پارساپارسا، تا این لحظه: 6 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره
پوریاپوریا، تا این لحظه: 1 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هديه های آسموني

هفدهمین ماه زندگیت

1393/6/23 0:02
نویسنده : مامان
2,180 بازدید
اشتراک گذاری

هفدهمین ماه زندگیت از 15 شهریور تا 14 مهر 1393 بود.

-این ماه کجاها رفتی؟!

علاوه براینکه هرهفته خانه آقاجون وباباجونت میریم این ماه مارکوپولو بازهم به سفرهای دوره ایش ادامه داد!!

این ماه یکروز خانه عمو بزرگت رفتیم.البته میخواستم صبح برم که شبش تو نخوابیدی و تا11:15 ظهر خواب بودی!وقتی هم رسیدیم خوابت میومد و حال و حوصله نداشتی ولی بیدار شدی روبراه بودی وخیلی هم بهت خوش گذشت ودخترعموجونت هم برات سوپ موردعلاقت را درست کرد وحسابی کیف کردی.

همچنان به رسم هر مهمانی جاروشونو کشف کردی و مشغول شدی.روی میزهارو هم جارومیزنی واگه روی میز وسیله ای باشه میگذاری جای دیگه تا روش کاملا خلوت باشه راحت جارو بزنی.میترسم اینجوری پیش بری وسواس بشی مادرجان آخه کی یاد تو داده هی وای من!!!

این هم کلاغ پر چپکیت!

 

و عکسهای دیگت از اینروز

دست دادنت با خجالت!

اینجاهم دخترعموت برات اتل متل میخوند وقتی تموم میشد دست میزدی وخوشحالی میکردی

انقدر ورجه وورجه کردی شبش خوب خوابیدی

 

 

-انقدر توپ دوست داری که گاهی بدون توپ میبرمت پارک و بعدش خودم پشیمون میشم ودلم نمیاد برات یک توپ میخرم اونجا بازی کنی.آخه میدونی ماشاالله انقدر بازیگوشی که خودت را به تنهائی نمیشه درست حسابی کنترل کرد چه برسه وقتی مثلا توپ هم باهات ببرم پارک!

ولی خب دیگه اینسری هم دلم سوخت و برات یه توپ نقره ای خریدم!آخه توی پارک همش گیر میدی به چراغهای پارک وفکرمیکنی توپه.گفتم بذار یه توپ شبیهش داشته باشی دست از سر درحال کچل شدن مادرت برداری!!ههه

از شیطنتهات بگم!!

یادم میاد اوایل که کوچک بودی میگفتن بابات و عموبزرگت بچه بودن خیلی شیطون بودن.الان میگن مثل پارسا توی این سن نبودن!!هههه خدا حفظ کنه منو که بزرگتر شی قراره چی بشی؟؟

البته شاید هم اونها بچگی بچه هاشونو فراموش کردن.آخه بعضیهاهم میگن خیلی شیطون نیستی.

جدیدا چپکی از سرسرعه میری بالا بعدش با سر میای پایین! از بچه های توی پارک یاد گرفتی.انگار پله های سرسره میخ داره این بچه ها درست حسابی ازش بالا نمیرن بدآموزی دارن!

میدونی من خیلی دلم میخواد کمکت کنم شرایط مختلف را تجربه کنی.ولی وای که ماشاالله چقدر تو بازیگوش و آتیش پاره ای.گاهی از اینکه میبرمت بیرون پشیمون میشم.میدونی مثلا یک نمونه را تعریف میکنم برات!

خانه عزیزیت بودیم.برای آفتاب گیری تصمیم گرفتم ببرمت بیرون.باخونسردی خب کارخاصی هم نداشتم دوست داشتم بچرخی و تجربه کنی.ولی چه به روز من آوردی!!

اولش بیسکوئیت دادم دستت که بخوری.از کنار سبزی فروشی رد میشدیم آقائه نشسته بود روی جعبه داشت میوه میچید.تورو دید گفت به به چه پسری داره بیسکوئیت میخوره راه میره.خلاصه محبتت گل کرد و بیسکوئیتتو بردی سمت دهنش بزوووووووووووووور که باید بخوری!! طرف هی میگفت برو نمیخوام دهنی تورو بخورم ولی بیخیال نمیشدی که!یعنی بنده خدا به غلط کردم افتاد از دست تو!

