و دومین ماه زندگیت از15 آذر تا 14 دی بود.

 

-ماشاالله از صبح که بیدار میشی تا موقع خواب بازی ای نمیمونه که انجام نداده باشی.تازه دائم حوصلت سرمیره و بازیه جدید میخوای.گاهی خودمم نمیدونم چه بازی ای انجام بدیم. اینجوری بود که این ماه بازیه شمع فوت کردن اختراع شد!!!! هی شمع روشن میکردم فوت میکردی.کم کم فهمیدی اگه باجسمی روی شمع ضربه بزنی هم خاموش میشه و ازفندک گاز که باهاش شمعهارو روشن میکردم برای ضربه زدن استفاده میکردی و بعد هم میگفتی دودهارو بگیرم!!! نتیجه اینکه هی شمع رفته توی فندک و دیگه کار نمیکنه!!خسته نباشیم!!خندونک

کلا اولین بار بود طی این سالها این شمعهارو روشن کردم

گاهی تکه های چوب یک بازی را مانند دومینو برات میچینم و خیلی دوست داری وقتی ضربه میزنی میریزه.گاهی هم خودن درچیدن کمک میکنی.

فدات بشم انقدر ناز میکنی برای مامانت عشقممممممممممم

بهت میگم پارسا..قبلاها جواب میدادی چی؟؟الان میگی بله؟؟میگم مامان عاشقتم...میگی مامان پارساهم عاشیقته!!

گاهی هم چوبها را روی هم میگذارم و تو از دور چوب پرت میکنی تا چیده های من بریزه..گاهی هم جرزنی میکنی میای از جلو ضربه میزنی

گاهی هم خمیربازی میکنیم.بازیش برات تکراری شده سعی میکنم ابتکار به خرج بدم.مثلا یه تکه خمیر را پهن میکنیم دست یا پات را میذاری روش و با ته قاشق دورش را میبرم و طرح دست و پات درمیاد و خوشت میاد

اینجاهم برات مثلا مرغ و جوجه درست کردم داری بازی میکنی

دیگه گاهی هیچ بازی ای جواب نمیده.اصلا نمیذاری حتی غذا درست کنم.همش معترضی بهانه میاری هی میگی مامان بغل کن...

خلاصه میشی شریک آشپزی کردن...پارسا ماکارونی میریزه..مامان یک لایه گوشت!!!

بابات که از سر کار اومد بهش گفتی من غذا درست کردم!!

از بازیهای این یکی دو روز که اتفاقی پیش اومد چسب بازیه!!!!خواستم یه چیزی را بچسبونم همکاری کردی بعدچسبهای خشک شده ی دستتو کندی خوشت اومد.الان هی التماس میکنی چسب بریزم دستت خشک بشه بکنی!!

 

اینجاهم بهت ظرف دادم با تیله هات داری بازی میکنی.میگی دارم غذا درست میکنم!!

 

پسرم توی کارهای خونه(به زور!!) به مامانش کمک میکنه!!!ههههههههههه یا باید کمک کنه یا خرابکاری و اعتراض!

اینجا دبه ی شور را خالی کردم داری برام داخل ظرف میریزی

 

 

-این هم تزئین کابینت توسط پسرم

 

-وقتی با تلفن حرف میزنی گوشی را بین کتف و صورتت نگه میداری.ادای منو درمیاری!!!!آخه موقع تلفن حرف زدن هم دستم مشغوله یه کاریه...یاد گرفتی...البته من این مدلی دیگه نمیگیرم خودت اختراع کردی!

 

-قبلا همش کتابهای شعر برات میخوندیم.یعنی میخواستیم قصه هم برات بخونیم ولی درحد یکی بود یکی نبود تمام میشد و کتاب را میبستی وهمکاری نمیکردی.اینماه حسابی به کتاب قصه علاقه مند شدی و اولینش را هم بابات با کلی احساس برات خوند و خیلی خوشت اومد.قصه چوپان دروغگو.دیگه نمیذاشتی بابات بخوابه هی میگفتی دیگه آخریشو بخون.یعنی برای آخرین بار

 

-جدیدا حمام که میری تمام ماشینهاتو با خودت میبری.معمولا وقتی حمام میبرمت که بابات خانه باشه و وقتی حمامت تمام شد تو را بهش بدم و خودم حمام را مرتب کنم و لباس بپوشم.ولی گاهی هم پیش میاد وقتی بابات نیست دوتائی حمام بریم که مقداری سخته برام.سرگرمی که کم میاری میگی حموم بریم.جدیدا همه ی ماشینهات را هم با خودت داخل حمام میبری. آخر حمام برای اینکه اینهمه وسیله هم داخل حمام نباشه بهت گفتم بیا من ماشینهاتو آب بکشم تو ازحمام بندازشون بیرون.تو هم همینکارو کردی ولی یکبار که داشتی ماشینتو بیرون مینداختی پات لیز خورد و با صورت افتادی روی سنگ لبه ی در حمام...وااااااااااااااای هنوز که یک هفته میگذره انگار اون اتفاق جلوی چشممه.معمولا جایی برخوردکنی اصلا گریه نمیکنی ولی واقعا دردت اومده بود.خیلی گریه کردی.هیچجوری آروم نمیشدی.بمیرم برات.همسایمون با دخترش اومدن خونمون و کمی بهتر شدی.همش میخواستی سرت را بذاری روی شانه ام...

