پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

بیست و یکیمین ماه زندگیت

1393/10/21 0:00
نویسنده : مامان
2,374 بازدید
اشتراک گذاری

بیست و یکمین ماه زندگیت از 15 دی تا14بهمن بود.

 

اینماه  با تاخیر وبلاگت را بروز کردم.حتی مطالب ماه قبل را داشتم با اینماه قاطی میکردم بسکه دیر نوشتم.علت خاصی هم نداشت مشغولیات...

البته مامان بزرگ و بابابزرگم عمل داشتن، دوتاسرماخوردگیه پشت سرهم داشتم که البته گفتن سرمانخوردی آلودگی هواست ،مچ دستم بشدت درد میکرد درحدیکه کارهای روزمزه ام را نمیتونستم انجام بدم و درحال حاضر دکتر رفتم بهم دارو داده،بابات امتحان داشت و چندروزی تنهاش گذاشتیم درس بخونه و نت نداشتم ، دوتا دندان نیش پایین را درآوردی و 16دندونه شدی و خلاصه ازین دست مسائل..البته دوبارهم مطلب نوشتم و حین بروز کردن پرید و خلاصه دیگه حس نداشتم بنویسم...ضمن اینکه همه اینها بهانس!!آدم بخواد کاری را انجام بده میتونه و من باید ازین به بعد مامان زبلی باشم و وبلاگتو بموقع بروز کنم.چون تغییراتت اونقدر سریعه که واقعا یادم میره چه چیزی ماله کدوم ماه بود...

 

-اینماه آخرین دندان نیش یعنی دندان نیش پایین سمت راست را در روز جمعه 19 دی درآوردی.بسلامتی مبارکت باشه 16دندان داری.4 دندان آسیای دوم یا بزرگ مانده که دربیاری.به نظرم در فک پایین دندان آسیای عقب سمت چپت ورم داره و بااینکه 16دندانت دراومده دائم انگستهات تا ته توی دهنته و گاهی میگی:مامان درد و واقعا غصه میخورم انقدر سوزناک میگی.

وقتی دندانت میخواد بیرون بزنه هنوز شبها زود بزود بیدارمیشی و واقعا گاهی از کسری خواب نشسته خوابم میره.اما طی روز سرت گرم بازیه و مثل اولین دندانها بیقراری نمیکنی و شکر خدا اصلا تب هم نکردی.هرچند این دندانت 3ماهی بود میخواست دربیاد و لثت به شدت ورم داشت.

الان بااینکه این دندانهات دراومده ولی هنوز داری لثه هاتو ماساژ میدی و بنظرم سراغ آسیاهای عقبت رفتی!

 

 

 

-از کارها و حرف زدنت بگم..واقعا خیلی شیرین تر و البته آتیش تر شدی!!بهم گفتن دیگه بهت نگم آتیش!طرفدار زیاد داری دیگه...آخه از در و دیوار بالا میری و دوست داری همه جا سرک بکشی و به هم بریزی.کلا مخالف نظم و ترتیبی.انگار هرچیزی که سر جای خودش باشه روی اعصابه توئه و باید حتما بری پرتش کنی یه جای دیگه تا خیالت راحت بشه.مثلا اسباب بازیهای کمدت را با اصرار میخواهی و همشونو از جعبه ها و نایلونهاشون درمیاری و پخش میکنی توی اتاق و وقتی کاملا پخش شد خیالت راحت میشه وخیلی کم باهاشون بازی میکنی.

اینکه میتونی حرف بزنی خیلی خوبه و خیلی نیازهاتو راحتتر میفهمم..گاهی هم بده مثلا وقتی میگی درد داری.خیلی سوزناکه.وقتی جائی میخوری میگی درد درد...عزیزممممممممممممممممم

خیلی شیرین زبونی و بامزه حرف میزنی

لغاتیکه میگی خیلی زیاده و امکان اینکه همشو بنویسم نیست چون تقریبا بیشتر اجسام اطراف و صداها و رنگها و شعرها و اسامی و..را یا کاملا درست یا نصفه نیمه یا به آوا و آهنگش میگی.

