پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

هجدهمین ماه زندگیت

1393/7/24 17:17
نویسنده : مامان
2,230 بازدید
اشتراک گذاری

هجدهمین ماه زندگیت از 15 مهر تا 14 آبان بود.

 

-یکروز که خانه آقاجونت بودیم و من سرماخورده و بیحال جلوی بخاری خواب بودم و تو سرماخورده وماشاالله همچنان پرانرژی ورجه وورجه میکردی با مامان جون و آقاجونت رفتین بیرون.وقتی برگشتن دیدم برات دوتا کفش زحمت کشیدن خریدن.دیگه لابد اینم آرزوی پدربزرگ مادربزرگه فعلا ماها نمیفهمیم!!ههه دستشون درد نکنه هردوتاش خیلی بامزه بودن.آقاجونت گفته با شلوار لی شیش جیب و کتونی زرنگیت ازت عکس بندازم میخواد قاب کنه!!تازه زاویه عکس راهم بهم گفته که از روبرو باشه از بالا نباشه!!!یعنی عاشقتن عاااااااااااااشق

اونروز کفشهارو لنگه به لنگه پات کرده بودم برات جالب بود!!!هههه

راستی برای خرید کفش که رفته بودی میگفتن کفش قبلیت را از پات در نمیاوردی که کفش جدید بپوشی میگفتی کفشهای خودمو میخوام!!!!!

 

 

-خانه بابابزرگهات مقر فرمانروائیته!!! یعنی یکسره بازیییییییییییییییی خوشحاااااااااااااااالی

منم خیلی خوشحالم وقتی تو خوشحالی.خیلی بهم خوش میگذره وقتی دلت شاده پسرکم..ازصمیم قلب راضی هستم 

خانه باباجونیت که حیاط هم دارن و دم در گربه میبینی و...خلاصه حسابی کیف میکنی.هی میگی ببرمت توی حیاط..خسته میشه میگی بریم خونه...هی میریم طبقه بالا میایم طبقه پایین.خیلی باباجونی ،عزیزی و عموت را دوست داری با پسرعموتم همش قایم موشک بازی میکنی هی میری طرفش و جیغ میزنی مثلا فرار میکنی.نمیگذاری باباجونیت یک لحظه استراحت کنه.تا میخواد بره از جلوی چشمت جیغ میزنی تا برگرده.یکروز صبح اونجا بودیم عموت رفت سرکارو پسرعموت رفت مدرسه و باباجونیتم عزیزیت را برد استخر موندیم منو تو

خلاصه خودتو هلاک کردی هی جیغ میزدی بابا عمو!!! انقدر گریه کردی همینطوری گذاشتمت روی بالش خوابت برد

کلی در حیاط بازی میکنی

به همه چی هم کار داری و دست میزنی!بنده خدا گلدونهای عزیزی!

یکروزصبح که خانه باباجونیت رفتیم وشبش نگذاشته بودی اصلا من بخوابم سعی کردیم یکی دوساعت بخوابیم.ولی جنابعالی پسر خستگی ناپذیر زود بیدار شده بودی از در و دیوار رفته بودی بالا.منم خوابم عمیق حس میکردم داری یه کارایی میکنی ولی انقدر خسته بودم مغزم انگار قدرت تجزیه تحلیل نداشت!خلاصه بزور بلند شدم وبعدش فهمیدم قاب عکس باباجونیتو شکستی وکلی خرابکاری کردی.خدا رحم کرد به خودت آسیب نزده بودی!

بخاری هم گاهی روشنه هی میخوای دستتو ببری داخلش البته به خود بخاری اصلا دست نمیزنی میدونی داغه ولی بیخیال این قسمت نمیشی.خلاصه باچسب افتادم به جونش!!!

 

 

-از مناسبتهای این ماه زندگیت روز کودک بود.منو بابات برات یه هدیه خریدیم که میدونستم خیلی دوست داری و کلی هم باهاش بازی میکنی و میسازی و سرگرمی.