وقتی همسایمون رفت و در را بستم اومدم دیدم وسط آشپزخانه روی شکم دراز کشیدی.نگران شدم چون تقریبا ممکن نیست پارسا به اراده خودش یکجا دراز بکشه و بمونه.گفتم چیه پارسا؟؟گفتی پتو بده میخوام بخوابم!!!!!! چشمهات هی روی هم میرفت.دیگه داشتم سکته میکردم!!! آخه واقعا دیگه اصلا اصلا اصلا ممکن نیست پارسا توی روز بخوابه.اصلا ممکن نیست!!! اونم خودت بگی میخوام بخوابم.بغلت کردم دیدم داغی و تب داری.آخه شب قبلش واکسن آنفولانزا زده بودیم.تا روی بالش گذاشتم خوابت برد.

داخل ابروت و زیر چشمت کبود شده

قبلاها تب هم داشتی مریض هم بودی داروت خواب آور هم بود نمیخوابیدی!!! از استرس داشتم میمردم.حسابی بغض داشتم.اول به بابات زنگ زدم سربسته بهش گفتم خوردی زمین ولی حس کردم توی جلسه است دیگه ادامه ندادم.بعد یه مامان جونت زنگ زدم..هیچی دیگه واویلا...شروع کرد به بیقراری..خودم افتادم به غلط کردن که بهش گفتم.هی میگفت به سرش ضربه نخورده باشه و..منم میگفتم نه تب داره خوابیده...حالا ول کن نبود میگفت آخه قبلا تب داشت نمیخوابید!!!!هههههههههههههههه  زنگ زدم اورژانس کمی براش توضیح دادم و پرسیدکه بعدش خوب بودی گفتم خوب بود.گفت مشکل چیه؟؟گفتم آخه الان خوابیده.گفت خب خانم ظهر میخوابن دیگه!!!گفتم نه واقعا خیلی عجیبه بچم امکان نداره ظهر بخوابه...نمیدونم چرا مسخرش اومد بهم گفت خانم من نه پزشکم نه مشاور پزشکی!!!شما با فلان شماره زنگ بزن مشاوره پزشکیه!!!گریه بی ادب!!!!

شماره را گرفتم دیدم تو ساعات غیر ادرای جواب نمیده.خیلی تب داشتی.هی به خودم میگفتم برای تبشه برای تبشه آروم باش.ولی فایده نداشت.صورتمو چسبوندم بهت وهی بوست کردم.چشمهاتو باز کردی میخواستم ببینم حالت چطوره!!!نگاهم کردی زل زدی بهم بدون اینکه پلک بزنی.بهت گفتم پارسا خوبی مامان؟؟بهتری؟؟همونجوری نگاه کردی.سرمو تکان دادم ببینم چشمهات دنبالم میکنه؟دیدم همونجوری یکجا زل زدی.هی بهت گفتم پارسا پارسا...آخر با دستم زدم به شانه ات و بلند گفتم پارسا..یکدفعه انگار از خواب بیدار شده بودی پلک زدی و پریدی!!!!!!!!!!!! نمیدونم چی بود..چشم باز خواب بودی؟؟؟؟ ولی مردمو زنده شدم.همینکه پلک زدی میخواستم بزنم زیر گریه.وای چقدر لحظه ی بدی بود.ولی دیدم داری میخوابی خودمو کنترل کردم.بهت داروی تب بر دادم و باز خوابیدی.سعی کردم خودمو آروم کنم.آرومتر شدم و توی مدتیکه بیدار بشی فقط نگاهت کردم.خیلی منو ترسوندی بچه جان.خلاصه تبت که پایین اومد بیدار شدی و بازهم شروع کردی کم کم به بازی.خدارو شکر

حالت خوب بود...ولی درونم هنوز آشفته بود.خیلی بهم فشار اومده بود.بابات که اومد احتمالا حال خرابمو فهمید و اصلا درمورد صورتت چیزی نگفت.ولی خودم روبراه نبودم.مامان چونت هم همش زنگ میزد حالتو میپرسید.بهش گفتم هیچجوری آروم نمیشم.شب که پارسا وباباش بخوابن یه کم گریه کنم شاید آروم بشم.مامان جونت هم گفت فکرخوبیه.من هم همینکارو میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هههههههههههه

تا آخر شب عینه یه فیلم که روی تکرار گذاشته بودن هی اون لحظه هاجلوی چشمم بود.ولی شب انقدر خسته بودم بیهوش شدم وآخرشم گریه نکردم!!!!چشمک

 

راستی واکسن هم که زدی بغل من بودی و خانم پشتت ایستاد.مطمئن بودم که اصلا بروی خودت نمیاری و گریه نمیکنی.اولش حواست را به دختری که اونجا ایستاده بود جلب کردم.یک لحظه انگار دردت اومد برگشتی نگاه کنی ببینی چیه دیدی خانومه اونجا ایستاده روتو برگردوندی.خانمه خیلی از آقاییت خوشش اومد.موقعی که چسب زد گفتم پارسا خیلی چسب دوست داره برای تشویقت روی دوتا دستهات راهم چسب زد.توهم با شادی بدو بدو از اتاق بیرون دویدی که به بابات نشان بدی چسب داری.خیلی آقایی پسرم....یک روزی تب کردی و جای واکسنت حسابی ورم کرد و قرمز شد.ولی بهتر شدی.