بعدش رفتیم بقالی!.بچه هارو خیلی دوست داری.گیر داده بودی یه پسربچه حدود چهارپنج ساله که یک سر و گردن ازت بزرگتر بود بهت توجه کنه.هی جیغ میزدی ولی اون حواسش نبود وهی داشت میگفت ماماااااان بخر!!یکدفعه دستتو بردی بالا یکی خوابوندی زیر گوشش باجیغ!!!!!!!!!یعنی چرا به من توجه نکردی!!پسره باگریه گفت چرامیزنی؟؟مامان زد منو!!مامانشم انگار نه انگار گفت عیب نداره!من کلی خجالت کشیدم ولی ازخنده حضار کمی خندم گرفته بود وخودمو کنترل کردم که روت زیاد نشه!!ههه بعدش بلندت کردم که پسره را بیخیال شی و دو دستی کوبیدی توی سر خودم!! اووووووووووووووووووم عجب بچه ای هستیها!

و بعدش رفتیم شهرکتاب میخواستم برات مدادشمعی بخرم که با موم عسله و مرکز پایش معرفی کرده بود (مارک فابر کاستر داره)ولی فعلا هرجاگشتم برات پیدانکردم.آخه همه چیز را میکنی توی دهنت ومیترسم مدادشمعی معمولی دستت بدم.خودکار مداد راهم کلا استفاده خطرناک داری وحذفه فعلا....بگذریم که اونجاهم نداشت داشتیم میومدیم بیرون دستتو بردی وکلی مداد را ریختی و کلی داشتم مدادجمع میکردم.هرچند فروشنده گفت خودم جمع میکنم ولی من روم نشد...البته وقتی خرابکاری میکنی دیگه صدات درنمیاد انگار میدونی نباید انجام میدادی.

 

اینجاهم جای اسباب بازیهاتو خالی کردی خودت رفتی توش!!

خانه باباجونت از چهار تا پله طبقه دوم افتادی پایین!خداروشکر به خیر گذشت.در را محکم بسته بودم پشتشم یه بالش سنگین گذاشته بودم که سراغش نری.رفتم غذا گرم کنم یکدفعه عزیزیت گفت در راهرو بازه.بدو به سمت در دویدم  وتو که نتونسته بودی پله هارو چون نرده نداره پایین بری پشیمون شده بودی وداشتی برمیگشتی داخل که وضعیت دوان دوان منو دیدی و فکر کردی بازیه و هول شدی با ذوق دویدی طرف پله ها و پله اول و دوم نوک انگشتهای پات رسید وبعدش دوتا پله بعدی رو هوائی رد کردی و سقوط موفقیت آمیزی باخنده داشتی که سریعا به گریه مبدل شد!! البته زیادگریه نکردی ولی من بینهایت ترسیدم.خدابهت رحم کرد.جالب اونکه همون زمان باباجونیت شمال بودن و خواب دیده بود تو از پله داری میوفتی پایین وتوی خواب پریده بود پسرعموت را که کنارش خوابیده بود بغل کرده بود!!!بنده خدا بهش الهام شده بود والبته بهش نگفتیم برای تو این اتفاق افتاد که ناراحت بشن.بعد افتادنت خواستم بهت بگم دیدی نباید ازپله ها پایین بدوی میخوری زمین که حین آموزش میخواستی مجدد بدوی پایین!!یعنی مرده ی این اثرگذاری ونفوذ کلام خودم و تاثیرپذیری تو هستم!!کلا خسته نباشی مادر جان!

 

 

خانه َآقاجونت رفتیم خالت برات یک حباب ساز خریده بود.کلی ذوق کردی و بازی کردی:

معمولا در روز یا پارک میبرمت یا باهم خرید کوتاه میریم و یا توی حیاط با بچه های کوچه وهمسایمون بازی میکنی!یعنی قبل از ورود تو به حیاط خونمون همه بچه ها دارن توی کوچه باهم بازی میکنن.وقتی منو تو میریم توی حیاط اول دخترو پسرهمسایه که 7 و10ساله هستند میان و دنبال اونها دوستاشون میان و دنیال دوستهاشون دوستهای دوستهاشون میان!!خلاصه فقط صدای جیغ جیغه که شنیده میشه!!یکبار قرار شد تو گرگ بشی و من زیربغلهاتو گرفتمو تندتند به سمت بچه ها دواندمت و بچه ها فرار میکردن ومیخندیدن و جیغ میزدن و برای تو خیلی تجربه جالبی بود وحسابی از ته دل میخندیدی وبعدش خودت یاد گرفته بودی دنبال بچه ها بدوی.فقط گاهی خودتم فرار میکردی این وسط!!هههه

شماها بازی میکنید و من هم از مراقبتهام از تو خیس عرق میشم وانگار باهمدیگه دوش گرفتیم.وزنم داره میرسه به وزن زمان ازدواجم از لطف پسرکم!! موقع ازدواج 52 بودم الان حدود 53.5 هستم والبته اواخر بارداری 67 شده بودم بنظرم.چقدر زود آدم یادش میره ها! 

