پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

بیست و ششمین ماه زندگیت

1394/3/19 1:41
نویسنده : مامان
1,829 بازدید
اشتراک گذاری

بیست و ششمین ماه زندگیت از 15خرداد تا 14 تیر بود.

 

 

-از علاقه مندیهای یک ماه اخیرت اینه که یکدفعه خودتو پرت میکنی زمین!!!!!!!! آخه این کاره پسرم؟؟گاهی یکی کنارمون نشسته از استرس کارهای تو نمیتونه بشینه..من دیگه دارم عادت میکنم!!یه موقعهائی برای بابات تعریف میکنم میگه عجیب نیست استادش رومیسا(دخترهمسایه)است دیگه.آخه اون دیگه فاجعه ایه در نوع خودش.از درو دیوار بالامیره دستشو میزنه به سقف،بالای کمد میره، از درحیاط بالامیره میپره داخل ...بالای درخت میره!!همیشه میگه خاله میدونی من میمونم؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!ههههههههه مامانش دعواش میکنه.اینسری میگفت خاله انقدر دوست داشتم مارمولک بودم..گفتم خاله حالا غصه نخور تو همچین کمی هم ازش نداری!!! انقدر خوشش اومد !!!رفت به مامانش گفت از ذوقش بچه ی آبرو بر!!!!خجالت

واقعا ازحالت ایستاده مثل اون پرشهای طولی که مدرسه امتحان میدادیم کلی جلو میپری...سکته میدی منو آخرش

 

 

-شکر خدا دو هفته ای میشه شبها فقط یکی دوبار اونم نزدیکاری صبح بیدارمیشی.نمیدونم ازخستگی بیهوشی یابحران دندان را پشت سر گذاشتیم؟هرچی هست شکرخدا.یه کم خوابیدم جون گرفتم.وقتی آدم شب میخوابه حس میکنه زندگی خیلی بهتره!!!هههههههههههه انقدر شب نخوابیدم و بدخوابیدم وقتی چندساعت پشت سرهم میخوابم انقدر انرژی دارم دوست دارم بلندشم به کارهام برسم ولی به خودم میگم استفاده کن از فرصت یه کم بخواب!!!!

واقعا خستگی بیش ازحد جسمی خیلی بده.این یکی دوهفته خیلی حالم بهتره.هرچند هنوز اون مریضی ویروسی روده ای که ازت گرفتم کاملا درمان نشده ولی انرژیم خوبه.خودتم مشکوک میزنی توی روز خیلی گریه میکنی.نمیفهمم چته.وااااااااااااااااااااااااااای که این دندانت قصد کامل دراومدن نداشته تا الان.امیدوارم باز مریض نشده باشی.

این چندوقت ازفرصت انرژی بیشترم استفاده کردم برنامه جدیدی برای روزهامون ریختم.هرروز یکی دوموردش را اضافه میکنم.داریم به زندگی عادیه قدیممون برمیگردیم انشاالله.یعنی ممکنه؟؟؟!!!ههههه

فعلا شبها قبل خواب یک کتاب برات میخونم وبغلت میکنم و برات توضیح میدم.خیلی دوست داری.مثل همیشه عاشق کتاب شعری.خیلی وقت بود اینطوری برات نمیخوندم خودمم دلم تنگ شده بود.به هردومون حسابی مزه میده.بعدش هم بامقاومت کمتری خواب رامیپذیری.ولی من دارم لالائی میگم تو برای خودت داری خلاصه داستان تعریف میکنی هی ادامه میدم تاخسته شی خوابت بره!!!

 

دارم سعی میکنم بیشتر در کارهای خانه مشارکتت بدم هرچندکارخودم چندبرابر میشه ولی به تو خیلی خوش میگذره.مثلا باهم بالکن شستیم!!!! اولش هی گفتم خودتو خیس نکنی میخواستی گولم بزنی هی نوک انگشتتو میزدی توی آب آخرش کف زمین نشستی و حمام هم کردی!!!نمیدونم چرا خودمو سبک میکنم اولش بهت تذکر میدم!!