اون دانه های پوستی که هردومون از ماه پیش زدیم هنوز بهتر نشده.ناپدید میشه یکدفعه با خارش و کمی درد بیرون میزنه.دکترهم تشخیص ندادچیه.یه موقع نیمه شب از ناراحتی بیدارمیشم.شاید بازهم اینماه دکتر بریم.صبر کردم بلکه خودش خوب بشه.یکروز با بابات افتادیم به جان خانه و بابات حسابی جارو زد و من هم حدود 3ساعت همه جارو گردگیری کردم.گفتم شاید حساسیت باشه و با اندکی غبارهم تشدید بشه.فرداش هم هرچیزی که بذهنم میرسید که زیاد درتماس هستیم توی ماشین لباسشوئی باحرارت بالا شسیتم ازجمله عروسکهای تو و پتو ملحفه و...هرچیزی هم نمیشد بشورم مثل خوشخواب تخت و... اتوی خشک زدم..خیلی بهانه میگرفتی که کارنکنم ولی بالاخره انجام شد.خداکنه بهتربشیم وقتی خودم اینقدر ناراحت هستم و از دانه هاش اذیت میشم همش نگران تو میشم.البته خودم هم تا دستم را توی آب نزنم اوضاعم خوبه.وقتی آب میخوره انگار آتیش میگیره.

 

 

-یه موقع یه حرفهای گنده گنده ای میزنی و جوابهای دندان شکنی میدی که آدم میمونه.ماه پیش که بهم گفتی پاشو برو آشپزخانه کارکن زحمت بکش غذا درست کن!!!!

بازهم اینماه هروقت میخوای پیشت نباشم اینو میگی.یکبار بابات میخواست چیزی را داخل گوشیش نشانم بده و تو میخواستی با گوشی بابات بازی کنی و من مزاحمت بودم.با دست هولم دادی گفتی مامان برو آشپزخانه.گفتم برم چیکارکنم؟؟؟گفتی من گشنمه غذا درست کن!!!مردیم از خنده با بابات

یک شب هم خانه عزیزیت بودیم داشتی با بابات بازی میکردی و نمیخواستی هیچ چیزی توپ بازیت را مختل کنه.عزیزیت میخواست بنشونتت..بهت گفت پارسا پسته میخوری؟؟؟گفتی نه شبه وقت خوابه خودت بخور!!

آخه بچه این حرفارو از کجا میاری؟؟عزیزیت کلی از دستت خندید گفت چه جواب دندون شکنی بهم داد!!

 

 

-ماه پیش شبها تا صبح خیلی بیدارمیشدی.واقعا خستم کرده بودی و همش توی روز عصبی و کلافه بودم.مدتیه قبل خواب بهت سیب زمینی سرخ کرده میدم.حس میکنم بهترمیخوابی.خودم که معدم ناراحته سیب زمینی میخورم بهتر میشم.نمیدونم شاید رفلاکست را کنترل میکنه.شبها خیلی کم پیش بیاد اصلا بیدارنشی.شاید توی این دوسال و 8ماه زندگیت کلا 30 شب هم نشده باشه.خیلی بهم لطف کنی یکبار برای جیش کردن بیدارمیشی.البته نمیگی جیش دارم زوری میبریمت.تجربه نشان داده بعدش بهتر میخوابی.معمولا تاصبح پوشکتو خیس نمیکنی و اگه زوری نبریمت دستشویی تاصبح هی به خودت میپیچی و بیدار میشی چون جیش داری ولی توی پوشکت نمیکنی. پی پی را هم ازهمون دوسه روز اول دیگه کامل کنترل میکنی وخیلی عالی است.اگه منزل کسی باشیم معمولا تندتند برای جیش میبرمت.ولی اگه خانه خودمان باشیم خیلی بهت سخت نمیگیرم چون مطمئنم خودتو خیس نمیکنی.ممکنه اولش در حد چندقطره که لباس زیرت خیس شه یادت بره ولی بعدش نگه میداری و سریع میای صدام میکنی میگی بدو جیشم داره میریزه.غیر اون یکباری که اوایل خونمون کامل جیش کردی دیگه پیش نیومده و خوشحالم که خونمون تمیز و پاکه پسره آقا

 

 

-جدیدا علاقه مندیت شده دیدن فیلمهای خودت.هی میگی پارسارو ببینم...آقاجونشو ببینم...پارکو ببینم و...

چقدر زود میگذره.منم کوچکتر بودنتو میبینم دلم میخواد باز توی اون سن بغلت کنم.هرچند کوچکتر بودی مقدار زیادی اهل گریه بودی و واقعا صبرمو سر می آوردی.ولی به قول بابات آدم همشو یادش میره.فیلمهای گریه هات موقع دل درد,دندان درآوردن,دائم شیرخواستن....خیلی زودمیگذره و خیلی زود حتی پدرمادر زمان دقیق حتی مهمترین چیزهای اون زمان مثل حرف افتادن و راه رفتن و...را یادشون میره وحدودی یادشون میمونه.خودم برای یادآوریه بعضی مسائل نیاز دارم به نوشته هام رجوع کنم.دارم سعی میکنم این روزها از کنار تو بودن بیشتر لذت ببرم.واقعاهم خیلی شیرین شدی.حسابی زبان میریزی.خیلی مهربانی وقلبت رئوفه.خیلی دوستت دارم پسرکم. به قول خودت:عاشیقیتم

گاهی شبها که جائی هستیم و پیش من میخوابی میگی مامان بیا جلو بچسب به پارسا و بغلم میکنی و دستت را میذاری روی صورتم.عاشقه بوی تنتم پسرکم.عاشقه گرمای بدنت.خیلی مزه میده اونجوری همو بغل میکنیم. بااینکه مادرت هستم ولی بسکه آتیشی همش حسرت اینو دارم یه دل سیر بغلم باشی و نازت کنم و بوست کنم.همش میخوای بدوی و بری. واقعا حسرتش را دارم.کوچکتر هم بودی حتی توی خواب بغلت میکردم میغلتیدی و روتو میکردی اونور.اصلا انگار با من سر لج داری!!توی خواب هم که جرات ندارم بوست کنم.سریع بیدارمیشی وگریه!!!مجبورم هی ازت باج بگیرم.مثلا یه چیزی میخوای بگم اول بیا بغلم بوس بده!!!