گاهی غذاهایی مثل کتلت درست میکنم یا بستنی آلاسکا که تومیتونی بخوری و شیرنداره میخرم با بچه ها دورهم توی حیاط میخورین.

از وسایلت که میبرم بازی کنی فقط مخلص توپی و توپهاتو اصلا به هیچ کس نمیدی.البته بچه ها بزور ازت میگیرن ولی همش جیغ جیغ میکنی و بالاخره مجبور میشن بهت بدن.اما روی وسایل دیگه مثل چرخ عصائی و...حساس نیستی ومیگذاری بازی کنن.درخصوص توپ مال بقیه راهم میخواهی چه برسه مال خودت.پارک هم میبریمت با اینکه خودت توپ داری ولی بقیه توپهاروهم میخوای.

یک مثل جدید درخصوص توهست که میگه توپ همسایه غازه!!!زبان

توی حیاط به همه چیز هم دست میزنی.گاهی روی زمین درازمیکشی تا توپت را از زیر کاشین دربیاری و گاهی چهار دست وپامیری!!

گاهی وقتی پارک میریم تا سوار وسیله ای میشی میخوای پیاده بشی و گاهی هم هیچجوری پیاده بشو نیستی و آخرش با گریه میای بیرون.اینجا یکبار سوار ماشین زرد شدی و چرخیدی بعد سوار ماشین نارنجی و آخرشم با گریه اومدی پایین.

بعدش هم توپ بازی میکنی که عاشقشی!

بابات هم حسابی به دلت راه میاد و باحوصله کمکت میکنه به وسایل ورزشی بزرگسالان هم ناخنکی بزنی!

گاهی وقتی از مجموعه بازی سرسره ای بالا میری من یا بابات باهات میایم که یه مقداری بازی کنی.هنوز اطمینان نمیکنم تنهائی بذارم برای خودت بری اون بالا.میترسم از لای میله ها خودتو بندازی پایین خدانکرده.گاهی برای بالارفتن از پله ها میگی دستتو ول کنیم ونگیریم وگاهی میگی دستمو بگیرین!خلاصه تکلیفمونو هنوز روشن نکردی دقیقا!

یک شب دریاچه آبی چیتگر رفتیم.اونجا به هممون خیلی خوش گذشت.

اون شب دوتا بادکنک خریدی یک توپ! بازهم چشمت به بادکنک وتوپهای بچه های دیگه بود!!!! عشقه تو به توپ بینهایته!!قابل توصیف نیست! البته به همراه عشقت به جاروبررقی و جدیدا اتو و...

همه رنگهای بادکنک راهم دوست داشتی!باید باهمین بادکتکها میفرستادمت رو هوا عشق کنی!

ماشین سواری هم به سنت نمیخورد و هم اینکه آقاجونت نگران بود نکنه بترسی و مخالف بود باهم سوار بشیم. از بیرون نگاه میکردی

فکرکنم آخر شب بسکه بازی کرده بودی پاهات خسته شده بود دیگه چهاردست و پا میرفتی!!ههه

توکه تو جو بازی بودی بعدش خانه مامان بزرگم رفتیم که من صبح تورو بذارم اونجا برم دندانپزشکی و تو تا آخر شب هننوز داشتی با بادکنکهات بازی میکردی

یک روز جمعه که بنظرم بخاطر دراومدن دندانهای نیش کمی تب داشتی وبیقرار بودی دوتائی رفتیم پارک. برای اولین بار رفتی داخل استخر توپ.خیلی خوشت اومد وهیجان زده بودی.ولی اصلا راه نرفتی و از اول تا آخر همونجائیکه گذاشتمت بودی.از جیغهای بچه ها خیلی هیجان زده بودی و اینهمه توپ یکجا ندیده بودی.بین اونهمه توپ یک توپ رنگش متفاوت بود و تو همونو میخواستی و سرش دعوا بود!!