 

 

-عید غدیر مبارککککککککککککککککککککککک

امسال عیدی برای پسرکم یک کتاب خریدم.خوشحالم که از اولین لغاتیکه خیلی شیرین به زبان میاری "علی" است. دست علی (ع)همیشه به همراهت باشه پسرکم.

 

 

- این ماه درگیر درآوردن دومین دندان نیش بودی...دندان نیش اولت را که ماه پیش درآوردی با تب فراوان بود وچندین شب اصلا نتونستم بخوابم.دندان نیش بعدی را هم که دقیقا بعد اون داشتی درمیاوردی تب نداشت ولی حساااااااابی بیقراری میکردی.شب نهایت نیم ساعت میخوابیدی و با جیغ و گریه بیدارمیشدی.یعنی واقعا این دوتا دندان نیشت منو هلاک کرد...یکی دو روز قبل وبعد عید غدیر واقعا بیقرار بودی و منم بی نهایت خسته و امسال از عید هیچی نفهمیدم و خیلی خسته و ناراحت بودم.حدود دوهفته ازت اصلا نه عکس انداختم نه فیلم گرفتم و وبلاگتم بروز نبودٰشایدم بیشتر.واقعا موقعیکه دندانهات را پشت سرهم و بابیقراری شدید درمیاری دیگه به هیچی نمیرسم بسکه خودم بیحال میشم.

پنجشنبه 24مهر دومین دندان نیشت (فک بابا سمت راست)بیرون اومد و مجدد روزهای بعدی پسر شاده 14 دندونه ی خودم شدی.

در خصوص سیاهی دندانهات یک شب ابتکار زدم وقتی خواب بودی با گوش پاک کن و خمیر دندان افتادم به جون 8تا دندان جلوییت.با یک دست داشتم دندانتو تمیز میکردم با دست دیگه لب بالاتو گرفته بودم بالا خلاصه دست کم آوردم با شست پام هم لب پایینتو دادم پایین.حسابی دندانهات سفید شد.آخرشم مجدد با گوش پاک کن تمیز پاک کردم. 

 

 

-از دیگر مناسبتهای این ماه ششمین سالروز ازدواج منو بابات ومصادف با تولد مامانت بود.از اونجاییکه کیک بیرون بخاطر حساسیت تو نمیتونیم بخوریم اونروز خودم کیک پختم.اصلا نمیگذاشتی درست کنم و همش حین درست کردن قاشق میزدی توی کیک و طرحمو خراب میکردی!!!هههه خلاصه یه چیزی شد بالاخره دیگه!!!

یعنی مثل پارسال نشد یه عکس درست بندازیم!!همش وول زدی...

 

 

 

-همچنااااااااااااااااااااان عااااااااااااااااااااااشق آب بازی و حمام.صدای در حمام را میشناسی تا درش باز بشه هرجاهستی خودتو میرسونی و تند تند میگی حموم حموم

گاهی اسباب بازیهای قابل شستشوت راهم میبرم و بعد بازیت تمیزشون میکنم.گاهی هم برای تنوعت استخر بادیت را باد میکنم و بازی میکنی.ولی با اینحال باید همه ی وانها وسط باشه هی چرخشی جاتو عوض میکنی!!

آلاسکا خیلی دوست داری مخصوصا پرتقالی.هوا که گرم بود به اندازه بچه های حیاط یا کوچه میخریدم(چون وقتی تو میرفتی حیاط همشون میومدن توی حیاطمون)و همه باهم میخوردین.ولی حالاکه سردتر شده و کمی هم سرماخوردی نمیشه.وقتی حمام میری بهت آلاسکا میدم.اینسری آلاسکای خودتو کمی خوردی بعد آلاسکای منم گرفتی و یکی دیگه برای خودم آوردم اونم خواستی.هر سه تاشونم بیشتر توی آب غرق کردی تا بخوری!!!

 

 

 

-یعنی از اسباب دنیوی هیچی جز توپ نمیخوای!!!