اونوقت بعضی اقوام و آشنایان که مثلا سالی یکی دوبار میبیننت انتظار دارن تو بپری بغلشونو بوسشون کنی و...!!!!!!!! گذشته از اینکه تو کلا بغل مامانو بابات هم بند نمیشی، آخه خود آدم بزرگها هم یکی را سالی یکی دوبار ببینن خیلی و سریع باهاش صمیمی نمیشن.واقعا چه انتظاریه ازبچه دارن؟؟؟تازه بعضیها میگن وای اصلا اجتماعی نیستها...چقدر لوس و....!!!!!!!!!!!!

 

جدیدا به دعاهام اضافه کردم از خدا میخوام منو درخصوص بعضی حرفای مردم کر کنه!!!

گاهی فکرمیکنم میبینم حرفهای مردم خیلی روی نشاط من در سالهای اول زندگی تو تاثیر داشت.واقعا هم گاهی آدم نمیدونه چیکارکنه.نظرات متفاوت اطرافیان در مورد خوراک و فعالیتها و اخلاقت و...

گاهی حتی منزل نزدیکان میرفتیم که دوست دارن تو زیاد غذا بخوری و زیاد لباس بپوشی به ناچار باید انجام میدادم و همزمان جای دیگه میرفتیم ازنظرشون هوا گرم بود و باید کم لباس میپوشیدی و چاقی خوب نیست نباید زوری به بچه غذا داد باید بهت کم غذامیدادم.خودم از اینهمه بکن نکن خسته شدم.واقعا خسته شدم.دوست دارم با یه روال ثابت که صلاحته بزرگت کنم.ولی خب گاهی رعایت حرف دیگران حتی اگه به صلاح بچت نباشه ادب حساب میشه.نمیدونم چرا نظر دادنهای بیش از اندازه ی دیگران و دخالتشون در ریزترین مسائل زندگی آدم بی ادبی حساب نمیشه؟؟؟

دوست دارم بیشتر خودم باشم ...

این دائم به نظر دیگران رفتار کردنها داره خیلی اذیتم میکنه و آرامش را ازم میگیره.دوست دارم اگه در فلان شرایط هوائی توی خونمون تو فلان لباس را میپوشی هرجای دیگه هم باشه همینکارو کنم نه اینکه زوری بخاطر نظر دیگران لباس تنت کنم یا از تنت دربیارم.البته من دهن بین نیستم ولی متاسفانه رعایت هر حرفی که دیگران میزنن گاهی ادب حساب میشه و انجام ندادنش بی حرمتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!و انتظاری که از من میره اینه که به نظر دیگران احترام بذارم و احترام یعنی عمل کردن درمقابلشون حداقل!!!!!!!!

واقعا مسائله ساده ایه.ولی آدمها به خودشون اجازه میدن در این حد هم وارد ریز زندگی دیگران بشن.آخه چه کسی بیشتر از یک مادر صلاح بچش و حال بچش را میدونه.

سالهای اول زندگیت همش به این گذشت که این چی میگه اون چی میگی.دیگه نمیخوام اینجوری باشه چون بیشتر ازهمه خودم خسته شدم.ذهنم از اینهمه بکن نکن خسته است.ظرفیتم پایین اومده.

میخوام طرحی نو در اندازم...

میخوام کر بشم به حرفهای دیگران...

میخوام جوری زندگی کنم و بچم را تربیت کنم و بهش رسیدگی کنم که خودم میخوام وصلاحش میدونم...

یه روال ثابت...نه دائم درحال تغییر به نظر دیگران...

من از این ادب هم خسته شدم

درسته اکثر نظرات دیگران از روی دلسوزیه ومیخوان آموزش بدن یا کمک کنن یاجلوی ضرری را بگیرن.ولی وقتی نتیجه اش استرس من در برابر این همه بکن نکن میشه,وقتی نتیجه اش دائم تغییر در رفتارمون میشه و خود تو هم گیج میشی...دیگه نمیخوام پایبندش باشم...

واقعا خسته شدم

هرچند دیگران خستگی ناپذیر ادامه میدن...

اونموقع که توی حمام لیز خوردی از یک طرف استرس حال تو را داشتم از طرف دیگر استرس مهمانی که قرار بود فردا بریم و واااااااااااااااای جای کبودیه روی صورتت...

یعنی تا تک تک راه حل داده نشه که چجوری باید مراقبت میکردی و قبل و بعدش چه کارها باید میکردی و نباید میکردی و... ول کنه آدم نیستن...کلی سرزنش و سرکوفت و توصیه و...

یه جوری برخورد میشه انگار خود مادر بچشو هول داده زمین بخوره یا اصلا علاقه مند بوده بلائی سر بچش بیاد... یا انتظاراتی میره انگار فیلم هندیه..مثلا شیرجه بزنی زیر بچه و بگیریش و نذاری اتفاقی براش بیوفته!!!