درضمن اینهمه بچه داشتن اون تو بازی میکردن تو هی میخواستی توپها رو بریزی بیرون از محوطه استخر توپ!!

 

آخی پسر تب دارم حال نداره شیطنت کنه..ناز مامانی

بعدش هم برات آلاسکا خریدم اومدی خانه بخوری خنک بشی تبت بیاد پایین.طعم زغال اخته را دوست نداشتی و هی میخواستی به من بدیش!!! ولی طعم پرتقالیشو خیلی دوست داشتی و یکی و نصفی خوردی.البته اونم به من تعارف میکردی

روز سه شنبه 8مهر با دوستانم پارک بانوان قرار داشتیم.خیلی دلم میخواست حساااااااااااااابی بهت خوش بگذره ولی متاسفانه از شب قبلش بخاطر دندان نیشت حسابی تب کردی و اصلا اونروز حال خوبی نداشتی.البته دنبال گربه ها کردی و یک ساعت هم با مامان جونت خانه اسباب بازیش بازی کردی و کمی هم خوابیدی.اونروز ازت کمی علائم حسادت دیدم.وقتی بچه های دوستان را بغل میکردم معترض میشدی.حتی مامان جونت با یکی از نینیها بازی کرد تو با اینکه درحالت خواب و بیدار بودی اعتراض کردی بهش!!

اینم عکس نینیها..البته دوتاشون زود رفتن نشد عکس بگیرم...همش مشغول پارسا داری بودم

انشاالله تن همشون سلامت..ماشاالله همشون حسابی خوردنی و بامزه

اینم پسرکم در خواب

اینجاهم دیگه داری بهونه گیری شدید میکنی و من دارم سعی میکنم باهم کنار بیایم!!!ههه

 

-انواع و اقسام شکلک با چهرت درمیاری!!!

 

 

 

-علاوه براینکه خودجوش شکلک درمیاری جدیدا سعی میکنی کارهائیکه ما با چهرمون انجام میدیم تقلید کنی.من سعی میکنم خنده ولبخند یادت بدم!!! اینجاها هم میخوام ازت عکس بگیرم خودم میخندم بهت میگم بخند.فقط یک سوال من اینجوری میخندم واقعا؟؟؟!!!

 

- و همچنان عاشق و شیفته ی جارو هستی!هرمدلی باشه.هرجائی میری اول جاروشونو پیدامیکنی و تا روشن کردن و اینکه دائم روشن باشه پیش میری و آخرش به قایم کردن جارو و گریه ات کشیده میشه!عاشقی دست خودت نیست!

واقعا چقدر میشه یک وسیله را دوست داشت؟؟؟اصلا از جارو خسته نمیشی!!خونمون که سر جارو را میگیری میبری میچرخی توی خانه بعد بهم میگی خود جارو را هم جداکنم که وقتی تو داری میزنی صداشم بیاد!! با اینکه لوله اش به خودش وصل نیست!!تا صدای جارو میاد تندتر جارو میکنی.انقدر هم حرفه ای هستی!روی مبلها و زیر کابینت و....

وای یعنی روزی ده بار روفرشی را جمع میکنی زیرشو جارو میزنی من باز باید پهن کنم!!!

وسواس نباشی مامان جان!!ههه

جدیدا اتو هم به علاقه مندیهات اضافه شده.سرامیکها وفرش را برام اتو میزنی!!متفکر

نه به اون وسواس جارو زدنت نه به ریخت و پاشهات!!خطا

هفته ای یکبار برات حبوبات وغلات میپزم وخودتم در داخل ظرف ریختنشون کمک میکنی.یک ظرف بهت میدم میگم فقط داخل اون بریز اگه رو فرش بریزی ازت میگرم!!توهم برای اینکه ازت نگیرم کلی دقت میکنی روی فرش نریزه.ولی مثلا جو که ریزه از لای انگشتهات میریزه.بروی خودم نمیارم ولی هیچجوری بیخیال بازی نمیشی.یکبار که این شکلی جوهارو ریخته بودی بهت گفتم وای ریختی روفرش؟؟بازی دیگه بسه بده جمع کنم!! توهم نگاهی به موکت کردی و دوتامشت پر جو برداشتی و پرت کردی باعصبانیت روی هوا وبعد مشتهای بعدی!بعدشم چنگم زدی و کلی جیغ کشیدی!!!یعنی مونده بود یکی هم بزنی در گوشم بگی توغلط کردی میگی چرا ریختی روی موکت!!!