اینجاهم میخوای دبه را بندازی!! واقعا سنگینه ولی حرف گوش نمیدی

بعدش هم دبه های آب را بردی برام گذاشتی حمام

یک نمای زیبایی از اتاقت هم معلومه!!!!!!!!!!!!!خسته

 

دارم سعی میکنم روزها بیشتر وقت بذارم باهات بازی کنم و از انرژی این روزهام استفاده کنم!!!ولی خب انرژیه زیادهم دردسر ساز میشه همون خوابم بیاد یه گوشه بشینم فکرکنم بهتره!!!!آخه یکروز توی آشپزخانه نشسته بودم هی میرفتی عقب و باشمارش من میدویدی بغلم.یکدفعه تصمیم گرفتم وقتی داری میری عقب و پشتت به منه از روی اپن آشپزخانه بپرم توی پذیرائی یه جوری که متوجه نشی و قایم شم!!!خلاصه اولین بار اومدم بپرم دیدم روی کابینت قابلمه است فضاسازی کردم برای دفعه ی بعد!!!دفعه ی بعد تا پشتت بهم شد سریع جست زدم از روی کابینت بپریم اینور حین پرش دیدم ای وای میز اتو توی پذیرائی زیر پامه!!!هههههههه ولی دیگه دیرشده بود سقوط کردم روی میز اتو!!!!!!!خلاصه الان چندروزی میگذره ولی شست پام هنوز داغونه!!!زبان نه تنها نشد قایم بشم بلکه هی گیر داده بودی مامان چیشد؟؟بیا بازی!!!!

یکبارهم توپهارو ریخته بودیم وسط پذیرائی داشتیم باهم فوتبال بازی میکردیم که یه شوت زدم قاب عکس افتاد شکست!!

 

-هنوز برای از پوشک گرفتنت هیچ اقدامی نکردم.شاید برم پایش دعوام کنه شروع کنم کم کم!!!نمیدونم.حس میکنم خیلی الان همکاری نکنی!!!!!آخه الانم وقتی کارتو میکنی بعدا خبرمیدی.یکبار صبح بیدارشدی کلی بغلت کردم ماساژت دادم داشتم باهات حرف میزدم دیدم تکون نمیخوری.نگاهت کردم دیدم باز خوابیدی!!!تصمیم گرفتم منم بخوابم چون ازبعدنماز بیداربودم خوابم گرفته بود.دیگه نفهمیدم کی بیدار شده بودی و ازپیشم رفته بودی فقط بعد ساعتی اومدی بالای سرم بیدارم کردی میگفتی مامان مامان پاشو پیپی کردم،بشور، پا میسوزه!!!! آخه اصلا از تعویض پوشک خوشت نمیاد برای اینکه همکاری کنی همیشه بهت میگم نریم تعویض پات میسوزه.حالاخودت میگفتی پاشو منو بشور پام میسوزه!!!

 

-از لجبازیهات برات بگم که واقعاااااااااااااااااااااااااااااا کم میارم و نمیدونم باید چیکارکنم...فرصت هم نمیشه بریم پایش یه کم راهکار بگیرم.مثلا لج کنی بزنی دیگه ول نمیکنی.اصلا امکان نداره.هرجوری حواست را پرت کنیم و ...فایده نداره بدترمیکنی!!گاهی توی دستشویی لج میکنی نمیذاری بشورمت و...

واقعا گاهی خودمم میمونم چه کنم!!!

دقیقت مدونی چه کارهائی را نباید انجام بدی.مثلا اگه اتفاقی برنجی که میخوام بشورم دستت برسه سریع مشت مشت پخش میکنی که تا ازت بگیرمش هنوز جاهای مختلف خونه باشه بری برای خودت جمع آوریشون کنی!!!

 

-علاقه خاصی به شکستن هسته داخل زردآلو داری و اگه خودت بشکنس مغزش راهم میخوری وگرنه نمیخوری!!!