گاهی ازهمه ی اینها طاقتم تموم میشه

ولی نمیدونم اینسری چرا لیزخوردی و بااینکه صورتتم کبود شد توی مهمونی و...کسی دعوام نکرد.به بابات گفتم فکرکنم شب آخره زندگیمه.همه بهشون الهام شده!!!ههههههه آخه حتی آقاجونت هم دعوات نکرد.پشه بزنتت من مقصرم و چند روز انواع توصیه ها را باید بشنوم.نمیدونم چرا اینسری حتی آقاجونت هم چیزی نگفت.گفت بچه همینه دیگه زمین میخوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی سه خط هم علامت تعجب بذارم کمه!!!!!!!!!!!!!!!ههههههههههههههههه

نمیدونم واقعا روزهای آخر زندگیمه یا آقاجونت حالش خوب نبوده یا من خوابم.....!!!!!!!!!!!!!!!!ههههههه

 

شاید باورت نشه پسرکم ....حتی برای موی سر تو داستان داریم.یکی بلند وفرفری دوست داره یکی کوتاه و قیصری دوست داره هرمدلی باشی یکی ایرادمیگیره حالا ول کن هم نیستن میگن کی دوست داره که موهاشو بلندکنی که کوتاه نمیکنی یا برعکس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گاهی قاطی میکنم هرچی تو دلمه میریزم بیرون, سر مامان جونت طفلک جای همه غر میزنم میگم انقدر سربه سرمن نذارید،خسته شدم...چه گناهی کردم بچه دار شدم.انقدر توصیه نکنید انقدر اجبار نکنید بذارید به خودمو بچم برسم و...

البته مامان جونت بنده خدا کاری نداره زیاد.ولی آقاجونت واقعا گاهی بیش از حد کلافه ام میکنه.همه ی عشق و زندگی و نفسش تو هستی.همه اینو میدونن.از علاقشه میدونم ولی گاهی خیلی کلافه ام میکنه.مثلا توی مهمانی غریبی میکردی یکسره اخم میکرد به من و 3 بار در جاهای مختلف گفت معلوم نیست این بچه را میبری خانه چیکارمیکنی که اینجوری غریبی میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای یعنی کارد بزنی خونم در نمیاد!!!!!!!!بچه خودمو میبرم خانه مثلا چیکارمیکنم؟؟؟آموزش غریبی کردن بهش میدم؟؟؟خب بچه یکی را خیلی وقت ندیده باشه غریبی میکنه دیگه.تازه غریبی هم نمیکردی دوست نداشتی بغلت کنن.اصلا به فرض که اهل غریبی کردن باشی..هیچ بچه ای غریبی نمیکنه؟اصلا به من چه شاید شخصیتت اینجوریه!!!حالا همه ی اطرافیان و بزرگترها همه شخصیتها کامله، همه بی عیب و تکامل نفس ،مونده غریبی کردنه پارسا؟؟؟

حرصم درمیاد همش من مقصرم.همش هرچی بشه ونشه انگشت اتهام سمت منه.مادر چه گناهی کرده مادر شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هی به خودم میگم صبور باش..هیچی نگو...ولی چقدررررررررررررررررررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید تک تک مسائل خاصی بنظر نرسه ولی وقتی دائمی باشه,  وقتی بشه به عمق دوسال و هشت ماه الی بیشتر...

نتیجه اش میشه من...

حال این روزهای من...

خیلی خستم..خیلی

حس میکنم مثل یک روبات میمونم که برای انجام کارها برنامه ریزی میشم...البته روبات بازخواست نمیشه...مثل پرستار بچه بگم بهتره.چون بازخواست هم میشه.

حس میکنم مادر بودن من و حس مادرانه ی من توی بکن نکن ها و بازخواست ها و... گم شده...

احساس مادر بودن و قدرت داشتن درمورد بچه ی خودم را نمیکنم.

اولین قربانیه این روال زندگی حس قدرت مادر بودن منه...

خیلی از اینموضوع ناراحت وخستم ومیخوام که تغییرش بدم.این تغییر برای هردومون خوبه.چون اعصاب من راحتتره و هی لازم نیست روال کارمو تغییر بدم و با یک ثباتی زندگی شخصی خودم و مادر بودن خودم را اداره میکنم.

هرچند شاید بی ادبی باشه...

حالا جالبترش اینجاست که ببینی کسانیکه انقدر ادعاشون میشه همه چیز وارد هستن خودشون چه جور بچه هائی تربیت کردن...خب کسی که انقدر بلده باید اول توی زندگی خودش تاثیر گذاشته باشه.البته این حرف درست نیست چون بچه که همه چیزش مربوط به تربیت نیست...ژن و محیط و شانس و...

جالبتر و دقیقترش اینه ببینی این آدمها خودشون چقدر آدمهای کاملی هستن...

اگه همه ی ما بجای اینکه یکسره سرمون توی زندگی دیگران باشه و بخوایم به دیگران درس بدیم حواسمون به تکمیل نفس و شخصیت خودمون بود اوضاع خیلی بهتر بود...

اوضاعه همه چیز خیلی بهتر بود...

آدمیکه خودش کامل باشه و به مراحل بالای انسانیت رسیده باشه دیگران انقدر قبولش دارن که زوری هم شده ازش راهنمائی و نصیحت بخوان...ای کاش اول به خودمون برسیم..اونوقت شاید وقتی برای دخالت بی اجازه و بیجا در امور زندگی دیگران نداشته باشیم

نه اینکه فکرکنی از کسی ناراحتم.نه اصلا...توی دل مامانت هیچ کینه ای نیست.شکرخدا هیچوقت به دلم راهش نمیدم.البته خیلی دلم گرفته و یه بغض به اندازه ی تمام این مدت بچه داری توی سینم هست که اتفاقا جدیدا خیلی هم داره سنگینی میکنه.حس میکنم تنهاچیزی که مهم نیست منه مادرم...تنها کسی که وجود نداره منه مادرم...همش بچه بچه بچه

هیچکسی نمیتونه ادعا کنه عشقش به بچه بالاتر از عشقه مادره.هیچکس.بنظرم بعد عشق خدا به بنده اش بالاترین عشق, عشق مادر به فرزنده.تا مادر نباشه کسی نمیتونه باورکنه این جماه یعنی چی.عشق مادر به بچه انگار شاخه ای از عشق خدا به بنده اش روی زمینه.اصلا از جنس دنیا نیست...