ههههههههههههههههههههه

گاهی از کارهات خندم میگیره ولی خودموکنترل میکنم نخندم که روت زیاد نشه!!!

البته زیاد که هست زیادتر نشه!!قه قهه

در ظرف را میخوای بگذاری روش ولی بلد نیستی کامل بذاری چون خیلی سفته وفشار میخواد.ولی هی میگذاری هی برمیداری.

وقتی حبوبات درشت تر مثل لوبیا چیتی میدم دستت بهترمیتونی داخل مشتت نگه داری تا نریزه.میدونی بریزی ازت میگیرم هروقت میوفته روی فرش برمیداری میریزیداخل ظرف

به حبوبات میگی بوبا...جارو کم بود که یکسره بخواهی..جدیدا میری جلوی کابینت اصرار اصرار: بوبا !!!

برنج هم میخوام خیس کنم همکاری میکنی..کلا در همکاری کار خانه بیست هستی والبته خرابکاریهای همراهش

چه کاریه سوسول بازی با پیمانه اصلا؟؟

خردکن برقی را هم کمکم روشن میکنی.قبلا ازش میترسیدی

روشن خاموش کردن کولر راهم انجام میدی..وقتی میخوای روشن کنی یک مدل دستت را میگذاری و وقتی میخوای خاموش کنی مدل دیگه

 

 

-باتوجه به اینکه هنوز مدادشمعی پیدانکردم برات یک بسته پاستل معمولی خریدم ببینم بلدی استفاده درست کنی یا نه و اولین خطهای زندگیت را به شکل زیر کشیدی.ولی خب چون بلد نبودی استفاده مناسب کنی ومنتظر بودی نگاهت نکنم بکنی توی دهنت فعلا اینهاروهم کنارگذاشتم تا بزرگتر بشی.

گاهی میگذارم با مدادرنگی نقاشی کنی.نوکهاش را زیاد نمیتراشم تیزنشه خطرناک بشه.خودت میری دفتر نقاشیتو میاری و ازم میخوای بهت مداد بدم.ولی بیشتر با مداد حتی برعکس روی دفتر ضربه میزنی و جدیدا هی مجبورم میکنی برات نقاشی بکشم.میگی:مئو

یعنی گربه بکش!

 

 

 

-همه کارهای مارو تقلیدمیکنی والبته ابتکارات زیادی هم در نوع خودت داری!!وقتی مسواک میزنیم فیس تو فیس ما مسواک میزنی.حتی خودت مسواک انگشتیت را میاری میگذاری توی انگشت بابات که برات بزنه ولی سریع پشیمون میشی!

اگرکسی برات مسواک بزنه گریه میکنی ومن زورم بهت نمیرسه و بابات مسئول مسواک زدنته!

برای سلامت دندانهات لازمه قربونت برم...ببخشید دیگه

باهیچ بازی ای هم گول نمیخوری و گریه میکنی

 

 

-علاقه مندی دیگرت کلیده.هرچی کلیدش بیشتر باشه ودسته کلیدش بزرگتر باشه بیشتر دوست داری.خلاصه آقاجونت کلی کلید الکی را برات درست کرده مخصوص خودت شسته وتمیز!!

اینجاهم داری گل یا پوچ با آقاجونت بازی میکنی و وقتی کلید را پیدامیکنی قیافه عجیب غریب از خودت درمیاری!

 

 

 

-یکی از صبوریهای زیادی که دارم انجام میدم اینه که دارم سعی میکنم یادت بدم خودت به خواب بری بدون شیر و روی پاخوابوندن.فکرکنم زوده.گاهی موفق میشم خیلی وقتها نه.واقعا دوساعتی باید وقت بذارم دربست تا خودت بخوابی وگاهی خودم بیخیال میشم شیرت میدم بخوابی!!ولی خب دیر یا زود باید یادبگیری وخیلی خوبه یادبگیری.

اینجا خانه آقاجونت هی با بالش اینور اونور میرفتی بلکه خوابت بره و آخرشم انقدر صداکردی ترسیدم همه همسایه ها بیداربشن شیرت دادم خوابوندمت!