واقعا عاشق اشکال گرد هستی(برخلاف مامانت من اشکال مربعی دوست دارم از گرد خوشم نمیاد!!!چشمک)

ولی تو هرچیزی گرد باشه حتی گردو ، لیموعمانی،چراغ و...برات جلب توجه میکنه ومیخوای

این اشکال کروی شکل توپ مانند بین کابلهای برق را میخوای..آخه چجوری بهت بدم مادر من یه کم توجهت را از اشکال گرد کم کن آخهههههههههههههههههه!!!

توی پارک توپ و کتلتت را دادی به یه بچه که توپش را بده تو بازی کنی.خودت داشتی ها ولی باز اون جدیده را میخواستی.ولی دیگه غیر توپ هیچ اسباب بازی دیگه را انقدر توجه نداری.

انواع واقسام توپ و بادکنک داری

این دوتا بادکنک را محکم میکوبیدی زمین و بعد میرفت بالا میخورد به سقف وغش غش میخندیدی.یکبار اومدم منم محکم بزنم زمین دیدم خیلی بالا نرفت.نگو تو دیگه درخصوص بادکنک فوق تخصص شدی دقت کردم دیدم باید قشنگ ازته بادکنک گرفت بعدچندبار عقب جلو میبری بهش شتاب میدی و آخرش محکم میزنیش زمین

داری دکترای برخورد با اشکال گرد میگیری!!قه قهه

 

 

 

 

-اینماه هم کارگاه مادر و کودک رفتیم.خیلی بهتر از جلسات اول با کلاس جور شدی.بااینکه همه تمرینات وکارهاشو بهتر باهم در خانه انجام میدیم ولی ازجهت اینکه کارگروهیه و یادت میده حتی یکساعت درهفته نظم خاصی را رعایت کنی و درچهارچوب خاصی باشی و با هم سن وسالهات هستی بسیارررررررررررررر راضی هستم

اینم با رنگ انگشتی کشیدی روی لیوان

چون اولش دستت را توی رنگ نمیزدی من برات مثلا گربه کشیدم خندهبعد توهم علاقه مند شدی!

از رنگ انگشتی خوشت نمیومد تا دستت رنگی میشد با مانتوی من پاک میکردی قربونت!!!

حالا میخوام به پیشنهاد مربیتون قبل حمامت یا داخل حمام اجازه بدم رنگ کاری کنی!

 

 

 

-حسابی مهمان دوست هستی.وقتی مهمان میاد خونمون بی نهایت خوشحال میشی.برق شادی درچشمات کاملا مشخصه.قبلاها وقتی مثلا آقاجونت میومد خونمون سریع میگفتی دد که ببرتت بیرون.ولی اینماه یکروز صبح برای دیدنت اومد و فقط تورو برد پارک و رفت خونشون!!خلاصه اونروز تا دیدیش دیگه نگفتی دد...سریع دستشو گرفتی بردیش اتاقت و اول خرسیت را نشونش دادی و بعد گفتی بخوابونتت توی تختت و خرست را بده بغلت و پتو بکشه روت بعدشم باز وسایل اتاقت را نشونش دادی.

یکروز جمعه هم دایی وسطیم اومدن خونمون.حسااااااااااااااااااابی خوشحال بودی.اصلا نمیدونستی چیکارکنی.اونروز به دختر دایی گفتی آجی.به دایی هم گفتی دایی.به زندایی هم میگفتی مامان.جوگیر شده بودی به کشوهائیکه دست نمیزدی هم دست میزدی و هرچی داشتی هی میاوردی وسط پذیرایی نشون میدادی بازی میکردی.

 

 

-این هم مدل محبوب خوابیدنت!!!

اینجا خانه عزیزیت بودیم.برای خودت اونجا پادشاهی میکنی.عزیزیت میگه خدا چقدر پارسارو عزیزکرده برامون.حسااااااااااااابی دوستت دارن و میگن وقتی نیستی هم همش حرف تو وتکرار و یاد کارهاته

مدل خوابیدن البته وقتی تازه سر شب دارم شیرت میدم ازخوردن خسته میشی و میری خودت درازمیکشی روی بالش این مدلیه دیگه!!!