حرف سین را در اول لغات نمیگی.مثلا به سیب میگی ایب ولی وسط و آخر لغت میگی.البته آخر لغت اگه باشه یه حرفی بین سین و شین میگی.مثلا هیش یعنی هیس

حرف ز را یه چیزی بین ز و ژ میگی مخصوصا اگه آخرلغت باشه مثل موژ

حرف ج را یه چیزی بین ج و د میگی

حرف خ را گاهی ه میگی مثلا خاله که میگی هاله...گاهی هم هم مثلا میگی ایار یعنی خیار

لغت صحیح= لغتی که تو میگی

اردشیر=اردسی

هویج=هبیج

خیار=ایار

خاله=هاله

بادکنک=باد

هواکش=هوائی یا هواده

گربه=گبه

اعظم=اعدم

رفت=وف

نیست=نیش

آلاسکا=آدا

خاموش=هاموش

روشن=هوشن

تاریک=تاییک

در را بازکن=در با

در را ببند=در بند

آره=آیه

بله=بیه

بریم=بی ایم

لیوان=لیوا

اتاق=اتاع

ستاره=هی تاعه

چرا=ترا

جاروبرقی=دائو ب

دارو= دائو

ماشین=ماشی

سماق=هیتا!!!!

خورشید=هوشی

ماه=ما

باطری=باطی

مامان جون=مامونا...گاهی احساساتی میشی میگی مامونائی..کلا علاقه داری به اسامی موردعلاقت ی اضافه کنی

آقاجون=آ دون،گاهی آداجون و بیشتر مواقع آره آره!!!آخه یه مدت میخواستی آقاجونت پرتت کنه بالا و اون میگفت نه نه نه و تومیگفتی آره آره خلاصه اسم آقاجونت شده آره!! مثلا میگی آره نیش!منظورت اینه آقاجونت نیست

باباجون=تتی !!بس که خودش بهت گفت تتی تو هم باباجونت را تتی صدا میکنی...گاهی تلفن را برمیداری فرار میکنی توی اتاق و میگی کسی تو نیاد و در راهم میبندی بهت میگیم با کی داری حرف میزنی؟میگی تتی!!!نمیدونم این کارو از کی یاد گرفتی میخوای تلفن حرف بزنی میری توی اتاق درو میبندی..منو بابات که انجام نمیدیم

عزیزی=ا ای ای...عزیزیت دوست داره تو دکتر بشی و همیشه بهت میگه پزشک پارسا..وقتی ازت میپرسم عزیزی بهت چی میگه میگی:پئه..یعنی پزشک

فامیلیت را کاملا درست میگی ولی اسمت را فقط پا میگی

به دائیم میگی امیر..هرچی میگم بگو دائی امیر چون ما صداش میکنیم امیر تو هم میگی امیر

 

خیلی دوست دارم سلام بگی ولی چون س اول را درست نمیگی سلام را خوب همکاری نمیکنی و یه آوائی شبیهش میگی ولی جاش هرکی را میبینی میگی یالا یعنی یا الله

جملات ساده میگی مثلا مامان آب بده، درد درفت یعنی درد گرفت و...

اولین جمله ای که صبحها بیدارمیشی میگی اینه: عه بابا نیش..وف تاخ..یعنی عه بابا نیست رفت سرکار به کار میگی تاخ

بعضی لغاتت هم من درآوردیه ماعادت کردیم میفهمیم چی میگی مثلا به شیر میگی هاخ به کار میگی تاخ به چرخاندن یا چرخ میگی ترخ

قبلاکه برات شعر و..میخوندم گاهی حس میکردم کاری بیهودست ولی الان که به حرف افتادی میبینم خیلی خوب همشو ضبط کردی و شعرهائیکه حتی مدتهاست برات نخوندم حفظی و میخونی.نه اینکه از اولش شروع کنی بخونی یا بخشیشو باخودت میخونی یا اینکه من جامیندازم و تومیگی

مثلا شعر چشم چشم دو ابرو را گاهی میخونی و روی خودتم اجرا میکنی و چشمهاتو میبندی که انگشتت توی چشمت نره.میگی چس چس(یعنی چشم چشم) ابو ابو (یعنی ابرو ابرو) دیگه بقیشو نمیگی و میرسی به گوش گوش و مو و دس دس(یعنی دست دست)

عاشق نقاشی هستی.عادت کردی توی حمام هم با رنگ انگشتی بازی کنی.یکبار که تموم شده بود مجبور شدم رب بهت بدم نقاشی کنی.به رنگ میگی ننگ..به نقاشی میگی نددا

تا وسایل نقاشی میبینی میگی چس چس و دوتا نقطه نزدیک هم بعنوان چشم میذاری یعنی چشم چشم

برنامه ریزی کردم جزء 30قرآن رو حفظ کنی.الان از آخر دارم به اول میام و سوره ناس هستیم.سوره توحید هم باهات کارمیکنم.دلم میخواد مدرسه نرفتی حداقل جزء30 را حفظ باشی.اینکه بزرگتر بشی علاقه مندباشی و تندتر یا برعکس کندتر پیش بریم نمیدونم...امیدوارم مثل برنامه و حتی بهتر پیش بریم.بهت میگم قل هوالله و...تو میگی احد...بهت میگم قل اعوذ برب تو میگی ناس