 

 

 

-از اسباب بازیهای خونمون خرس بزرگت راخیلی دوست داری.جاش بالای کمدته دست باباتو میگیری که برات بیارتش بعد میگی بابات بغلش کنه ومیری دورخیز میکنی میپری بغل خرست وبعد کلی بغلش میکنی.وقتی هم میبینیش میگی هاپ هاپ هاپ که مثلا خرسه را بترسونی.خانه آقاجونت هم وقتی وارد اتاق خالت میشی هاپ هاپ میگی که مثلا فنچهاشو بترسونی!

 

-وقتی خانه هستیم با کلیپهای آهنگهای چرا و عموپورنگ و..خیلی خوب غذامیخوری.گاهی هم میخوام کارکنم لبتاب را میگذارم روی میز بین صندلیهاکه نتونی بندازیش پایین و ایستاده نگاه میکنی.البته شاید 5دقیقه طول بکشه ولی حداقل میتونم گلاب به روت دستشوئی ای برم یا تندتند غذائی بخورم.

وقتی انقدر نزدیک مینشینمو نگاهت میکنم دورخیز میکنی میپری بغلم..وای که چقدر تو مزه میدی خوشمزه ی مامان

حالا چه آتیشی بسوزونم؟؟

هر بار به سکی دوتا آهنگ گیر میدی که هی برات بذارم و بقیه را نمیخواهی.قبلاها به موس اشاره میکردی من فکرمیکردم موس را میخوای.الان فهمیدم وقتی به موس اشاره میکنی یعنی دستمو ببرم روش و آهنگ را عوض کنم!! 

اینجاهم داری کلیپ باباجونم پنگول را میبینی و یه جاهائیش برات جالبه غش غش میخندی.

وای که عاشق صدای خنده هاتم جیگرررررررررررررررررررررررررر مامان

عاشقتمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم پسرکمممممممممممممممممممممممممممم

عاشقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق

 

 

-ناخنهای پاهات قسمتی که جدید روییده دیگه حالت قاشقی نداره.آخرش نفهمیدم آفتاب گیریت کم بود یا آهن بدنت ..ولی بنظرم تو آفتاب میری بهترشده

 

 

-جدیدا به تخت خوابت خیلی علاقه مند شدی.توی روز گاهی اصرار میکنی بگذارمت توی تختت بعد درازمیکشی و بااشاره میگی لحاف بندازم روت و بعدمیگی خرست را بدم بهت!بعد هی درازکش وول میزنی!ولی حسابی خوشحالی خوشحاااااااااااااااااااال..منم گاهی بهت میگم دستهاتو ببر بالا و بعد زیربغلتو قلقلک میدم حسابی میخندی.گاهی شکلک از خودت درمیاری!

دستها بالا قلقلک!

گاهی هم فقط چشمهاتو باشیطنت تکون میدی!

نه!! بده!! البته فقط دستتو جلوی بینیت میبری که من بگم نه بده!! سرکاریم دیگه!

پتو و خرست را داری اشاره میکنی بهت بدم!

 

بعد اینسری دیگه کارت شده هر روز همین روال را داری.گاهی که هی میگی عروسکهای مختلف را بدم پیشت و بعد پتو بکشم روتون!!

خیلی حس خوبی بهت دست میده

یکبار خانه باباجونیت بودیم هیچ جوری نمیخوابیدی گذاشتمت روی بالش گفتم مثلا من خرسی هستم.اومدم پیشت درازکشیدم صورتمو چسبوندم به صورتت و رومون پتو کشیدم.تو هم خوابت برد!!!

 

-حسابی بچه خطرناکی شدی! ظرف پلوپز را برعکس میگذاری زیر پات که دستت برسه به بالای اجاق گاز.همیشه روی شعله های عقب پخت وپزمیکنم ولی گاهی میلش را کامل بلند میکنی واگرچیزی حتی روی شعله عقب باشه میریزه.خلاصه همش سعی میکنم وقتی پخت وپز میکنم که خواب باشی و توجهت جلب نشه و همین باعث شده وقتی خوابی هم نتونم یه کم استراحت کنم.

گاهی از روی دسته ی مبل باید بیارمت پایین.ولی خیلی احتیاط میکنم چون اگه بدوم طرفت هول میشی میوفتی پایین.البته چندباری هم افتادی ولی به روی خودت نیاوردی!

کلا روی مبلها میخزی!

