پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

بیست وهفتمین ماه زندگیت

1394/4/20 1:20
نویسنده : مامان
1,732 بازدید
اشتراک گذاری

بیست و هفتمین ماه زندگیت از15 تیر تا 14 مرداد بود.

 

-روزهای اول اینماه زندگیت حسابی مشغول هستیم چون بزودی هم مراسم بله برونه دایی کوچکم قراره برگزار بشه هم نامزدیه خاله جانت.انشاالله هر دوشون در پناه خدای بزرگ و ظل توجهات حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه شریف)خوشبخت وعاقبت بخیر دنیا وآخرت باشن.الهی آمین

بله برونه دایی کوچیکم سه شنبه 23 تیر بعد از افطار بود.از شب قبلش خانه آقاجونت بودیم وچون نامزدی خاله جونتم 27 ام بود حساااااااااااااابی همگی مشغول بودیم.منکه لباس هم نخریده بودم وانروز صبح تا عصرش تقریبا بیرون بودم و خیلی ندیدمت ودلم برات یه ذره شده بود.تو هم هی میگفتی مامان بوس..بغل.قربونت برم انقدر مهربونی پسرکم.چون بله برون مردانه و زنانه جدا بود همش پیش آقاجون و بابات بودی و اصلا پیش من نیومدی و عکس هم ازت نداشتم!!!برای اینکه داروهاتو بخوری منو بابات توی راه پله دارو رد و بلد میکردیم!!! اصلا توی زنانه نمیومدی!!مردی شدی برای خودت دیگه!بابات میگفت اول مجلش کاملا بی تحرک و ساکت بودی ..اینهمه آقا یکجا ندیده بودی!!ولی بعدش که یه پسربچه که چندماه ازخودت کوچکتره اومد توهم گفتی بدو بازی و شروع کردی.اونشب خوب شام نخورده بودی و بابات همش مشغول خوراکی دادن و رسیدگی بهت بود.میترسیدیم نظم غذاخوردنت به هم بخوره باز گرفتار بدغذائیت بشیم.