دیگه باورم شده هرچی بگم ضبط میکنی و برای همین بدون توجه به پاسخت سعی میکنم یادت بدم. دعای فرج راهم خیلی باهات کارکردم وفکرکنم حفظ شده باشی البته فعلاکه چیزی ازش نمیگی

ولی خب کتابهای می می نی راکه قبلا هرروز بارها برات میخوندم و چیزی نمیگفتی الان حفظی.وقتی چیزی ازش جامیندازم تو میگی.حتی اسم کتابهارو بلدی.مثلا میگم می می نی الهی بد..تو میگی نبینی

حتی میدونی هرکتابی داخلش چی داره.مثلا صفحات مورد علاقه کتاب.توی یک کتابش عکس گربه داره تا اون کتاب را میبینی دنبال اون صفحه میگردی.

شمارش اعداد فارسی و انگلیسی یادت دارم.فارسی تا ده میشمری و البته 4 را جدیدا نمیگی و گاهی 8راهم حذف میکنی.میگی:اک، دو ،سه،پن،شیش،هف،هش،نه،ده

دوست داری همه چیز را بشمری و دائم درحاله شمارشی و تا بیست هم میشمری حتی اگه دوتاوسیله دستت باشه انقدر میشمری تا به ده برسی.بعدش میگی هو آ یعنی هورا

اگه من ده را کشدار بگم تومیگی هازده(یعنی یازده),دوازده,هیزده(یعنی سیزده),چاواده(یعنی چهارده),پونزده, شوزده(یعنی شانزده),هفده را نمیگی,هیژده (یعنی هجده), نوزده,بیس(یعنی بیست)

همیشه تا بیست برات میشمردم.ولی فکرمیکردم تا ده راحفظی.یکبار داشتیم پله های خانه ی عزیزی را میشمردیم باهم.خودت تا سیزده شمردی.دیدم بلدی ذوق کردم بهتر باهات کار کردم.قشنگ یاد گرفتی.ولی یک عدد را چند بخش میکنی میکشی !! مثلا میگی شوووووووووووووووز ده

هرکسی را بپرسم چندتا دوست داری میگی بیست..یادت داده بودم بگی بیست تا ولی وقتی میخواستی بگی فقط تا رو میگفتی و دیدم بیست را نمیگی برای همین تا رو حذف کردم و بهت گفتم فقط بگی بیست

چون شنیدم زیر دوسال دوزبانه شدن خوب نیست آموزش حروف انگلیسی و اعداد یک تا ده را فقط صرف حفظیات یادت دادم.میگی وان تو تیری..ایت ناین تن!!بقیشوحذف میکنی

حروف الفبای فارسی راهم دارم سعی میکنم باشعر یادت بدم ولی فعلا بازخوردی ازت نداشتم.

 

ازکتابهای شعر دیگه هم که برات خوندم به همین ترتیب حفظی و بلدی

حتی شعرهای عموپورنگ که برات میذاشتم را بلدی.مثلا میگم پسری داریم که..تو میگی مائه یعنی ماهه

میگم عزیزه جونه..تو میگی باباس

میگم دوستش داره مادرش چونکه زرنگ و ...تو میگی داناس

میگم دست بزنین براش که خیلی..تو میگی آداس(یعنی آقاس)

میگم گل پسره..تو میگی ما(یعنی ماشاالله)

و.......................

شعر یه توپ دارم قلقلیه را همراه خوندن اجرامیکنی

میگم یه توپ دارم..تو میگی دلدلیه

میگم سرخ و سفید و ...تو میگی آبیه

میگم میزنم زمین...تو دستهاتو میبری بالا و میگی هوا اره یعنی هوا میره

 

هرچیزی دستت بدم میگی میشی یعنی مرسی.البته به شرطی که خودم بهت بگم بفرمائید وگرنه یادت میره.گاهی بجای اینکه بگی چیزی رامیخواهی نشونش میدی میگی مامان میشی!!!پیشاپیش از آدم تشکر میکنی بابت اینکه بهت بدمش!منم میگم خواهش میکنم.گاهی قاطی میکنی وقتی بهت میگم بفرمائید میگی خااااااااااااااااااهش!!

صدای خیلی از حیوانات را بلدی و به عکس و چهره هم میشناسیشون.صدای سگ،گربه ،اسب،فوک،خوک(با بینیت صدا درمیاری)،جوجه،کلاغ(میگی دار دار!)،گاو،گوسفند و....

بعضی کارهای حیواناتم یادت دادم..بهت میگم ماهی چیکار میکنه دهنتو بیصدا تکون میدی.میگم گوریل چیکار میکنه به سینت میزنی و...