از دیگر خرابکاریهات اصرار به کندن برگهای بامبو است.من خیلی به بامبو علاقه دارم ولی اینجوری پیش بره مجبورم بدم بابات ببره شرکت که نجات پیدا کنن!

 

 

-درخصوص ماشین لباسشوئی دیگه هرکاری بدم دقیق انجام میدی.گاهی سبدلباسهاروبهت میدم میگم لباسهارو بریز تو ماشین لباسشوئی و توهم دقیق انجام میدی.اینسری بهت سبد دادم گفتم لباسهای شسته را بریز توی سبد وباورم نشد اومدم دیدم همرو درست ریختی توی سبد

ازه بعدش در ماشین لباسشوئی راهم داشتی میبستی!!!ههه

ادای خودتو در آر!!

 لباسهای شسته و خشک شده را میگذارم تا سر فرصت اتو کنم.یکبار که لباسهارا گذاشته بودم روی صندلی کنار میز نهارخوری که دستت نرسه دیدم با تلاش فراوان هی میری دانه دانه لباس میاری و میبری میریزی توی ماشین لباسشوئی و بعد در ماشین لباسشوئی را میبندی و باز برمیگردی لباس برمیداری و تکرار...

یادت دادم خودت در ماشین لباسشوئی را باز میکنی و پشیمووووووووووووووووووووووووونم

یعنی یکسره لباسهای شسته ما را ریختی وسط و داخل ماشین لباسشوئی!!!

به سمت آشپزخانه:

بازکردن در ماشین و ریختن لباسها داخل و بعد بستن در

خیلی ممنون، خیلی لطف کردی واقعا!!! خسته نباشی مرد !!!

 

 

-این روزها بشدتتتتتتتتتتتتتتتتتت  آرنج دست چپم بین دوتا استخوان متصله به هم درد میکنه.عادت عجیبی کردم از اول که تورو با دست چپ بغل میکنم و با دست راست کار میکنم.جدیدا که انقدر دستم درد میکنه هرکاری میکنم با دست راست بغلت کنم حس میکنم خیلی تعادل ندارم و نمیشه.گاهی انگشتهای دست چپم تیر میکشه و گزگز میکنه.نقطه اصلی درد همون آرنجه و البته وقتی دستم صافه دردش آرومتره ولی امان از موقعی که خم میشه و بدترش امان از وقتی که باری دستمه و خمش کردم.واقعا بینهایت درد میگیره ویکی دوبارهم از درد وسیله ای که دستم بوده را رها کردم...البته خیالت راحت مادر از درد بمیره هم بچشو رها نمیکنه!!! واقعا دردهایی که مادربزرگهای ما بعد سالیان زندگی در کهنسالی گرفتن الان ما در این سن وسال کم وبیش گرفتارشیم.خدا پیریه مارو بخیر بگذرونه!

 

-برای تولدت یکسری بادکنک خریده بودیم که همش استفاده نشد چون دیدیم باعث جلب توجه وگریه وبیقراریت میشه و دستت هم میدادیم گازش میگرفتی! ولی توی پارک اینسری دیدم تعامل خوبی با بادکنک داری!!!ههه برای همین یک روزجمعه چندتا از بادکنکهای بادنشده تولدت را آوردمو برات بادکردم.اونروز کمی تب داشتی.فکرکنم برای دندانت بود و خیلی حوصله نداشتی.ولی بادکنکها خیلی جو خوبی را درست کرد و کلی بازی کردی عزیزکم.

بادکنک آبی را خیلی دوست داشتی و آخرشم ترکوندیش!!همچنین صورتی کمرنگ را !

بعدش از در آویزونشون کردم و میزدی زیرشون.

انقدر خوشت میومد من ذوق میکردم یه بادکنک جدید برات بادمیکردم!!

از بازیهای دیگمون آموزش حیواناته...نیاز دارم اسم بعضی از این حیوانات را خودم یاد بگیرم!!!هههه نمیدونم یکیش بزه، قوچه،کله، چی چیه!!!

 

 

-ماه پیش اصلا علائم دندان جدید درآوردن نداشتی وهمه چیز آروم وخووووووووووووووووووب...ولی اینماه چند روزی هست کمی تب داری و گاهی بی دلیل بیقراری.مشکوک شدم ولثه هاتو نگاه کردم بنظرم لثه در محل نیشهای بالات یه کم تورم داشت وسفید شده.نمیگذاری درست نگاه کنم که!!!فکر میکنی بازیه میخندی وهی گاز میگیری!