از روزپنچشنبه ظهرهم منزل دائی وسطی بودیم!!چون قرار بود نامزدی 27تیر مصادف عید فطر خانه آنهاکه بزرگ بود برگزار بشه.واقعا خیلی توی زحمت انداختیمشون.انشاالله همیشه به شادی باشن و تنشون سلامت باشه.واقعا همه عزیزان خیلی زحمت کشیدن.ولی خب چون به شادی بود برای همه راحت بود وخستگیشم شیرین بود.تو هم خیلی پسرخوبی بودی و همکاری میکردی کارهامونو انجام بدیم.روز نامزدی صبح زود ازخواب بیدارشدی و برای همین عصرش بداخلاق شده بودی و روی سرامیکها دراز میکشیدی و غر میزدی.بااینکه خیلی بدموقع بود ولی تنهائی بردمت به اتاق و باصدای بلند برات لالائی میخوندم تا صدای دست و آهنگ بیرون کمتر اذیتت کنه و بخوابی.خیلی عجیب بود که توی اون سروصدا خوابیدی!!! بسکه خسته بودی واقعا عجیب بودی.یک ساعتی همون حالت خوابیدی و بااون صدای آهنگ و دست و...بیدارنشدی.به بابات گفتم من دقیقا میدونم پارسا کی بیدار میشه!!!همون لحظه ای که عروس داماد میخوان وارد بشن و من کلی کاردارم پارسا بیدار میشه!!!ههههههههههه دقیقا همینم شد پنج دقیقه قبل ورود خاله ات صدای گریت بلند شد..البته چون دخترخواهر داماد که 6سالشه وخیلی دوستش داری اونجا بود سریع آروم شدی و رفتی بغل بابات و من آزاد بودم ولی همش دلم پیشت بود.اونشب بیشتر بغل بابات بودی و حتی موقع شام با اون دوتادختربچه و بابات توی اتاق بودین و بنده خدا مشغول سرگرم کردن سه تائیتون و غذادادن به تو بود.به هوای اونها خوب غذاخوردی.منم براتون غذا و ..میاوردم که مشغول باشین.اونشب بچه ها باقالی پلو میخوردن که روش کره ریخته بودن برای همین تو هم همونو دلت میخواست وبه بابات گفتم کمی بهت بده.بعدشم که کیک آوردم برای بچه ها و بابات ازش خواستم ازجای بدون خامه اش کمی بهت بده.هرچنداونم توش شیر داشت ولی واقعا دلم طاقت نداشت همه بخورن تو حسرت بکشی.میدونستم فرداش به شکل بیقراری عوارضش را از خودت بروز میدی ولی خب گاهی آدم میمونه چیکارکنه.همش چشمت به دهن بچه ها بود که هرچی میخورن توهم بخوری.بمیرم برات که دق میکنم اگه دلت بخواد و نشه بخوری.اصلا طاقتشوندارم.انقدر هم بزرگ نیستی که درک کنی برات بده.خلاصه فرداش بشدت بیقرار شدی.ولی من دیگه صداشو درنیاوردم که علتش چیه.چون همه سرزنشم میکردن که چرابهش دادی بخوره.شاید درک حس یک مادر در اون لحظه کارخیلی سختی باشه مگه اینکه خودت مادر باشی و توی شرایطش قرارگرفته باشی.البته توی مهمانیها و..اصلا اینکارو نمیکنم که اگه برات ضررداشته باشه دلم بسوزه بدم بخوری.ولی خب وقتی بابچه های کوچیکی یه شرایط واقعا استثنائی هست.خداروشکر روز بعدش بهتر شدی گل مامان.شکرخدا نامزدی خاله جونت خیلی خوب برگزار شد.اولش توی هیچ عکسی نمیومدی بعدش که اون دوتا دخترکوچولو ایستادن جلوی پای خالت که عکس بگیرن تو هم ایستادی و برات حسابی جالب شد.خودتو فشار میدادی زیر دادمن خالت و هی اطرافیانو خالت رانگاه میکردی و خوشت اومده بود.از اون به بعد تقریبا هرکی عکس انداخت تو همونجا بودی!!!ههههه خیلی بامزه وخنده دار بودی وهمه کلی خندیدن از کارت.راستی طی بازی یکبار ازپشت به زمین خوردی و سرت محکم خورد به سرامیک.انقدر دردت اومد اولش چشمات گرد شد و گریه نکردی.قربونت برم.ولی بعدش از ته دل گریه کردی اما زود آروم و مشغول بازی شدی.

پسرکم بسکه ورجه وورجه کرده خسته شده دیگه

 

 

 

-اواخرماه پیش دکترت حسابی بهت داروی تقویتی و اشتهاآور داد و منو بابات هم دائم در تلاش برای خوراندن غذا و خوراکی بهت هستیم!!!!شکرخدا ماشاالله چشمت نکنم یه کوچولو اوضاع بهتر شده! انگار هم دکترت هم مشاور پایش درست میگفتن وقتی خوب غذامیخوری و بدنت حساسیت غذائی بروز نداده خلق و خوت هم بهتره و همه اطرافیان هم اینو کاملا حس میکنن.

دیگه خودم به این موضوع رسیدم که حتی اگه یک شکلات شیردار بخوری حداقل یکروز بعدش کمی حرارت بدنت بالا میره و بشدت بیقراری.متاسفانهگریه

 

ازموقعی که دکتر رفتی و بهت داروی ضدحساسیت داده شبهامعمولا یکسره تاصبح میخوابی.ماه رمضان یکی دوبار نزدیک سحربیدارشدی باهامون سحری خوردی خوابیدی والبته کل همسایه هاراهم بیدارکردی بسکه گریه میکردی.البته اینموضوع برای قبل از دکتر بردنت بود که آخرشم نفهمیدم چت بود و چرا اونجور بیقراری میکردی!!!