اول دو ضرب آروم روش میزنی که دستت بیاد چجوری باید بزنی بعد یکی محکم میزنی.خیلی بامزس

 

 

-توی گوشی هرکسی برای خودت بالاخره یه سرگرمی ای داری که البته من اصلا از این گوشی بازیت خوشم نمیاد. گوشی مامان جونت هم آهنگ میذاری برای خودت.بعدشم داری بشگن میزنی میگی اوه اوه!!! ازمجا یادمیگیری؟؟؟

این مدل پا روی پاگذاشتنت هم به بابات رفته

 

-این ماه دخترداییم که بهش میگی آجی میلیکا(ملیکا) چند روزی بخاطرت اومدخونمون ولی اصلا حالت روبراه نبود چون سرماخورده بودی و هی گریه کردی بنده خدا رو فراری دادی.الانم داره تشویقت میکنه مکعبهارو بچینی روی هم

تقریباهمه مکعبهات را روی هم میچینی

هی میچینی و هی میزنی بریزی.از ریختنش بیشتر خوشت میاد

 

 

-اگر خانه باشم تقریبا ممکن نیست قبل خواب برات کتاب نخونم.اوایل یک کتاب برات میخوندم الان قبول نداری حداقل دوتارو باید بخونم.گاهی یکیشو قایم میکنم میگی حالا اون یکی.تازه بعدش اعتراض داری که دوباره بخونم ولی میگم وقت خوابه.موقع کتاب خوندن هی ازت سوال میپرسم درمورد کتاب و شکلها و کارها و رنگها و...

علاقه نشان میدی و درست جواب میدی.جدیدا اگه بخشی را جابندازم یک خط بعدشو میگی نه اینکه فقط یک لغت بگی.گاهی هم یک پاراگراف را میخونی.

مثلا اول یک کتابت اینه:

دندونای می می نی درد میکنه خرابه

چرا الان میگم من، قصش تو این کتابه

تو کتاب را باز میکنی و میگی:

دندون می می نی درد مکنه حرابه

چرا میگم قصش کتابه

کتابهات را ورق میزنی و انقدر برات خوندم حفظی دقیقا هرصفحه شعرش ازکجاشروع میشه و برای خودت تعریف میکنی.فکرکنم الان 100تاشعرحفظ باشی.خیلی بلدی نشمردم ولی خیلی زیاده چون همه کلیپها راهم بلدی

آخرشب هم کتابت را بغل میکنی و میخوابی

 

 

-از برنامه های تقریبا روزانمون اینه که یه زمان کوتاهی موقع خنکترشدن هوا توی بالکن میریم ومعمولا رومیساهم بالا میاد و براتون سیب زمینی سرخ میکنم و کلی خوراکی میارم میخورید.یه مدت حالت خوب نبود هی توی بالکن درازمیکشیدی و میگفتی بخوابیم!!!

با زیر انداز هم مخالفی هی برش میداری درازمیکشی روی زمین خاکی میشی.هرچی هم بشورم فایده نداره دو روز بگذره مثل روز اوله

گاهی هم یه وسیله ای ازدستت رهامیشه پایین و رومیسابهت میخنده و برات جالب میاد دیگه ول نمیکنی هرچی گیرت بیاد میندازی پایین.بنده خداهمسایمون.یا خوراکیهاتو میریزی میگی جوجو بخوره!!

گاهی هم اسباب بازی میاری و بازی میکنی.باطناب بین نرده هارو بافتم که خودتو آویزون نکنی ولی بدتر برات شده پله که بالا بری!!نمیشه چشم ازت برداشت و همش مراقبتیم.میشه کامل تا بالا بپوشونیمش ولی دیگه آفتاب و باد خنک خبری نیست.فعلا مراقبت میکنیم

 

 

 