هرچیزی را ازت بپرسم چه رنگیه یا میگی آبی یا میگی ژرد!!!

دامنه لغاتت خیلی خوبه و اگرهم نتونی چیزی را بگی آوا و آهنگشو میگی و شعرهای خوبی هم حفظ شدی و خلاصه درخصوص صحبت کردنت راضی ام و خوشحالم خوب یادگرفتی عزیز شیرین زبونم...

بااینکه خیلی چیزهارو میتونی بگی ولی هنوز عادته با اشاره منظور را رسوندت را ترک نکردی ...مثلا خیلی دوست داری گلپر و سماق و دارچین و ...کف دستت بریزم زبان بزنی و وقتی سرسفره ببینی اشاره به اون میکنی و کف دستتو نشون میدی و میگی ای ای ای!!!! عموت کلی از دستت بخاطر این کارت خندید و هی کف دستشو نشون میداد و میگفت ای ای ای

واقعا اینکه بخوام همه لغات و اصطلاحاتتو بنویسم ممکن نیست ..ببخش منو پسری..حسابی بانمکی و گاهی از حرف زدنهات فیلم میگیرم

 

 

-خیلی دوست داری در کارهات مستقل باشی و کسی دخالت نکنه.میخوای خودت سشوار بکشی و موهاتو شانه کنی.(انقدر تنهائی و استقلال را دوست داری که گاهی میری توی اتاق و در را میبندی و اگه داخل بشم میگی مامان بای بای و باهام بای بای میکنی یعنی برو بیرون!!! البته ضمن استقلال طلبی خرابکارهم هستی و میخوای هر کاری دوست داری انجام بدی و کسی نباشه چیزی بگه)

غذاخوردنت هم یادگرفتی تقریبا خودت با قاشق بخوری.البته کم و بیش میریزی ولی مقداری هم به دهانت میرسه که بخوری

ضمنا یادت دادم بعضی میوه هارو با چنگال میخوری و این کارو خیلی دوست داری

وقتی موز میخوری تندتند میگذاری توی دهنت و بعد کم کم میجوی و قورت میدی

خیلی خوبه که درخوردن مستقل شدی.البته خب یه خرابکاریهایی هم دنبالش هست.مثلا هربار که آب میخوای اولشو میخوری و آخرشو میریزی روی زمین.البته هرمایعی باشه حتی آبمیوه!!! گاهی فقط برای بازی میگی آب و وقتی میخوام خودم بهت آب بدم قبول نمیکنی و میخوای خودت لیوان را دستت بگیری.

هویج هم خیلی دوست داری و قشنگ میگی هویج

مقداریشو میخوری بقیشو رنده میکنی میریزی زمین!!

هویج منو از دستم گرفتی رنده کردی ریختی زمین..بعدش میگی مامان بو اور یعنی بخور!!!قربونت برم اینهمه محبت داری پسرمشاکی

حالا ایکاش فقط کارهای شخصیتو میخواستی انجام بدی..کارهای ماروهم میخواهی انجام بدی. روی اپن آشپزخانه اتو میکنم که سرک نکشی ولی اگه قبلش میز اتو و اتو را گیر بیاری سریع لباسهارو میریزی و میشه این وضع:

 

 

-جدیدا حالات چهره را خوب اجرا میکنی و برای من خیلی خوب شده!!وقتی میخوام عکس بندازم بهت میگم بخند و تو میخندی...ضمنا یکی از عادتهائی که بهت دادم اینه که وقتی میخوابی عروسکت را بغل کنی.وقتی شیرمیخوای و خوابت میاد میری جوجت را میاری(بش میگی دوده)بعد میای میگی مامان هاخ لالا

میخوام وقتی از شیر گرفتمت این عروسک همچنان بهت آرامشه خوابیدن بده و واقعا هم دوستش داری

اینجابهت گفتم بخند

اینجاهاهم دائم بهت گفتم بخند عکس بگیرم.میخندی بعد سریع میای ببینی عکست چیشد و میخوای نشونت بدم.مهلت نمیدی عکس بگیرم.عجله داری ببینی

 

-خیلی خوب خودتو سرگرم میکنی.گاهی دوسه ساعت با خودت بازی میکنی.البته نه اینکه پشت سرهم و سراغ مارو نگیری.هی سرمیزنی یا میگی وسیله ای را از جعبه دربیارم و باز میری.وقتی گرفتار دندان درآوردن نباشی حسابی خوب با خودت بازی میکنی .با این وجود هنوز به سختی به کارهای معمول مثل نماز خواندن و آشپزی میرسم چون بینش هی میری میای و تقاضا داری و گاهی حتی میگی بغلت کنم و سرک میکشی توی قابلمه های روی گار و هود را روشن خاموش میکنی و سرتو میگذاری روی شانم و محبت میکنی و...