شکرخدا مدتیه شبها بهتر میخوابی.ولی خب بخاطر فاصله ی کم افطار وسحر بازهم منو بابات کلی کسری خواب داشتیم و گاهی از شدت بیخوابی سحرفقط ساعت میذاشتیم یه لیوان آب میخوردیم ومیخوابیدیم!!!مخصوصا بابات که بعد سحرباید سرکارمیرفت وخیلی کسری خواب داشت.یکروز همینطورسحرفقط یک لیوان آب خوردیم.حدود ساعت 5بود که گریه کردی و بابات سریع بلند شد و بغلت کرد.من چون شب دیرخوابیده بودم دیرتر ازصدات بیدارشدم.وقتی بلندشدم بغل بابات بودی.خواستم بابات بخوابه گفتم پارسا بیابغل مامان.برعکس همیشه گفتی نه!!چسبیدی به بابات.منم اصرار نکردم و رفتم درازکشیدم گفتم الان پشیمون میشی ومیگی مامان.بابات هرچی سعی کردبخوابونتت فایده نداشت.میخواستی فقط بچسبی بهش و هوشیار بودی.آوردت پیش من و گذاشتیم بینمون بخوابی ولی باز چسبیدی بغل بابات!!هرچی میگفتم بیابغلم گریه میکردی وتامیرفتی بغل بابات آروم میشدی!!یکی دوبارم جدی بهت گفتم لوس نشو بذار بابا بخوابه ولی فایده نداشت.بابات میگفت بذارمت روی پام؟؟میگفتی بذار.وقتی میذاشتت روی پاش چشمهاتو میبستی و هی زیرچشمی نگاه میکردی ببینی بابات نرفته باشه.تایمذاشتت روی زمین میچسبیدی بغلش!!! بنده خدا لباس پوشید بره سرکار دیگه داشت دیرش میشد.گیر داده بودی که بابا نرو.چندبار بغلت کرد باهات صحبت کرد که برم سرکار پول درآرم عصر برات آلاسکا بخرم.ولی بعدکلی حرف میگفتی نه بابا نرو!!! بابات میگفت آلاسکانمیخوای؟؟؟میگفتی نه!!!بهم میگفت بیا یه کاری کن ولی اصلا بغلم نمیومدی.تابغل بابات میرفتی سرتومیذاشتی روی شونش و خودتو الکی به خواب میزدی که نره.تا ساعت7 تقریبا این اتفاقها طول کشید.آخرش بابات کیفش رو برداشت که جدی بره ولی گریه ات با التماس شد و هی میگفتی نه نرو...

خیلی این اتفاق عجیب بود.شاید خواب دیده بودی ولی بیخیال نمیشدی وهیچجوری نمیخوابیدی بااینکه معلوم بودخیلی خوابت میومد.از التماسهای تو دل من هم شور افتاد!!!ه خودم گفتم نکنه خدانکرده میخواد اتفاق بدی بیوفته.این فکر را که کردم دیگه گریم گرفت.فکرکردم تا بابات بره سرکار برگرده من از دلشوره سکته کردم!!! بابات که وضع منو دید دیگه مونده بود!!!ههههقه قهه بهم میگفت آخه این بچس تو چرا گریه میکنی؟؟؟!!!!دیگه اونجا بودکه منم بهش گیر دادم که حالا امروز نرو!!!! بنده ی خدا اونروز جلسه هم داشت!!!!میگفت یعنی مادر و پسر به هم میاین!!! قه قهه بابات میگفت آخه چرا نرم؟؟گفتم ببین مرغابیها نمیخواستن بذارم امام علی (ع)بره!!!!خخخخ شاید این بچه هم حس بدی کرده.بنده خدا بابات میگفت آخه چه ربطی داره!!!خنده

خلاصه اینجوری بود که نذاشتیم اونروز بابات بره سرکار!!! وقتی لباسهای خونه پوشید خیالت راحت شد اما تا کامل خوابش نرفته بود تو نخوابیدی!!!!قه قههقه قههقه قهه

بابات میگفت میخواستم پارسا خوابش برد بپوشم برم ولی گفتم شاید بچم بیدارشه ببینه بهش بدقولی کردم..چون بهت گفته بود باشه سرکارنمیرم.