تقریبا ازماه پیش اگه حساب کنم بیش از یکماه مریض بودی.واقعا روزهای سختی بهمون گذاشت.با یک بیماریه ویروسی میکروبی که باعث اسهال چندروزه برات شد شروع شد و بعدش هم سرماخوردی و کل اون مدت مریضیت اصلا غذانخوردی و بعدش هم کم اشتها شدی و بشدت آستانه تحملت پایین اومده بود و خیلی ضعیف شدی.واقعا ضعیف شده بودی و همش گریه میکردی.حتی بهداشت بخاطر هی وزن کم کردنت برات آزمایش داد و نشان داد کمخونیت باز برگشته که احتمالا بخاطر مدت طولانی غذانخوردنت بود.واقعامیتونم بگم یکماه فقط روزی چندقاشق سوپ یا فرنی خوردی اصلا غذاهای سفت نمیخوردی و حتی ویتامینهات راهم نخوردی.منو بابات هم خیلی خسته شده بودیم چون همش مشغولت بودیم.باجواب آزمایشت پیش دکترخودت رفتیم و برات کلی داروی اشتهاآور و مکمل نوشت شکرخداچندروزیه غذامیخوری و برای همین آرومتر شدی و خلق و خوت هم بهترشده.خداروشکر. چقدر این مدت گریه کردی.

یکروز هم پایش بردیمت.فکرکنم یکساعت و نیم حرف زدیم و راهنمائی گرفتیم.آخه جدیدا خیلی برای هرچیزی گریه میکنی و جیغ میزنی و میخوای حرف حرف خودت باشه و همه چیز را بزور میخوای به میل خودت کنی.خیلی هم بعد ازشیرگرفتنت به دیدن کلیپهای آهنگ بچه گانه عادت کردی.خانم صداقت مشاور مهربونت مثل همیشه راهکارهای خوبی دادن که الان که یک هفته میگذره کلی درتعامل باهات موفق بودیم و راضی هستیم.البته میگفتن چیزهائیکه میگیم ازخصوصیات بچه های 2تا2.5ساله و بخاطر میل به استقلال طلبیشونه.خیلی باهاشون در تست گرفتن ازت همکاری نمیکردی.مشاورت میگفت پارسا تیپ شخصیتیش تیپ رهبره بهش کارهای مدیریتی میاد.نمیدونم پسرم وقتی بزرگ شدی خودت ببین نظرمشاور درموردت درست بوده؟؟البته مدیر و رهبر داریم تا مدیر و رهبر!!!!!!! هرمدیریت و رهبری ای که خوب نیست.امیدوارم مثبتش باشی و بتوانیم خوب تربیتت کنیم.بهترین رهبری از نظر من رهبریه سپاه امام زمان عج انشاالله در زمان ظهوره.انشاالله همه ی ما بتوانیم خودمون را برای لیاقت یاری امام زمان عج آماده کنیم.

خانم صداقت میگفت ازمیان مراجعانم سه تاشون شبیه پارسا هستن که تعامل باهاشون سخت تره و تکنیکهای خاص خودشونو دارن.از بابات پرسید بچه بودی چطوری بودی،توی خانوادتون چطوری بودن؟؟بابات گفت پارسا هنوز به من نرسیده.عموشم معروف بوده از شیطنت.مشاورخندید گفت پس میتونیم امیدوار باشیم ارثیه پارساهم بزرگ شه مثل باباش باشخصیت میشه.کارهای تو ازنظرش غیرعادی نبود وبعضیهاش که برای ما سخت بود ازنظرش ویژگیهای مثبتی بود.آخه درجامعه اینجوری جاافتاده که هربچه ای فقط یکجابشینه و هیچی نگه وهرکی هر رفتاری کرد راضی باشه خیلی بچه ی خوبیه وگاهی خود ماهم همینطوری فکرمیکنیم ولی مشاورت اینطوری اعتقاد نداشت.بنظرم این جلسات پایش خیلی مفیده و خوشحالم که از پیش از تولدت با این مرکز آشناشدم و اینکه خانم صداقت مشاور توست و اتفاقی ایشون مشاورت شدن را لطف خدای مهربون میدونم.چون واقعا حرفه ای و متخصص هستن و سرشونم خیلی شلوغه ولی ازبین همه مراجعانشون کاملا تورو میشناسن و به اخلاقت واردن.همه ی پدرمادرها دوست دارن بچشون بهترین باشه و براش هرکاری میکنن.انشاالله همه با هر روشی که دارن موفق باشن و بهترین فرزندان را پرورش بدن.