 

 

-معمولا صبحها که هواخوب باشه باهم میریم بیرون.صبحها بین 9تا10 بیدار میشی سریع پوشکتو عوض میکنم و یه صبحانه میخوری و میریم بیرون.معمولا توپت را برای اینکه نندازی میگذارم توی نایلون و میبندم به کالسکت،چرخ عصاییت راهم آویزون دسته کالسکه میکنم.خلاصه سفرمیریم تا پارک...

یک غرفه بازیافت کنار پارک زدن که معمولا جدیدا زباله های خشکمون را اونجا تحویل میدیم.یکبار هم دوتا کتاب برای تو گرفتم ..دیگه انقدر از اونجا رد میشیم مسئولش که خانومی مهربونه تا میبینتت میگه پارسا چطوری؟؟

اینم کتابهای پسرم..وقتی رسیدیم خونه سریع همون جلوی در نشستی و گفتی برات بخونمشون

 

 

 

 

 

توی پارک هم حساااااااااااااااااااااااااااااااااابی بازی میکنی.االبته بیشتر دوست داری با توپ و چرخ عصائی بازی کنی تا وسایل بازی...

کلا بس که با وروجکهای دیگه گشتی استفاده درست از لوازم بازی را بلدنیستی!!

گاهی هم میبرمت توی دریاچه کوچک پارک که چندساله میخوان توش آب بریزن ونریختن و اونجا توپ بازی میکنی.

یکبار فردای بارش باران بردمت توی همینجا بازی کنی.بخش پایینیش کمی آب بارون جمع شده بود و چون باد میومد یکبار توپت وارد آبها شد.منم خواستم خیلی با تکنیک وظرافت خاص از گوشه جوری رد بشم که وارد آب نشم و خیس نشم وتوپت را بیارم...درهمین حال یکدفعه با صدای آخ و وای اطرافیان به خودم اومدم و برگشتم دیدم جنابعالی خیلی خیلی خوشحاااااااااااااااااااااااااال شکمتو دادی جلو شالاپ شلوپ داری توی این آبها رژه میری.پاهاتو بیشتر از معمول بالا میاوردی و محکم میکوبیدی توی آب و خوشحال اطراف را نگاه میکردی.خلاصه مجبور شدم خودم با احترام وارد آب بشم و بیارمت بیرون که حسابی هم گریه و اعتراض کردی!!

معمولا میان وعده ی بین صبحانه تا نهار را یا توی پارک میخوری یا توی حیاط خونمون با دخترک همسایه.

توی محوطه ورزشی پارک هم گاهی توپ بازی میکنی یا به وسایل دست میزنی یا خودم میذارمت روی وسایل

گلهارو هم خیلی دوست داری ناز میکنی بو میکنی

گاهی عصر  باخانم همسایه میریم دنبال دخترش مدرسه

وقتی در مدرسه باز میشه واینهمه دختربچه ی جیغ جیغو شادی کنان با لباسهای رنگارنگ میان بیرون کلی خوشحالی میکنی میگی اوه اوه!!هههه

دخترهمسایه کلاس اوله خیلی باهاش جوری.دیگه مدرسه دخترونه کلی دختر همسایه داره!!!

هی لپتو میکشن و بوست میکنن و باهات حرف میزنن

 

 

 

-بشدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت قرتی هستی!!! یعنی با آهنگ انجز انجز اخبار هم میرقصی!!متفکرتعجب  این بماند... با ریتم وسایل منزل مثلا صدای رنده کردن هم میرقصی!!!!!

خودجوش ابتکار عمل هم داری..شانه بالا میندازی..شکمتو مثل کلاه قرمزی میندازی بالا!!،ایستاده به حالت بشین پاشو میرقصی،ایستاده خودتو جلو عقب میدیٰسرتو اینور اونور میندازی و....!!!!

اینجاهم داری بشگن میزنی!