فرداش به بابات میگفتم اگه مدیرعامل بگه چرا نیومدی چی میگی؟؟؟گفت میگم یه لولک و بولک توی خونه دارم نذاشتن بیام سرکار!!!قه قهه

پسرم تو دوست داری لولک باشی یا بولک؟؟؟کارتونه زمانه بچگیه ما بوده!!!

 

 

 

 

-خیلیییییییییییییییییییییییییی بامزه حرف میزنی.جدیدا گاهی برای خودت هم حرف میزنی یا با اسباب بازیهات.گاهی حرفهای خودمونو تحویل حودمون میدی.مثلا یاد گرفتی بالش میذاری زیر پاهات و از آب سردکن یخچال آب میخوری.وقتی سیرمیشی وبرای بازی اینکارو میکنی بهت میگم پارسا بسه دیگه مامان!!خوردی...یکبار داشتم آب میخوردم خیلی جدی بهم گفتی مامان بسه دیگه!!یعنی دلم میخواست بگیرم بچلونمت!!!

بخاطرتعطیلات تابستان بچه های همسایه هر روز منزلمان می آیند و باهاشون اطلاعات عمومی یا زبان و ریاضی کارمیکنم.فعلا تو هم یکسری مطالب جدید یادگرفتی.پایتخت کشورها..ایران،افغانستان،عراق،پاکستان،ترکیه. بعضی لغات انگلیسی راهم داری یاد میگیری..شب بخیر،سلام،خداحافظ.بنشین ،پاشو

نمیدونم اینکه از الان لغات انگلیسی را یادبگیری درسته یا نه.باید بپرسم.

گاهی پشت سرهم یه چیزی مثل خاطره تندتند تعریف میکنی اصلا معلوم نیست چی میگی.بابات اینجور مواقع بهت میگه چه جالب!!!یا گاهی ازهم میپرسیم چی میگه؟؟؟وقتی خاطره تعریف میکنی تندتند حرف میزنی خیلی متوجه نمیشیم دقیقا منظورت چیه.مثلاامشب بعد کلی حرف زدنت تازه فهمیدیم داری میگی ازپله سرسره بالا میرم و روی سرسره پیچی مینشینم و...

خب پسرم تقصیره خودته بی مقدمه از وسط خاطره شروع میکنی!!منو بابات پله و پیچ و سرسره رامیفهمیدیم ولی منظورت که چی میخوای بگی رانمیفهمیدیم.بعدا فهمیدیم تعریفه خاطرس!!!

 

 

-از اولش خیلی از تخم مرغ بدت میومد. یه مدت تلاش کردم به هرشکلی شده بهت تخم مرغ بدم بخوری.اسفنددود کن برقیمون را به پریز میزدم و کولر را میزدم روی دور تند وکنارپنجره مینشتسم که دودش سریع بره بیرون هی اسفند میریختی توش و من تخم مرغ میذاشتم دهنت.10 روزی به این روش روزی یک تخم مرغ خوردی.ولی نمیدونم ماله اون بود یاعلت دیگه داشت صدات دورگه شده!!!شک به دود وبوی اسفندکردم و این روش حذف شد و گاهی با بازیهای دیگر تخم مرغ رامیخوری.انگار با مزش دوست شدی.ولی در تماس تلفنی که بامنشی دکترت داشتم اعتقاد داشت شاید سرماخوردی.یک دوز بهت داروی سرماخوردگی که گفته بود دادم دیدم باز داری میوفتی تو سیکل شب زنده داری!!!آخه به داروی سرماخوردگی هم حساسیت داری و بیقرار میشی!!!بیخیالش شدم و دیگه ندادم ولی شکرخدا صدات هم بهتر شد.