ازنظرخانم صداقت هم مثل دکتر اطفال خودت تو خیلی ضعیف شدی و تحملت پایین اومده.واقعا آزمایشهاتم همینو نشان میداد.ضمن اینکه میل خوردن کاغذ پیداکردی که بنظر ازکمخونیته و دکترت داروهاتو بیشترکرد که غذانخوردن این یکماهت جبران بشه.دکترتغذیه هم بردمت وکلی راهکار داد.امیدوارم قوت بگیری پسرم.باورکن هرلقمه که تو میخوری انگار گوشت تن من میشه خیلی خوشحال میشم.مخصوصا وقتی گوشت و تخم مرغ میخوری.آخه ازشون فراری هستی و فقط اگه نفهمی میخوری وبااین کمخونیت خیلی ناراحت میشم که نمیخوری.البته مشکوک به سنگ یاشن کلیه هم بودی که دکترت گفت بنظر بخاطره مکملی هست که میخوری.گفت اگه دوهفته با داروهابهتر نشدی باز آزمایش کامل بدیم که دقیق متوجه شیم علت بیقراریهات چیه.چندوقت که نصفه شب فقط گریه و جیغ داشتی و واقعا ناراحت میشدم که نمیفهمم چه مشکلی داری.سحرهمه همسایه هارو بیدارمیکردی.همسایمون میگفت صدای گریه های پارسا میومد من فقط صلوات میفرستادم از استرس میگفتم خدایا این بچه یه چیزیش هست.

واقعا تن سالم نعمته.بنظرم این روزها داری کمی بهتر میشی.امیدوارم همینطور باشه.هنوز استرسه اون گریه هات توی دلمه.انشاالله کامل خوب شده باشی.منو بابات خیلی نگرانتیم عزیزکم.

 

 

-دخترو پسرهمسایمون توی روزهای تابستان تقریبا هرروز میان خونمون یا ما میریم خونشون و من باهاشون زبان انگلیسی و بعضی حفظیات و ریاضی کارمیکنم.تو بایکیشون بازی میکنی من به یکی دیگه درس میدم بعد جاهاعوض میشه.خودتم این بین خیلی چیزها یاد گرفتی مثلا پایتخت چند تاکشور.میگیم ایران تو میگی تهرانافغانستان میگی کابل.عراق راگاهی میگی تهران بعدمیگیم نه میگی بغداد.پاکستان رانمیتونی درست بگی اسلام آباد اسلام را یه چیزی میگی فقط خودت متوجه میشی ولی آبادش را درست میگی.ترکیه را سریع میگی آنکارا

تقریباپایتخت50کشور را دارم به رومیسا یادمیدم و ازش میپرسم.اونم هی با تو کارمیکنه.بهش گفتم اول همسایه ها را یادت بده.روی تخت ما بپر بپرمیکنید اون میگه افغانستان تو میگی کابل!!!میام میبینم برام زیر و رو کردین همه چیزو.

دیگه برات بگم داری انگلیسی هم یاد میگیری میگم سیت دان میشینی میگم ستند آپ بلند میشی.سلام را میگی هلو !!!همین انگلیسیت کم بود پسرم که شکرخدا جور شد دیگه!!هههه

معمولا هرروز اینماه که خانه بودیم رومیسا چندین ساعت خونمون بوده.یکی دوبارهم تو رفتی خونشون.هیچوقت تنهائی نرفته بودی.تازه میرفتم دنبالت پشت در را فشار میدادی که من تو نیام!!!!میگفتی نه نه نه مامان برو خونتون!!هرکسی مزاحم کارت باشه بهش میگی بای بای برو خونتون!!!