ولی خب همینکه بلدی با خودت بازی کنی من راضی هستم

روزهائیکه خونمون هستیم شاید نزدیک نیم ساعت یا در تلویزیون موسیقی نینی کوچولو برات سی دی بذارم ببینی یا در لپتاپ آهنگ نگاه کنی ومعمولا حینش خوراکی میخوری

 

-هرکسی خواب باشه دستت را میذاری روی بینیت و میگی: هیش یعنی هیس

اینجا بابات خواب بود.البته مراعات کردنت فقط دقایقی هست و بزودی خودت طرف را بیدار میکنی

کلا با اینکه کسی خواب باشه مخالفی و هرکسی خوابه انگار روی مخه توئه و تا بیدارش نکنی خیالت راحت نمیشه

هرموقع کسی خواب باشه همینکارو انجام میدی

 

-انقدر مچ دستم درد میکرد که دوسه هفته ای بی حرکت بسته بودمش.تا اینماه همیشه برای شستنت موقع تعویض پوشک داخل قسمت دستشوئی میشستمت و مسلما وزنت روی دستم بود و اون مواقع درد شدیدی میگرفت، همچنین موقع دارو دادنت مچم خیلی اذیت میشد چون هی میخواستی فرارکنی و باید سفت میگرفتمت.این دو کار برام شده بود عذاب..خلاصه مامان جونت گفت دیگه اینجوری نشورمت و خودش یکی دو روز یادت داد دمپائی بپوشی و بشینی کنار دستشوئی..اولین بار که بهت گفت بشین دقیقا ادای اونو درآوردی و درست نشستی.خیلی بامزس مینشینی منتظر میشی بشوریمت.خونمونم دمپائی بهت دادم و افتتاح کردیم!

ضمنا جدیدا قبل شستنت خودت شلوارت را درمیاوری

وقتی پیپی میکنی و میخوام بشورمت پوشکتو نگاه میکنی میگی اه اه اه ..میگم چیکارکردی؟؟میگی پیپی!

میخواستم بعد دوسالگی یادت بدم روی دستشوئی بنشینی ولی خب خودت همکاری میکنی و گاهی میگی جیش.خیلی این وسیله را دوست داری و فعلا توی خانه با لباس دارم تمرینت میدم.

گاهی میری جوجت را میاری مینشونیش روش و بهش میگی جیش تن..یعنی جیش کن

منکه هروقت بهت میگم جیش کن هی زور میزنی تا سرخ میشی !!

 

 

-همچنان عشق توپی و علاوه بر فوتبال والیبالیست هم هستی.دیگه بسکه توپهارو میندازی بالا و میزنی زیرش مجبور شدم توپهای سنگین را ازجلوی دستت بردارم خدانکرده انگشتهات آسیب نبینه.ولی حتی سیب را میندازی هوا و میزنی زیرش.ازهمه چی بیشتر هم بادکنک گرد را دوست داری و همه برات میخرن و تو هم یکسره میترکونی. عاشق اینی بزنی به لوستر.اوایل برات تندتند بادکنک بادمیکردم ولی بسکه ترکیده نمیدونم چرا این روزها استرس گرفتمو اصلا نمیتونم بادکنک بادکنم!!وقتی دارم بادمیکنم انگار قلبم یه جور دیگه میزنه!!

اینجا داری لوستر را نشانه میگیری.وقتی میخوره به لوستر میزنی پشت دستت و میگی آخ آخ آخ و قلبا خوشحال و راضی هستی.خانه مامان بزرگم دائم میزدی لوستر و قطعات لوسترشون مثل آلبالو گیلاس میریخت پایین و خوشحال برمیداشتی و میدادی به مامان جونت که برات نگهشون داره.اونهاهم میگفتن چیزی بهش نگو بذار هرکاری دوست داره انجام بده!!

حسابی نشانه گیریت دقیق شده و یکضرب میزنی به لوستر

انقدر توپ دوست داری که فکرمیکنی همه توپها برای خودته ..وقتی داشت فوتبال نشون میداد رفته بودی جلوی تلویزیون میخواستی توپو بگیری و هی میگفتی توپممممممممممممم

صندلی بادیت را میگی توپم!بلندش میکنی میزنی با دست زیرش مثل توپ!