 

 

-توی ماه رمضان نمیذاشتی منو بابات همزمان افطار کنیم.بایدیکیمون بهت رسیدگی میکردیم.برای همین گاهی بابات گوشی موبایلشوکه توش برات چندتا بازی ریخته بودبهت میداد و بازی میکردی.ولی متاسفانه تاآخرماه رمضان شده عادت و این اصلا برای سن تو خوب نیست.چون الان دوست داری دائم بازی کنی و به نیم ساعت قناعت نمیکنی!!!فعلا برای ترک دادنت داریم بهت عادت میدیم فقط موقع تاریکی هوامیتونی بازی کنی!!!چون نمیدونستیم چجوری برات زمان مشخص کنیم تاریک شدن هوارا گذاشتیم زمانش!!هی میری از بالکن چک میکنی ببینی هوا تاریک شده یا نه!!!قربون کارهای بامزت برم.

اینهاهم تصاویری از بازیهای موردعلاقته:

 

 

 

-علاقه زیادی به نمازخوندن نشان میدی.البته کلاهمه ی کارهای ماهارو دوست داری تقلید کنی.یکروز خانه باباجونیت داشتم توی اتاق نمازمیخوندم تو هم ژسبیده بودی بهم و هرکاری مرکدم انجام میدادی هی الله اکبر میگی!! باباجونیت به بابات گفت این آقاپارسا رو میبینی کجاس؟؟قبل اینکه بابات جوابی بده بدون اینکه ازحالت نمازخارج بشی گفتی آقاپارسا نماز میخونه!!خنده یعنی داشتم میترکسیدم ازخنده!! از دست توی آتیش پاره!!

عزیزیت میگفت وقتی ازپله ها رفتی بالا صدای اذان اومد همونجا سجده رفتی.کلا هرجا اذان بشنوی سجده میری!!قربونت برم من...

مسلما نماز تنها وجه دینداری نیست ولی یکی ازمهمترینهاش هست.خیلی دلم میخواد بتونم جوری تربیتت کنم که یک اقامه گر واقعی نماز باشی.برپا دارنده ی نماز باشی بارعایت تمام وجوه دین..نه فقط نمازخوان

گاهی به اطرافیان و دوستان و..نگاه میکنم میبینم هستن کسانیکه اصلا پدرمادرشون دینداری یادشون ندادن ولی خودشون خیلی آدمهای بزرگی هستن و هستن کسانیکه پدرمادرشون بسیار دیندار ولی بچه هاشون....

نمیدونم دقیقا چی میشه که یکنفر ازمیان اینهمه فتنه های آخر زمان راه اصلی خودش و هدف آفرینشش را پیدامیکنه و دنبالش میره و به مدارجی میرسه.شاید نشه با قاطعیت فقط نقش پدرمادر رامهم دونست.گاهی باخودم فکرمیکنم من حتی در این حدهم علم ندارم.ولی ازخدای خودم همیشه میخوام هم خودم هم فرزندم بتونیم به بالاترین درجه عبودیت و بندگیش برسیم.نمیدونم چه چیزمیتونه بهترین چراغ راهت در زندگی باشه.ولی ازخدا میخوام خودش تو رو توی صراط مستقیمش حفظ کنه و بتونی در زندگیت طعم شیرین بندگی خدارو بچشی و به مدارجی برسی که بزرگان اخلاق و عرفان رسیدن....