عصرهامعمولا یا بالکن میریم یا بابات میاد حسابی مشغولشی یا گاهی پارک و توی کوچه میریم بازی میکنی.

خداروشکر این چندروز که بهتر غذاخوردی خلقتم بهتر بود طی روز هی باهم بازی کردیم و نقاشی کشیدیم.راستی صلوات هم میفرستی.یکبار پول دستت بود دور سرمن چرخوندی صلوات فرستادی.قربونت برممممممممممم

هی هم میگی اسفند دود کنم با دستت دودشو حرکت میدی صلوات میفرستی

هرکسی نمازبخونه سریع میری و لغاتی که زانماز یادگرفتی میخونی و اداشو درمیاری.حتما باید یه مهر هم برای شما بذاریم.نمازکه تموم میشه مثلا میگی بابا پاشو بخون.هی میگه نماز تموم شد باز میگی بخون

 

 

دیگر عکسهای اینماه:

کنارآقاجونت نشستی داری سیب زمینی سرخکرده میخوری.بخور یه کم چاق بشی،پوست واستخونه مامان!!

در پارک حین بازی:

اینو شکار لحظه ها انجام دادم!!!حین پرش بین زمین و آسمان!!!

بازهم بین زمین و هوا

برخلاف اونروز که بارومیسا ازقلعه بادی بزرگه هم بالامیرفتی اینروز ازکوچکترینشم بالانرفتی.یار نداشتی!!

باباتم تلاش کرد راهیت کنه نشد!!

عاشق پریدن روی تشکهای فنری هستی

موهات خیسه عرق شده فر خوزده!!فرفرکه مامان

 

 

 

پسندها (5)

نظرات (5)

صدف
20 خرداد 94 11:49
سلام پارساي عزيزم ...ماشا...به کمک کردنش ..چه پسر ماهي هستي داري کمک مامان ميکني براي نظافت...من که کلي لذت مي برم از اين عکس و کارهاي با مزت ..مامان بابا را خدا مي دونه چه لذتي مي برند ؟ انشا...هميشه سالتم و تندرست و عاقبت بخير باشي در کنار پدر و مادر عزيز و دوست داشتني
مامان
پاسخ
سلاااااااااااااااااااااااااااام.هرکی خودش میریزه باید خودشم جمع کنه دیگه!!! ممنون از لطفت سلامت باشی عزیزم
مامان سمیه
10 تیر 94 2:26
سلام مامان خانوم عزیز ... ازت می خوام که لطفاً بیای به وبلاگمو بهم بگی که چکار باید بکنم که آمار بازدید کننده هام بره بالا؟؟؟ ممنون میشم
مامان
پاسخ
سلام عزیز.من خودم صرفا برای ثبت خاطرات پسرم اینجامینویسم.عزیزان لطف دارن از فامیل و دوستان به ما سرمیزنن و بازدید وبلاگ خودم هم بالا نیست.وبلاگهای پربازدید مطالب علمی وآموزشی دارن معمولا.انشاالله موفق باشید
مامان رقیه وصالح
14 تیر 94 8:59
سلام مامان مهربون خوبی پسر گلت خوبه انشاالله سلامت باشی وای مدیرمون اومده اتاق منم با زشت دارم براتون کامن میزارم
مامان
پاسخ
سلااااااااااااااااام.آخ آخ آ] مراقب باش!!!ممنون که بهمون لطف داری و سرمیزنی.
مامان رقیه وصالح
14 تیر 94 10:32
سید خانوم رفتم تند تند یه وبلاگ از خودم در کردم حالا اگه وقت کنم درستش م یکنم http://raghaye_va_saleh.niniweblog.com/post1.php
مامان
پاسخ
چقدر عالی...ماشاالله خدا کوچولوهاتو حفظ کنه.انشاالله دیگه بهت سرمیزنم.
مامانی
22 شهریور 94 21:25
خدا حفظش کنه این گل پسره ناز و این مامان مهربونشوووو
مامان
پاسخ
انشاالله شماهم همیشه شادوسلامت باشیددددددددددددددد