منو بابات به هیچ عنوان مسئولیت این ژنت را قبول نمیکنیم!!!بدبو

این ژن نهفته در خونت از چندنسل قبله که خوش رقص بودن بعضیهاشون...خلاصه بعدا نگی ما یادت دادیم!!خودت خودجوشی!دیگه کسی که با آهنگ اخبار قرش بگیره این کاره ژنه!!

 

 

 

-ایییییییییییییییییییی یادش بخیر..این دیوار بالای تختت روزی برچسبهای زیبا داشت!!همرو کندی و ریختی پشت تخت...بسیار هم از اینموضوع راضی هستی!

همچنان اینماه این روال موردعلاقت که بذارمت توی تختت و خرسی پیشت بخوابه و پتو بکشم روتون جریان داره...تازه عروسکهارو زیادهم میکنی و هی میگی اینو بده اونو بده.خودت میگی "این" یا "اون"

رضایتت جلب نشد گریه وقهر کردی!

واقعا نمیفهمیدم چی میخوای هرچی میدادم باز میگفتی اون...

 

 

بعضی از وسایلت هرچند در سن پایینتر زیاد استفاده نشده ولی الان علاقه خاصی داری مثل کریر!!!

میری توش میگی یا بلندت کنم تابت بدم یا جلو عقب بدمت و خیلی دوست داری.

 

 

-معمولا وعده ی شام را سر سفره کنار خودمون میخوری.اگر مشکل دندان درآوردن و سرماخوردگی نداشته باشی سر غذا خوردنت مسئله ای ندارم.ولی وقتی یکی از این دو مورد باشه حسابی داستان داریم...اما خداروشکر عاشق سوپ گشنیز دار و همچنین کتلت هستی و این دوتارو تحت هیچ شرایطی نه نمیگی.کتلتت را تخم مرغ میزنم که به این بهونه تخم مرغ هم بخوری چون اصلا نمیخوری.انقدر کتلت دوست داری که راحت هربار بدم دستت دوتا میخوری.نوش جووووووووووووووووووووووونت عزیزممممممممممممممممممممممم

برای خودت میخوری و میچرخی!

 

 

-یکی از بازیهای موردعلاقت که البته هر روز بابات را مجبور میکنی باهات انجام بده اینه که بری داخل تختت و توپهاتو بریزی بیرون یا بزنی به بابات و بابات خودشو پرت کنه و بخندی و باز توپهارو برات بندازه!!گاهی هم از من میخواهی که اینکارو انجام بدم ولی من زود خسته میشم!!

از هنرنمائیهای دیگرتم اینه که توپهارو نشونه میگیری به سمت وسایل کمدت و وقتی وسیه دلخواهت میوفته پایین میگی از تخت بذارمت بیرون که برش داری!!!

هر هفته یکسری وسیله بازی را طبقه اول کمدت قرار میدم که راحت برداری و مشغول باشی.معمولا اگه به همش دسترسی داشته باشی فقط ریخت و پاش میکنی و وقت بازی نداری!!

خانه سازیهات راهم خیلی دوست داری و باهاشون سرگرم میشی

 

-جدیدا میخوای ادای نماز خوندن دربیاری لبهاتو آروم تکون میدی.یادگرفتی پیشونیتو بذاری روی مهر..قبلاها بوس میکردی

 

 

 

-بابات باهات یه بازی انجام میده لوازم را زیر پاش قایم میکنه و تو مثلا پیدامیکنی ذوق میکنی...آقاجونت هم هربار باهات گل یاپوچ بازی میکنه...خلاصه عاشق اینی یه وسیله ای قایم بشه بعد پیدا بشه.خودتم وسیله ای دستت بیاد زیر پاهات میگذاری مثلا نیست!!

 

-اینکه بخوام دقیقا برات بنویسم این ماه چه لغاتی را میگی واقعا سخته.چون روی مودش باشی اکثر لغات را حداقل بخشیش را میگی.یا اولش یا وسطش یا آخرش!!!خیلی لغات راهم کامل میگی.جدیدا بصورت دوکلمه ای هم میخوای جمله بسازی.مثلا وقتی سراغ من را از بابات میگیری بهش گفتی..بابا مامان؟؟ یا آب میخوای میگی :مامان آب و...