مطمئنم خدای مهربون بهترین هدایتگره.از وقتی حتی مطمئن نبودم باردارهستم یا نه دعاکردم عاقبت بخیر و سرافراز دنیاوآخرت باشی.در دنیا یار امام زمان(عج) و درآخرت همنشین امام حسین(ع) باشی.ازخدای مهربونم همیشه برات طلب هدایت و توجه خاص دارم پسرکم.مطمئنا من خودم ناقصتر از اون هستم که بتونم چنین فرزندی را پرورش بدم.امیدوارم خدا خودش کمک من هم بکنه که بتونم بنده ی بهتری براش باشم.الهی آمین

 

-ماه پیش قبل خواب باید دوتا کتاب میخوندم برات.الان باید یک پازل درست کنی و دوتا کتاب بخوتم!!فکرکنم اینجوری پیش بریم تاچندماه دیگه ازعصر برنامه های قبل خواب تو شروع میشه!!!هههه قربون اون دستهای کوچولوت بشم پازل درست میکنی عشق مامااااااااااااااااااااااااان

یکی از چیزهائیکه اخیرا در زندگی نسبت بهش حال بدی پیداکردم کتابهای میمی نیه!!!واقعا حالم بدمیشه وقتی حتی کتابشومیبینم!!بسکه برات خوندم!!!!!!!!!!!خودم خسته شدم.ولی توخسته نمیشی.تازه کلی باهات کارکردم که به دوتاکتاب قناعت کنی!!

کتابهای می می نیت بااینکه هی چسب زدم پاره نتونی بکنی ولی داغون شده...بسکه ورق خورده!!ههه

یکروز رفتم شهرکتاب و یک کتاب ازمجموعه کتابهای شیمو را برات خریدم.بلکه یه کم دست از سر می می نی برداری.میدونستم اولش علاقه نشون نمیدی.نسبت به کتابهای می می نی هم همینجوری بودی.فقط کتابهایی که برات خونده بودم را دوست داشتی و نسبت به جدیدها علاقه نشون نمیدادی.ولی خب دیگه روششو یادگرفتم چطوری علاقه مندت کنم.جلد دوی شیمو را اول خریدم چون عکس حیواناتی را داشت که بهشون علاقه داری.اولش نشانت دادم میگفتی ببندش و نخون.ولی من هی باهیجان عکسهاشو برات گفتم..واااااااااای پارسا خروسه و...کم کم میومدی یه نگاهی میکردی میرفتی.میگفتی می می نی بخون!!! به فکرم رسید بهت بگم شیمو دوسته می می نیه.جالب بود علاقه بیشتری نشون دادی.خلاصه سخت بود ولی ممکن...به این کتاب هم علاقه مندشدی.اولش هرصفحه ورق میزدم میگفتم شیمو کوش؟؟میگفتی دوسته می می نیه!!!!ههههه الان قبل خواب اول شیمو میخونم بعد1 می می نی!!!شیمو رامیگی اول بخون برات جالب شده.

توی یک صفحش نوشته سکه میگه خوشخال باش و....

دیگه گیر دادی هربار ازت صدای حیوانات را میپرسم میگم سگ چی میگه میگی خوشحال باش!!هرچی میگم میگه هاپ هاپ میگی نه!!میگه خوشحال باش!!قه قهه

این هم پازل درست کردنت.برای اینکه علاقه مندبشی چون یک قطعه پازل دخترپسره، بهت میگم خانه ماله دخترپسره...درخت ماله دختر پسره و توهم میگی.اما ماشین را میگی ماله آقا پارساست!!آقاجونت یادت داده به خودت میگی آقا پارسا!!

اولین پازلیه که درست کردی.از انواع دیگر پازل خیلی بهتره.قطعاتش راحت برداشته میشه و چون تکه هاش سفته قابلیت شکستن نداره شکر خدا!!!! مایلم از شکلهای دگش برات تهیه کنم.هنوز فرصت نشده

 

-درحمام نقاشی باآبرنگ و رنگ انگشتی و خوردن خوراکی و...برقراره!!! یه بازیت هم این شده که اسپری آبپاش مو را شستم و آب میکنم برات هی میپاشی به منو خودت و وسایل !!!