اما خب خیلیها ادعاشون میشه از مادر بهتر صلاح بچشو میدونن...جای شکرش باقیه اکثرا بی قرض و بانیت خیر هستن...اما همینهاهم زندگی آدمو دچار تشویش میکنه.یه استرس و اضطراب دائمی همش باهامه که توضیحش سخته....

در حال امروزمون خودم را اولین مقصر میدونم.من باید برای خودمو زندگیمو تربیتم و..محدوده مشخص میکردم واجازه نمیدادم هیچکسی هیچکسی پاشو بذاره توی محدودمون.چه برسه به اینکه بخواد باعث بشه رفتارعادی زندگی ما حتی خوراک وپوشاکمون رنگ عوض کنه.من اشتباه کردم زیاد ادب به خرج دادم وباعث شده روز بروز این اتفاقات ودخالتها در زندگیمون پررنگتر بشه و اجراشون توسط من برای دیگران مثل یه توقع بشه که حتما باید حرفشون برآورده بشه.و این اشتباهه محضه.چون هرکسی بچه اش را باید به روش زندگی و صلاح خودش تربیت کنه و پرورش بده. و تربیت دائم متغییر بدترین تربیته...

 

 

-شب یلدای امسال خانه مامان بزرگم دعوت بودیم.البته جای بابات خالی بود چون ماموریت نیشابور بود.ارزیابی داشت.خیلی جاش خالی بود...

بابت اینکه میخوام برای سال95 برات تقویم درست کنم بیشتر ازت عکس میگیرم ولی اصلا همکاری نمیکنی و همش وول میزنی!!!ههههه هنوز نتونستم عکسی که دوست دارم را بگیرم

 

-کاپشن جدید مبارک پسرم.عاشق رنگ سبزی.همش سبز سبز سبز

 

-جدیدا علاقه مندی خودت بادکنکت را بادکنی.یک فوت میکنی توش بعد میگی مامان بگو بسه میترکه!!!!

 

-شب یلدا توی مهمونی دسته جمعی یک دوست هم داشتی.ولی باهم تفاهم نداشتید.هی به همدیگه حسودی میکردین

 

-راستی برای شب یلدای امسال چندروز جلوتر خانه باباجونیت رفتیم که بابات باشه.مثل هرسال باباجونیت برای همه فال حافظ گرفت.تو هم میگفتی برای من هم بگیر.فال تو این شد:

المنه لله که در میکده باز است....

 

 

 

از کارهات و حرفات بگم که هرروز بامزه تر میشی...

-یکشب که بابات توی حیاط ماشینو پارک کرده بود و رفت در را ببنده تو دستتو گذاشتی روی بوق و بوق زدی.منم بهت گفتم بوق نباید زد همسایه بیدار میشه و...

از اونموقع به بعد هر بار حین رانندگی بابات بوق میزنه دعواش میکنی میگی بابا بوک نزن همسایه بیدارمیشه دعوا میکنه!!!!!!!!!!!!!هرچی میگم توی رانندگی اشکال نداره و...فعلا گیر دادی!!!

ازطرفی یکبار بابات بهت یاد داده که باید کمربندایمنی ببندی وگرنه ترمز بزنم سرت میخوره توی شیشه..پلیس جریمه میکنه و...

خلاصه اینهارو حفظ کردی هی تحویل خودمون و دیگران میدی.آقاجونت عادت به کمربند بستن نداره بهش میگفتی ببند سرت میخوره تو شیشه پلیس دعوامیکنه!!!هههههههههه

آقاجونت میگفت برای من پلیس گذاشتین؟؟

 

 

 

-هنوز شیرخوردن از فکرت بیرون نرفته.هرچند مدتی بود اصلا چیزی نمیکفتی.شب یلدا خانه عزیز مهمان آمد مجبور شدم توی اتاق درمقابل تو لباس عوض کنم.هرچند سعی کردم ازت پنهان بشم ولی فضولی دیگه!!! از اون به بعد باز فیلت یاد هندوستان کرده!!! هی میگی مامان هاخ داری؟؟؟میگم نه بده.هاخ تمام شده.

توی بازیهای خودت دوتا ماشین کوچیکتو برمیداری میذاری زیر لباست میای بهم میگی مامان هاخ درست کردم بیا بخور!!!!!!!!!!هی بهت میگم بده

ولی فعلا فایده نداره.دونه دونه اسم خانمهای فامیل را میاری و میگی هاخ دارن!!!

 

 

 

-آقاجونت بهم میگه دختر.مثلا یه چیزی میخواد میگه اونو بده دختر.تو هم یادگرفتی بهم میگی دختر.میگی مامان دختر بیا کارت دارم!!!ههههههه

یه ابتکاری هم زدی گاهی میگی مامان..خانوم

 

 

 

-مدتیه بهت میگم عاشقتمممممممممممم...تو هم درجواب میگی منم عاشیکیتم.

یکبار اومدی منو زدی.بهت گفتم پارسا مامانو نزن.منکه عاشقتم..گفتی نه عاشیک نشو!!!

یکبار دیگه هم دعوامون شده بود بهت گفتم پارسا عاشقتم .گفتی منم عاشیک نیستم!!!قه قهه

این منفی کردنه فعلهات خنده داره.مخصوصا وقتی دوفعلی بشه.مثلا بهت میگم پارسا برو اونو بیار..میخوای مخالفت کنی میگی نه نمیرم نیارم!!!

خیلی روی فعل و جمله بندیت کارمیکنم.اکثرا خوب میگی ولی گاهی هم سوتی میدی!!!