دامنه لغاتت واقعا زیاد شده و این ماه خیلی خیلی در صحبت کردن پیشرفت داشتی.هرلغت جدیدی را هم بهت میگویم بگو یا کامل میگی یا بخشیش را میگی.بعضی لغات که مثلا با ش یا س یا خ شروع میشه را نمیگی.حداقل بخش اولش را نمیگی.واقعا اختلاف بین بچه ها درماهها مختلف خیلی زیاده وتغییراتشون طی یکماه خیلی جالبه.یک نینی 18ماهه دیده بودم قبلا خیلی لغات رو میگفت.16ماهت که بود باخودم فکرکردم چقدر لغاتی که میگی نسبت به اون کمه ولی الان که بسلامتی18ماهه شدی میبینم مثل هم هستید.واقعا تبارک االه احسن الخالقین..چقدر همین زبان آموزی فرآیند جالب و عجیبیه..خدایا شکرت بابت همه ی نعمتهات و اول سلامتی و امنیت و آرامش

 

اینم بعضی لغاتت:

حاده=خاله

بوبا=حبوبات

عن عن!!تعجب=انگور یا انار یعنی بطرز فجیع و آبرو بر نمیشه ازجلوی میوه فروشی رد شد یا جلوی همگان بهت ازین دوتا میوه داد!!!راضی

ایب=سیب

ای یو= لیمو

بوپ=سوپ

بوب=توپ!!

بوب با=توپ بازی

خیلی لغات راهم کامل گفتی مثل آجی، دایی ،جوجه،هان!!!

واقعا ذهنم یاری نمیده چون دامنه لغاتت خیلی زیاد شده و بیشتر لغات را تکرار میکنی.حتی آهنگ برات میذارم یک لغت از وسطش را تکرار میکنی.

هنوز به شیر میگی هاخ!!! تازه بازی هم میکنی با لغتش...بهت میگم چی میخوای؟؟میگی هاخخخ پخ پخ پخخخخخ!!!

اینجاهم پسرکم داره هاخ پخ پخ خخخخخ میخوره!!!

یکبار خانه عزیزیت داشتی جارو میزدی مثلا!بهت گفتم عزیزمممممممممممم گفتی هاااااان!!!

یعنی کلا متعجب شدیم.هان؟؟؟؟

منو بابات اصلا هان نمیگیم نمیدونم اینو دیگه از کجا یاد گرفتی!!!

بهت میگم بگو بله میگی بع...میگم بگو آره میگی آده

به باباجونیت انواع واقسام لغات رو میگی: بابا ج! باباجی، بابا دیبی! قه قههبیشترهم میگی باباااااااااااا

به آقاجونتم میگی بابا گاهی توخونمون میگی آققققا ولی تاحالا به خودش ندیدم بگی

به عزیزیت گاهی میگی ادی

به مامان جونت هم میگی مامان

دامنه لغاتت انقدر زیاد شده که واقعا امکان نوشتنش نیست.البته خیلی به کار نمیبری ولی توان گفتن همه یا قسمتی از کلمه های زیادی را داری و وقتی میگیم تکرار کن خیلی بامزه تکرار میکنی.ضمن اینکه از افعال هم جدیدا استفاده میکنی.مثلا میگی: در آر ، نرو ، بیا و...