یه بازی باهم اختراع کردیم به اسم زبون بازی!!! هی زبانمو به سمت چپ راست بالا و پایین میدم و تو سعی میکنی دقیقا کار منو انجام بدی!!

 

-صبح که ازخواب بیدارمیشی معمولا خودت ازتختت بیرون نمیای وصدامیکنی میگی مامان..یا مامان بغل!!بقول خودت مامان بگل!!

دوست داری من سرحال به سمتت بیام و نرمشت میدم و کلی بوست میکنم و خوشحال میشی میگی هورا صبح شده هوا روشنه.بعد هم معمولا اگه پوشکت پرباشه تعویضت میکنم وگرنه صبرمیکنم صبحانه بخوری بعد.

دیگه فقط همون اول صبحها فقط سی دی میبینی وشکرخداعادت همش دیدن را از سرت انداختیم.درازمیکشی وگاهی میگی روت پتو هم بندازم و میبینی وبهت صبحانه میدم

ههههههههه زبان بازی اول صبح!!

 

 

 

-یکماهی میشه دارم بابچه های همسایه زبان انگلیسی کارمیکنم.تو هم علاقه نشان میدی و مثل اونها میگیhello teacher  !!!! و.....

جدیدا وقتی خانه هستیم عملا من 3تا بچه دارم!!! خانه راهم برام زیر و رو میکنید.واقعا انرژی زیادی ازم میبره.اما تو خیلی دوست داری و همین این اتفاقات را برام قابل تحملتر میکنه.هرچندگاهی خیلی خسته میشم.همه باهم نهار و میان وعده میخورید،بازی میکنید،درس میخونید،سی دی میبینید و...

خیلی به اونها زور میگی همش میخوای با جیغ جیغ کارتو پیش ببری و اصلا درتعاملت باهاشون از اینموضوع خوشم نمیاد.خب اونهاهم همسن تو نیستن وخیلی حوصله ندارن همش مطابق میلت بازیهای خیلی بچه گانه انجام بدن ولی مجبورشون میکنی به دلت راه بیان!!!!

ده روزی مهمانی رفتن ونبودن.دقیقا بگم کشتی منو!!!!!!!!!!!یکسره میگفتی رومیسا بگل(بغل).بغلت میکردم میبردم دم خونشون ببینی نیستن ولی باز میومدیم خونمون میگفتی بریم ببینیم اومدن؟؟!!!هههههه  واقعا نگهداشتنت توی خانه خیلی سخت شده بود.خیلی به رومیساعادت کردی.عملاطی روز حداقل دارم دوتابچه داری میکنم وقتی رومیساهست.بعدصبحانه خوردن میاد خونمون تااااااااااااااا بابات بیاد میره.درسته همه چیز رابهم میریزید وهمش جیغ و سروصداتون براهه ولی راضی هستی ومنم راضی ام.یکروزانقدر بیقراری کردی که آقاجونت اومد دنبالمون و مارو بردخونشون ولی اونجاهم میگفتی بریم خونمون رومیسا بگل!!!

رومیسا برات خانه درست کرده!!!به پای هم میاید آتیش پاره ها!!!

اینم یه مدل تختخواب که برات درست کرده!!!!!!!!!

گاهی هم پارک میبریمتون.البته تنهائی دوتاتونو نمیبرم هروقت مامانش بیاد باهم میریم.نمیذاری رومیسا درست بازی کنه هی میگی باهم بپریم...باهم سرسره سوارشیم...

در راه برگشت به خانه هم یا بغل رومیساباید میرفتی که من در اون حال دارم سکته میکنم..یااینکه کارهای عجیب غریب مثلا روی دست رومیسا ومامانش بلندت میکردن!!!

الان روی هوائی..دستهاشونو گذاشتن روی هم دارن میبرنت.بنیامین هم اسکورت میکنه!!