از طرفی هی میپری روش و خودتو پرت میکنی زمین.مخصوصا اینکه مدتی پکیح درست نمیشه و اتاقها گرم نمیشه میخوابیم توی پذیرایی و تو از پهن شدن رختخواب خیلی خوشحالی و هی میپری روی صندلی بادیت و گاهی حواست نبود خوردی روی زمین.برای همین کلا از دسترست دور شد

واقعا این صندلی بادیت را دوست داشتی و هرجامیگذاشتمش کشفش میکردی و آخر گذاشتمش توی حمام تا سرفرصت خواب بودی یه جا بذارمش که یادم رفت اونجا گذاشتم و برای برداشتن لباس داخل حمام شدم که تو دیدیش و اصرار که توپمو میخوام

جانم پسرکم

علاوه بر توپ گاهی مثلا عروسکت را هم میندازی بالا و میزنی زیرش!!

به وسایل ورزشی هم خیلی علاقه داری

به ابزارهم بسیاااااااااااااااااار علاقه مندی و اصلا دلم نمیخواد بهشون دست بزنی ..ولی چون دیدی کاربردشونو بلدی و مثلا وقتی پیچگوشتی دستت میاد پیچ رامیخواهی بپیچونی یا وقتی انبردست دستت میگیری کاربردشو میدونی.یکبارکه بابات داشت شوفاپهارو با آچاز آلن سفت میکرد دیدی و جدیدا هی آلن میخوای!!!!وقتی میگیری میری سراغ شوفاژ!!!

علاقه مندیت به ماشین لباسشوئی هم سرجاشه.مخصوصا اینکه بری توش لباس بریزی.همیشه در اینکار ازت کمک میگیرم چون هم خیلی دوست داری هم کمتر خرابکاری میکنی.گاهی دور از چشمم یک وسیله ای که نباید میندازی توی ماشین ..مثلا کفگیر!!!

باسهارو از توی حمام با سبد میاری و میبری میریزی داخل ماشین لباسشوئی و درش را هم میبندی

این هم یکبار دیگه!!یعنی دائم پسرکم درحال انجام کاره خانه است

یکبار همه لباسهارا میریزی داخل..دوباره پشیمون میشی میریزیشون بیرون

یکبار چسب کنار کشوی لباسهات که میزنم نتونی بازش کنی باز شده بود همه لباسهارا ریختی اول داخل ماشین لباسشوئی و بعد سریع در آوردی چیدی روی شوفاژ!!ممنونم از اینهمه کمک پسرکم.یکشب کلی بیدار بودم تا اتوشون کردم!!چشمک

راستی به سوراح کردن دیوار هم علاقه داری..کم کم داری به نفت میرسی مادرجان

ماشین را هم خیلی دوست داری و با خونه سازیهات هم دوست داری هی ماشین درست کنی

جدیدا میخوام ازت عکس بندازم میگم بخند...اینم لبخندته!!!

 

 

 

-طی روز یکی از کارهای مهم تو اینه که وسایل را از اتاقت بکشونی بیاری بیرون بازی کنی و یکی از کارهای مهم من اینه که وقتی بازیت تموم شد و رفتی سراغ وسیله ای دیگه اون وسایلهارو بریزم توی اتاقت تا شب یکدفعه جمع کنم.اصلا طاقت ندارم خونه شلوغ باشه.مخصوصا وقتی بابات میاد دلم میخواد خونه مرتب باشه که بالاخره یه چیزی معمولا وسط هست!

اینم وضع اتاق خودت:

کلامخالف هرگونه نظم و ترتیبی هستی.وقتی وسیله ای سرجاشه انگار روی اعصابه توئه و وقتی پرتش میکنی یک جای دیگه خیالت راحت میشه و کاریش نداری!!گاهی با اصرار اسباب بازیهاتو میگیری و فقط میخواهی پرتشون کنی اینور اونور و بازی نمیکنی.

 

-واقعا  باید قدر فصلهائی که هوا خوبه را برای بیرون رفتن بدونیم.بهارو تابستان تقریبا هرروز بیرون میرفتیم ولی این روزها بیشتر توی خانه هستی و حتی گاهی که هواخوبه و آفتابه باده سردی میاد یا هوا آلودست و نمیشه راحت بیرون رفت.حیف هنوز برفی نباریده..ابته برف ماند بارون درست حسابی هم نیومده.خیلی بارون دوست داری دستت را میگیری زیرش...این ماه خیلی کم باهم برای گردش بیرون رفتیم و اگه رفتیم زودی برگشتیم.اینم پارسای زمستونی

 

-لطفا تل مامان را بده پسرمممممممممممممممممممممممممم

هرچی روی سر من باشی برمیداری یعنی میکشی و فرار میکنی میزنی به سرخودت

خوبه دختر نشدی!!