 

 

- بخشی از اینماه زندگیت مصادف با ماه محرم بود. عزیزیت بهت زنجیر داد و یادت داد چطور زنجیر بزنی.اینجاهم داری زنجیر میزنی

بعضی روزها باهم زیارت عاشورا میخونیم و صوتی هم پخش میکنم و گوش میدیم

آرزومه پسر باتقوا و حسینی باشی انشاالله

برات دعا میکنم در دنیا جزء یاران صاحب الزمان عج و در آخرت همنشین امام حسین ع باشی بحق خون امام بزرگوارمون علیه السلام

در دعای عاشورا میگن :

ولی دعای من برای تو اینه که جوری زندگی کنی که به شفاعت نیاز نداشته باشی پسرکم 

توسل میکنم به امام حسین (ع) ...انشاالله دعام برآورده باشه..الهی آمین

دعا میکنم در این سلام پسرگلم و همه ی ما شامل اصحاب حسین ع باشیم انشاالله

اولین جمعه ماه محرم روز شیرخوارگان حسینی است.پارسال در خانه مراسم داشتیم ولی نیت کرده بودم امسال حتما ببرمت.خیلی مراسمش عالی بود.

خوشحالم که ماهم توانستیم شرکت کنیم.مامان جونت هم با ما اومد.صبحش آقاجون مارو رسوند

چند تا از دوستانم هم اومده بودن ولی انقدر شلوغ بود اصلا نشد هم را پیدا کنیم و فقط یکی از دوستان را دیدم

نه به این محبتهاتون ..نه به اونکه شب عاشورا هی باهم دعوا کردین و یه بادکنک بزرگ را دوتائی انقدر چنگ زدین که ترکید! هر وسیله ای دتست مهربد بود میگرفتی!

این عکس راهم من از تلفیق عکسها برات درست کردم..چه دعای خوبی..الهی آمین

اینجاهم داخل متروست که بعدش بخشی از مسیر را با مترو برگشتیم.داخل مترو اصلا نمینشینی مگه چند ثانیه.همش راه میری وبا مردم بای بای میکنی.انقدر بامزه وظریف میگی بابای!

شب عاشورا هم دومین سال نذر قیمه ات را که در بارداری برای سلامتت نذر کرده بودم ادا کردیم.

خیلی اقوام کمک کردن.دست همشون درد نکنه.خدا حاجات همشونو برآورده به خیر بکنه به حق 6ماهه امام حسین ع

الهی آمین

برای پخت نذری از روز قبلش خانه مامان بزرگم بودیم.یعنی حسابی برای خودت بازی کردی و همه به دلت راه میومدن.مینشستی روی پشتی و میگفتی یکی بیاد کمکت کنه سر بخوری و عزیز معمولا اینکارو میکرد

آویز لوسترشون را که داغون کردی.یا بلندت میکردن دست بزنی یا با بادکنکهات میزدی بهشون.کلی از آویزهاش ریخت..اصلا آخرش که میخواستیم بریم شکلش عوض شده بود بسکه ریخته بود.همشم میگفتن بذار هرکاری دوست داره انجام بده!!

همش میخواستی سربندت را برداری برای همین بعضی عکسهارو فقط توی خواب میشد ازت گرفت!!توی خوابم میخواستی بر داری!

موقعی که ما داشتیم نذریها را در ظرف میریختیم بنده خدا زندائی وسطیم که خیلی دوستت داره همش مشغول سرگرم کردن تو به شکلهای مختلف بود

این را هم دختردائیم(آجی ملیکا)که خیلی دوستت داره برات درست کرد

 

-یکروز با دوستانم که همه نینیهاشون تقریبا با چندین روز اختلاف هم سن تو هستن شهربازی امیر نزدیک مترو سبلان رفتیم.به منو تو که خیلی خوش گذشت.بعضی بازیهارو هم دوبار سوار شدیم.

خیلی جای عالی ای بود و روز خیلی خوبی بود

تصویر بالا و پایین یه بازی آبی بود...تو اصرار داشتی که حموم حموم!!!

عکسهای بالا و پایین داخل قطار هستی

عکس بالا بازی بزرگترها بود.کشتی منوووووووووووووو همش توپهارو میخواستی!

بعضی بازیهارو  باهم سوار میشدیم.مثل قطار

این بازی که عکسشو میذارم هم باهم سوار شدیم.هواپیما بود بالا پایین میرفت.دوبار هم سوار شدی

 

 

- بابات و آقاجونت همش باهات گل یا پوچ بازی میکنن.بابات وسایل را زیر پاش قایم میکنه و تو هم یاد گرفتی و هرچی دستت میرسه زیر پات قایم میکنی

اینجا داری کاهو را پنهان میکنی خانه مامان جونت!!!یعنی گلی زدی به مبل کلا!