 

 

 

-تا 50 بلدی بشمری.علاقه مندیت از اونجائی شد که 50 تا پشت سرهم بوست میکردم و میشمردم.و یا تو بوسم میکردی ومیشمردم.قشنگ بلدی تاپنجاه بشمری.به قول خودت عاشیکیتم

 

 

 

-شعر زیاد بلد بودی و علاقه مندت کرده بودم برای دیگران بخونی و تشویق بشی.کم کم اعتماد به نفس گرفتی با صدای بلند بخونی.ولی شعرهات برای دیگران قابل فهم نبود یکی از علتهاش اینکه شخصیتهای عجیب غریب کتابهات را نمیشناختن.مثلا شعر مورد علاقه ات که برای همه میخوندی این بود:

کجا آتیش گرفته یه جایی اون دور دورا

میخوان خاموشش کنن شیموخانوم و سورا

و..........

دیگران خیلی خوب نمیفهمیدن چی میخونی.

برای همین هم شعرهای معروف راهم باهات کارکردم.اتل متل توتوله،یه توپ دارم و...

الان شعر خوندنت برای همه جالب میاد

 البته خودت هم مثل همه ی انسانها تشویق شدن را دوست داری

 

 

 

-عاشق مسواک زدنی و به هربهانه ای میخوای مسواک بزنی.ازوقتی خمیردندان بابات خریده اینطوری شدی.دیگه ظهرها هم مسواک میزنی.میای میگی ببین دندونام سفید شده اییییی

 و هنگام گفتن ایییی دندونهاتو نشان میدی

بابات از اینکارت خیلی خوشش میاد

 

 

 

-وقتی آب میخوای اگه از اول لیوانت آب بخوریم وبعد بهت بدیم قبول نمیکنی.میگی آب بزرگ میخوام!!! یا اگر خوراکی ای را باز کنیم و اولیش را ما برداریم.کلا افتتاح کننده باید خودت باشی ولی طی مسیر همراهی دیگران راهم میپذیری..

 

 

 

-ازت اسم مامان و بابا وبعضی افراد دیگه رامیپسرم درست میگی.ولی وقتی میگم اسم آقاجونت چیه میگی عسل مسل!!!آخه آقاجونت بهت میگه عسل مسل قندعسل

یعنی عجب سیری داشته این اسم آقاجونت اوایل اسمش "آره" بود بعد شد آره آره نه نه!!!بعد شد آجون...حالاهم عسل مسل!!!! داشتی آلبوم عروسیه منو باباتو ورق میزدی..اولین سوالت این بود که پارسا کوش؟؟؟

تا عکس آقاجونتو دیدی لب ورچیدی و گفتی عسله من!!!کجائی!!

 

 

 

-عجیب حرفهامون ضبط میکنیو تحویل آدم میدی.یکبار سرم خورد به در کابینت آخ گفتم.گفتی مامان چیشدی؟؟گفتم هیچی سرم خورد به کابینت.گفتی عیب نداره بزرگ میشی یادت میره و بعد به بازیت ادامه دادی!!!!!!

 

 

-یکبار گذاشتمت پیش مامان جونت و رفتم خرید بیرون.بعد زنگ زدم از مامان جونت سوالی بپرسم و تو هم خواستی باهام حرف بزنی.فکرکنم اولین باری بود تلفنی باهم حرف زدیم.چقدر مزه داد بهم.تصمیم گرفتم از اون به بعد هربار بیرون رفتم زنگ بزنم باهم حرف بزنیم.یکباردیگه رفته بودم بانک زنگ زدم بهت گوشی را قطع کردی.بعدکه زنگ زدم گفتن داره گریه میکنه میگه مامانمو میخوام.آقاجونت مجبور شده بود ببرتت بیرون هوابخوری آروم شی.بعدشم کلی دعوام کرد که مگه بچتو ندیدی دو دقیقه میری بیرون زنگ میزنی و..چرا گریشو درمیاری و..

ای منه بدبخت!!!!!!!!!!!!!گریه

حالا یکبار در نبودم گریه کردی باز من شدم زن بابا

 

 

-دانه های تن تو و دستهای من هنوز خوب نشده.گاهی ازخارشش کلافه میشم ولی بنظر برای تو نمیخاره و حساسیته.تورو یک دکتردیگه هم بردم گفت حساسیته.کتوتیفن میخوری بهتری ولی تا محصولات گاوی بخوری دانه ها بیرون میریزه.بزرگ شدی و منع کردنت از خوردن خیلی خیلی خیلی سخته.

فکرکنم دانه هامون شبیه هم نیست.دکتربهت آزمایش داد ولی هنوز نبردمت تا داروهات تموم شه مطمئن شم حساسیت هست یا نه.

برای دانه های دست خودم هم دوبار دیگه دکتر رفتم یکی گفت حساسیت و اگزماست وکلی مراعات داد..یکی دیگه تشخیص گال داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ترسیدم آزمایش دادم شکرخدانبود.هرچند مسئول آزمایشگاه تا دستمو دید گفت گال اصلا این شکلی نیست و...

به هرحال هنوز مشکل ما پابرجاست با این دکترهاییکه واقعا قدرت تشخیص درست ندارن.هرکی یه چیزمیگه وهیچکدومم بهبودی نمیده...

اون صبحی که رفته بودم آزمایشگاه حین برگشت مامان جونت زنگ زد و گفت که پارسا از خواب بیدار شده و شدید گریه میکنه هیچجوری آروم نمیشه.عجیب بود چون پیش مامانجونت میمونی و اینکارهارو نمیکنی.گویا مامانجونت تا برسم هی قربون صدقت رفته و فایده نداشته.کلی خوراکی برات آورده ولی میگفت فقط توخانه میدویدی و میرفتی برمیگشتی گریه میکردی میگفتی مامان نمیاد!!!آخرش خالت اومده وجدی بهت گفته ساکت عمومحمود خوابه بیدار میشه. و تو ساکت شدی.