البته کلاه هم اگه سر دیگران باشه برمیداری..اینم کلاهه باباجونیت..

همچنان هم دائم در رقصی...اهل آهنگ گوش کردن که نیستیم..با صدای وسایل بازیت هم میرقصی.درجا خودتو تکون میدی

 

 

-وقتی خانه آقاجونت هستیم منتظری فقط در کمد رختخوابها باز بشه بری داخلش

داخل هم میروی برای خودت بالش میگذاری و میگی پ یعنی پتو بکشیم روت بعد میگی دربند یعنی درو ببندیم

 

-هر دری را به یک روشی باز میکنی...در اتاق خاله ات را به روش کوبیدن با باسن!!!

 

 

-یادش بخیر کوچولوتر بودی توی این پتو میپیچیدمت!! الان خودت از اینکار برای بازی خندت میگیره و همکاری میکنی!!

 

 

-متاسفانه تو ذهنت افتاده روی دیوار نقاشی بکشی!!! خیلی به سختی گولت میزنم توی دفتر نقاشی کنی.گریه گریه که من روی دیوار نددا کنم...یعنی نقاشی

خودکار و مداد را اول اشتباه توی دستت میگیری

بعدش من یادت میدم درست بگیری

 

-کافیه باطری یک وسیله بازیت تمام شه و باطری نداشته باشیم.انقدر مثل نوارضبط شده پشت سرهم میگی باطری باطری تا بخریم.خانه آقاجونت موزیکالت باطریش تمام شد انقدر گفتی باطری که خاله ات حاضر شدو باهم رفتین باطری خریدین.صبح هم بهش گفته بودی برات آدا یعنی آلاسکابخره.مغازه رفته بودی آقای فروشنده بهت یک آبنبات چوبی داده بوده تو هم گفته بودی میشی یعنی مرسی

 

 

-جدیدا آب که میخوری آخرشو حتماااااااااااااااا میریزی روی زمین وگاهی فقط برای اینکار الکی میگی آب میخوای

آخرشم که لیوانت را انداختی زیر کابینت:

 

-موهات حالت داره خیلی نامرتب شده بود.یک شب خودم برات کوتاه کردم.تر و تمیز و تپل مپل شدی

به به چه موئی مادرت برات کوتاه کرده!!

اینجا درحال شیطنت داخل جای اسباب بازیهات هستی

وقتی بهت میگم بخند و الکی میخندی اینجوریه:

 

 

-منو پارسا درحال بازی با عروشکهای انگشتی:

مثلا عروسک مامان داره جوجه را بوس میکنه

گاهی یه چیزی میگی متوجه نمیشم چی میخوای و شاکی میشی!

 

-همچنان عاشق لواشکی و با دستهای لواشکیت همه جارا نشانه گذاری میکنی!!!هرچند این لواشکهاهم خانگی است ولی تصمیم قاااااااااااااطع گرفتم بامیوه های بهار و تابستان خودم برات درست کنم.چشمممممممممم

 

 

-پکیجمون درست نمیشد و اتاقها خیلی سرد بود برای همین رختخواب پهن میکردم توی پذیرائی و سه تائی اونجا میخوابیدیم.ولی تو عاشق پریدن روی رختخوابی و شده بود برات بازیچه.مجبور بودم قبلش جوری برات پهن کنم که حسابی بازی کنی و سرت جائی نخوره.البته یکی دوباری به خودت آسیب زدی بچه جان!رصت خوبی هم شد من ملحفه هاشو بشورم.

یک دو سه میگی و میندازی خودتو زمین و اصلا نگاه نمیکنی کجا داری میوفتی!

گاهی هم مثلا داری ادای منو درمیاری و رختخوابهارو یک گوشه جمع میکنی:

اینجاهم داری با بابات دالی بازی میکنی 

 

-واقعا در ریخت و پاش یه دونه باشی عزیزمممممممممممممممم

البته من هم چون میخواستم اتاقت را تمیز کنم دیگه کاری به کارت نداشتمو مشغول بودم.

ماه و ستاره های شبرنگ برات خیلی جالب هستن.هی چراغ را روشن خاموش میکردیم و درتاریکی که برق میزدن خیلی دوست داشتی

آخی پسرم حین بازی دستشوئیش گرفت!دوست داری وقتی مشغولی کسی نگاهت نکنه و یه جای تنهامیری ولی خب استثنائا دوربین دست مامانت بود دیگه!!یا من بدموقع بودم یا تو!

وقتی یک وسیله از بالای کمدت میخوای انقدر درشو بازو بسته میکنی که بیوفته پایین!!