گاهی هم پرت میکنی

اینجاهم مشغول گل یا پوچی

 

 

پسندها (7)

نظرات (8)

فروشگاه دایانا
24 مهر 93 17:49
عکست خیلی خوشگله. ماشالله
مامان
پاسخ
لطف از شماست
بهار
5 آبان 93 10:45
هیجده ماهگی پارسا کوچولو مبارک امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین
مامان
پاسخ
خیلی متشکررررررررررررررررررررررررررررررررر
خاله مهسا
6 آبان 93 10:46
مامانش تولدت مبارک و همچنین سالگرد ازدواجتون.امیدوارم زندگیتون زیبا باشه و در کنار هم آرام و شاد باشین.دوستتون دارم.پارسا نی نی مهربون خاله، واسه دیدنت لحظه شماری می کنم
مامان
پاسخ
ممنون دوست خوبم از لطفت
مامان محمد صابر
6 آبان 93 12:33
سلام بر پارسا و مامان خستگی ناپذیرش پسر من 3 ماه از پارسا کوچولو کوچکتره و من از وقتی حامله بودم وبلاگ پارسا رو میخونم و شاهد بزرگ شدنش هستم. خداوند حافظ همه بچه ها باشه
مامان
پاسخ
سلام.ممنون از توجه و لطف شما.البته مامان پارسا داره از مفصلها ازهم جدامیشه جدیدا خدا پسرگل شمارو هم سالم وشاد حفظ کنه وانشاالله در دنیاو آخرت سرافراز و عاقبت بخیر باشه
دوست
7 آبان 93 2:28
سلام من باردارم و توی بارداری افسردگی شدید گرفتم و وبلاگ شما خیلی تو روحیم تاثیر خوبی داشت واقعا ممنون راستی اون عکس اول صفحه چیه؟ عکس پارسا باشه خوشگل تر نیست؟
مامان
پاسخ
سلام ای دوست! نظر لطف شماست عکس صفحه اول سونوگرافی سه بعدی پارساست.اتفاقا مدتی پیش فکرش بودم عکس جدیدش را بذارم ولی واقعا هربار میام یادم میره ضمن اینکه باید فکرکنم یه عکس انتخاب کنم و این سختتره!!! امیدوارم دوران بارداری خوبی را سپری کنی و نینی گلت را سالم بموقع بغل بگیری
مامان ایلیا
8 آبان 93 21:40
سلام عسلم ماشااله بزرگ شدی دنیای توپ ها به ایلیا هم میدی هههخخخ انشااله همیشه تن درست وسلامت باشی نانازم بوسسسسس
مامان
پاسخ
سلام ایلیا رو بفرست بیاد توی وان توپ بازی با پارسا
بهناز
15 آبان 93 17:58
سلاممممم..وای چه خاطرات قشنگی من رفتم بیشتر خاطرات بادراری و زایمانتون رو خوندم ...واسه ماهم دعا کنین
مامان
پاسخ
سلام.نظر لطف شماست انشاالله خدا حاجات شماروهم برآورده بخیر کنه
مهدیه
11 آذر 93 9:15
سلام عزیزم خوبی؟ ماشالا به پارسا جونم که انقد اقاس و همه چیز و زود یاد میگیره ایشالا زیر سایه امام زمان رشد کنه و بالنده بشه برات ممکنه عکسایی که تو پارک انداختی و یاسمین توشه رو برام ایمیل کنی راست کلیک وبلاگت بسته بود ایمیلم و برات میزارم ممنون
مامان
پاسخ
سلام.چشممممممممممممممممممممم حتما برات میفرستم فقط شک کردم عکسهای پارک پارسال را میخوای یا شهربازی امسال.سعی میکنم دوتاشو پیداکنم بفرستم یاسمین جیگرو ببوس