وقتی رسیدم دیگه حالی برات نبود.هول هولکی از بقالی برات خوراکیهای جدید وجالب مثل تخم مرغ شانسی خریدم..ولی نشانت دادم اصلا نخواستی و گفتی بغل.رنگت بشدت پریده بود ومعلوم بود حسابی گریه کرده بودی.خیلی ناراحت شدم.تا بغلت کردم خوابیدی ونمیذاشتی بذارمت زمین.برام عجیب بود اینکارهارو کردی.

بعد این ماجرا هرجارفتی آبوری خالت را بردی!!هی میگفتی پارسا گریه کرد مامان جون گفت عزیزم پسرم گریه نکن.خاله گفت ساااااااکت عمو خوابه!!!ههههههههههههههههه

ضمن اینکه هی میگفتی مامان بهت موتور زده؟؟احتمالا خواب دیده بودی موتور بهم زده.یعنی تا دو روز شدید توی ذهنت بود و کلافمون کرده بودی.هی میگفتی مامان مونور نزنه بهت.مامان درد اومد؟ مامان خوب شدی موتور زد و...

به بابات گفتم نکنه قراره موتور بهم بزنه؟؟!!!!!! واقعا اونروز استرس گرفته بودم فکرکنم اگه یه موتور از بغلم رد میشد خودم سکته میکردم!!!هههههههههههههههه

خداروشکر از روز سوم کم کم از یادت رفت...هرچند هنوزم گاهی میگی

روزیکه خانه آقاجونت بودیم ماشینت را پرت کردی سمت لامپ و آقاجونت یکدفعه دادزد که نه میترکه.چون یکبار این لامپهارو شکسته بودی و میگن گازش خیلی سمی وخطرناکه.تورو دعوا نکرد ولی چون داد زد اصلا انتظار نداشتی.سریع لبهات جمع شد و بغض کردی.منم از آقاجونت دفاع کردم که قضیه برات جدی شه.گفتم نباید وسیلتو به لامپ بزنی خطر داره و..اما واقعا دعوات نکردیم

ولی گویا دل نازکی توی دلت مونده بود از عصر اونروز تا آخر شب هی بغض میکردی میگفتی آقاجون زدم مامان دعوامیکنه.همش هم لامپ و لوستر رانشان میدادی وچون بابغض میگفتی نمیفهمیدم چی میگی.ماجرای خانه آقاجونت و لامپ راهم یادم نبود.فرداصبحش تا ازخواب بیدارشدی هم موتور به مامان میزنه رامطرح کردی هم لوستر رانشان دادی و گفتی زدم به لامپ آقاجون گفت نزن مامان دعوام کرد.تازه فهمیدم چی میگی.هنوزم دوسه روز گذشته گاهی میگی زدم به لوستر آقاجون دعوام کرد.آقاجونت میگه خوبه من یکسره قربون صدقه پارسا میرم شکایتمو میکنه.دعواش کنم چیکارمیکنه

 

 

 

- یه موقع از خودت یه زبان عجیب غریب اختراع میکنی.خودتم لبخند میزنی میدونی لغات بی معنی میگی.یه جمله هست با ریتم میگی واز من هم میخوای تکرار کنم.خیلی خوشت میاد

ا ا دی بابا موازه ای دد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!پشت سر هم میگی موازه ای دد!!!!ههههههههههههه

وقتی این جمله رامیگم انقدر خوشت میاد انگار اسم رمزه عاشقانته!!!

چی میگی تو؟؟؟

 

 

وقتی مریض میشی و دکتر ازت میپرسه بیماریت چیه؟

منتظر مادرت میشی...

وهمیشه جواب دادن را به اون میسپاری

چون میدونی مادرت همون احساسی رو داره که تو داری

                                              و حتی از خودت بیشتر دردت رو احساس میکنه

 

 

پسندها (5)

نظرات (3)

مامان علی
3 دی 94 22:52
آفرین مامان با اراده مهربون
مامان رقیه و صالح
15 دی 94 11:07
سلام عزیزم سید مهربون تاپیکتونون خوندم دقیقا حرف دلمو زدی وای به اون روز که خدای نکرده بچه رو پشه نیش بزنه انقد توصیه . پسر گلتم به خدا چشم خورده اون ضربه چشمش و بعد تبش زنگ بزن یه عالم دینی براش دعا بگیر صالح و رقیه یه چند وقته تو خواب راه میرن خیلی نگران شدم زنگ زدم دفتر امام جمعه چند دعا بهم گفتم صبح و شب بخونم الان دیگه تکرار نشده امروز دارم میبرمشون دکتر دیگه بچه با همینا بزرگ میشه من اونقد تو حرص خوردن از خونواده گیر کردم که به بچه هام نمیرسم مثلا یه جاییشون زخم بشه کلا میرن رو مخ منم بیشر به خاطر همین ناراحت میشم تا زخم بچه خلاصه دیگران رو اعصابن خیلی منم همش غرم سر مامانم میزنم بنده خدا جرات نداره به من چیزی بگه ولی کلا شما خیلی با سیاست تر از من برخورد میکنی دوست دارم دیگران رو حذف کنم کلا فقط بچه ها قشنگمو درست تربیت کنم
sahel
8 بهمن 94 1:39
سلام عزیزم ، چقدر پسر گلت بزرگ شده ، ماشاالله خیلی نازه ، از طرف من ببوسش.
مامان
پاسخ
سلاااااااااااااااااام..ممنونم سلامت باشی