یه لحظه بچم بالاخره راه رفت!!!گولت زدیم بدو رومیسابگیرتت

گاهی هم توی حیاط یا کوچه میبرمت با مجموعه ای ازبچه ها بازی میکنی.خیلی به همه زور میگی میخوای هرچی توبگی همه انجام بدن...بچه های بزرگ رابه خط میکنی برات توپ بفرستن!!!البته توپهای خودتو میارم برای بازیتون ولی مثلا رفته بودی توی بالکن توپهارومینداختی توی حیاط اونهاباید جمع میکردن بهت میدادن تو دوباره بندازی!!! من هم تدارکاتم!!براتون خوراکی و وسایل بازی و...میارم.البته شورای حل اختلاف هم هستم وگرنه هی همتون باهم دعواتون میشه!!!

درنهایتش این توپیکه اینجادستته ترکید!!!یگه درهمین حدمیتونستم مدیریتتون کنم!!خسته

درنزدیکیه خونمون یه پرنده فروشیه هرروز طوطیهاشو میچینه بیرون.منظورم قفسشونه.یکبارداشتیم باهم میرفتیم خرید یکی از طوطیهاداشت سوت میزد خوشت اومد سعی میکردی اداشو دربیاری نمیتونستی.بدو بدو رفتی طرف قفسش بهش گفتی طوطی سوت بزن.یکدفعه بهت گفت سلام چطوری؟؟من هم جاخوردم چه برسه به تو!!! اصلا انتظار نداشتیم حرف بزنه.ترسیدی رفتی عقب.هی دور و بر رانگاه میکردی فکرمیکردی کسی بوده جای طوطیه حرف زده.برگشتنه میخواستیم از اونجا ردبشیم از کنار رد میشدی زیرلب میگفتی سلام چطوری!!ولی طوطیه وقتی چندین متر ازش ردشدیم گفت سلام چطوری

 

 

-یک مدتیه مثل قبل همش دوربین بدست نیستم!! دلمم میسوزه آخه خیلی شیرین زبون شدی و واقعا حیفه فیلم ازت نگیرم.بیشتر وقتمون باهم به بازی و سرگرمی میگذره وگاهی یادم میره حتی باطریهای دوربین را به شارژ بزنم وباز روز بعد یادم میوفته!!سعی میکنم مامانه پرکارتری بشم!!!

 

 

 

پسندها (6)

نظرات (4)

پریسا
31 تیر 94 10:28
خدا نی نی شما رو هم حفظ کنه ان شا الله به ما هم سر بزنید
مامان
پاسخ
سلامت باشید
خاله مهسا
11 مرداد 94 13:16
ای جان خاله قربونت برم با اون کارای بامزت ازدواج خاله جونیتم مبارک باشه انشاء الله عروسی خودت گل پسرم
مامان
پاسخ
سلام خیلی ممنووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
مامان آروین
19 مرداد 94 9:22
سلام خانومی. خیلی خوب و قشنگ رفتارای پارسا جون رو توضیح دادی. برام جالب بود اون قسمتی که دائماً به باباش چسبیده بوده. شاید واقعاً نباید همسرتون اون روز می رفته سر کار. ما انسان ها از همه چیز آگاه نیستیم. خدا همسرت و گل پسرت رو برات حفظ کنه.
مامان
پاسخ
سلام.ممنون از نظرلطف شما.بله واقعاهمینطوره.سلامت باشیددددددددددددد
مامانی
22 شهریور 94 21:28
ازدواج خواهر نازنینتو تبریک دوست خوبم.انشالله در سایه ایزد منان خوشبخت و شاد و سلامت باشن. خدا پسر شیرینت رو هم برات حفظ کنه عزیزم.
مامان
پاسخ
سلام..ممنوووووووووووونم عزیزم.انشاالله همه ی زوجها عاقبت بخیره دنیاوآخرت باشن