 

یکی از علاقه مندیهات ورزش کردنه آقاجونته.زوری میخوای سوار لوازم ورزشیش بشی و بجای تاب استفاده میکنی:

بعدشم کارخطرناک میکنی و سراغ پیچگوشتی میری

آقاجونت کیف میکنه میگه ببین ماشاالله چجوری دقیق از سوراخها ردش میکنه!

وسایل ورزشیش را بیخیال شی ابزارهارو میخواهی

وای که من چقدر میترسم ازین وسایل

 

-وقتی میخوای خط خطی کنی خودکار را گاهی در دستت درست نمیگیری و سعی میکنم از الان یادت بدم درست بگیری.

اینم هنر پسر :

همش یه دایره میکشی و هی ادامه میدی

همش بهم میگی توپ ماهی هواکش و... بکشم برات

درحال خط خطی کردنه هنره مامانت!

 

کتابهای نینی کوچولو را خیلی دوست داری.مخصوصا صفحه ی مربوط به داروها!تقریبا همه کتابهائیش را که داریم حفظی.هرلغتی را جامیندازم میگی وخیلی دوست داری.دوتا سی دی اش راهم تصویری داریم و گاهی برات میذارم.

دور تا دوره کتابهاتو چسب زدم نتونی پاره کنی

پارسا در حال مطالعه!

کتابهای بچه های جینگیلی را هم خیلی دوست داری.کاملشو تصمیم دارم انشاالله از نمایشگاه کتاب برات بخرم

همه کتابهای دایناسورهاراهم داری و حفظی

از کتابهای سخت چندتاشو داری و خیلی دوست داری.میوه ها و پرندگان و حیوانات اهلیش را داری 

 

-وقتی داخل ماشین هستیم دوست داری تکیه بدی و از عقب ماشینهارا نگاه کنی

گاهی هم روی بخار شیشه نقاشی میکشی

توی ماشین همش از خالت میخواستی گربه از توی گوشیش نشونت بده.ادای صداتو درمیاره دوست داری و کشتی خالتو

 

 

-وقتی خانه مامان جونت هستیم حتما صبحها برنامه ی به من بگو چرا رو میبینی و مخصوصا بخشی که عروسکهای جورابی میان و اسمش ایبیلیه خیلی دوست داری.

 

-اینماه مامان جونت یک عمل کیسه صفرا انجام داد و دوسه روزی که نبود به روی خودت نمیاوردی ولی وقتی اومد معلوم شد خیلی دلت تنگ شده بوده و چیزی نمیگفتی و خواستی بغلت کنه چون نتونست خیلی ازش ناراحت شدی و یه مدت طرفش نمیرفتی

وقتی مامان جونتو گذاشتیم بیمارستان کلی شاکی شدی و میگفتی بیاد.بعدشم چون غصه دارش بودی دیگه برای خودت پادشاهی میکردی.نشسته بودی صندلی جلو و به من گفتی عقب بشینم!!!آقاجونت آروم میرفت که خطری نباشه.

 

-این هم عکس خواب پسرم درکنار عروسکش دخترجنگل

 

-از نبود مامان جونت هم نهایت سواستفاده را کردی و برچسبهای کابینت را کندی و منو خاله مجبور شدیم جدید بزنیم

 

 

-وقتی نباید به چیزی دست بزنی خودت میگی:دست نزن...بعد من میدوم طرفت میدونم داری خرابکاری میکنی

 

 

آخرای اینماه واقعا سر شیرخوردن هم خودت خیلی اذیت میشدی هم خیلی اذیت میکردی.دکتر هم برده بودیمت چون کمی سرماخوردی اصلا از رشدت راضی نبود و گفت شیرخوردن بسشه و پیشنهاد داشت یکدفعه از شیر بگیرمت.ولی من موافق نبودم و تدریجی دوست داشتم.نه تنها رشد نکرده بودی بلکه وزنت کم هم شده بود متاسفانه.فقط قدت بلندمیشه ماشاالله

همش گریه میکردی میگفتی هاخ یعنی شیر به زبانت

 

 

 

 

 

پسندها (9)

نظرات (3)

مامان جون
4 بهمن 93 8:34
فدای اون شکلت بشم که هرچی بزرگترمیشی شیرین تر واقاترمیشی عزیزم
صدف
6 بهمن 93 23:59
الهی بگردم این پسر ناز و مامانی که اینقدر مهربونه و کمک مامانی میکنه.....خدا حفظش کنه...و زیر سایه مامان و بابا صد ساله بشی....
مامان علی
21 بهمن 93 15:46
ماشاء الله پارسا جون چقدر آقا شده.افرین پسر خوب که به مامانش کمک میکنه.. خدا به تو و مامانت سلامتی بده همیشه شاد باشید