شکرخدا به نسبت دندانهای قبل فعلا اوضاع خیلی بهتره.معلومه درد و ناراحتی داری ولی صبورتر شدی و میشه سرگرمت کرد.همش داری لثه هات را ماساژ میدی.شنیده بودم دندانهای نیش دراومدنش خیلی سخته چون روی اعصاب اصلی صورته و خیلی از دراومدن این دندانها میترسیدم برات.

گاهی با این پا ماساژ میدی

یه کمم با اون یکی پا !!

از شب 8 مهر حسابی تب کردی گاهی به 39 هم میرسید.به نظرم دندانهای قبلیت تبت این حد نمیشد..درست یادم نیست ولی میدونم تب میکردی و دارو لازم هم بودی.یکی دوشب از نگرانی تبت اصلا نخوابیدم.میترسیدم بخوابم تبت زیادتر بشه.بعدش شکرخدا شیاف خارجی گیرمون اومد و تبت کنترل بود.چند روزی تب داشتی.وقتی دندانت نیش زد تبت هم قطع شد.

اولین دندان نیشت که بیرون زد فک بالا سمت چپ بود.البته سمت راستی هم همزمان متورمه ولی دیرتر از اون رشد داشت.

شنبه 11 مهر اولین دندان نیشت بیرون اومد...مبارکتهههههههههههه

البته نه کامل ولی جوانه زد !!! بعدش تبت قطع شد

برای خانه دو تا مامان بزرگهات هم مسواک خریدم.چون هربار که ما میخواستیم مسواک بزنیم کلی گریه راه می انداختی و ضمن اینکه اونجاهاهم لازمه مسواک بزنی.متاسفانه این قطره آهن حسابی داره دندانهاتو سیاه میکنه وخیلی از این بابت ناراحتممممممممممممممممممممم

 

 

-موضوعی که بشدت فکرمو مشغول کرده محل خوابته.یکروز صبح پیش خودم روی تخت ما خوابیده بودی و من داشتم شیرت میدادم که خوابم برد ونفهمیدم کی بلند شدی و راه افتادی.برای خودت رفته بودی توی اتاقت و اسباب بازیهاتو ریخته بودی بیرون و من یکدفعه با صدای مامان گفتن از جا پریدم و موندم که چیشده و توکجائی!که دیدم داری بهم میفهمونی بیام جاروبرقی را بهت بدم!!دیگه ترسیدم همش سعی میکنم هوشیار باشم!! نیمه اول شب را توی تخت خودت توی اتاقت میخوابی.کنار نرده اش را صندلی برعکس میگذارم که شب بلند نشی خودتو بندازی بیرون.ولی جدیدا این کار راهم یادگرفتی و استرس برای من درست کردی(البته قبلاهم انجام میدادی ولی پاتومیگذاشتی روی بالشی که اون پایین بود یا روی محافظهای کنار تخت که همشونو برداشتم نتونی بیای بیرون ولی جدیدا باز میتونی متاسفانه):

واقعا نمیدونم چیکارکنم.اگه روی زمین بخوابونمت هم راه میوفتی توی خانه وکارهای خطرناک انجام میدی.

دوستان آشنایان و... کسی راهکار داره من استقبال میکنم!

هرجهتی هم فکرمیکنم تخت را بگذاریم باز ممکنه بیای بیرون..آتیش پاره

نوارچسب تمام شده بود تو پرتش کردی زمین و من اومدم از روی زمین بهت بدهم که دیدم انگار از بالای سرم صدای تو میاد!!!یکدفعه دیدم اومدی اون بالا نشستی و داری خودتو پرت میکنی پایین که نوار چسب را بگیری.وای که چقدر ترسیدمممممممممممممممممممممممممممممم.تا نیم ساعت انگار حالم عادی نبود اصلا

 بعدش نوارچسب را گذاشتم اون بالا که ببینم چطوری اومدی بیرون که مانعت بشم و اون عکسهارو ازت گرفتم و هنوز راهی به ذهنم نرسیده مانعت بشم.نمیدونم شاید یه تخته چوب بگذارم از داخل تختت جلوی اون بلندی بلکه مدتی دیگه تا یه کم عقل ترس از ارتفاع ودرک خطر پیداکنی!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------دقیقا فردای روزیکه این نوشته را توی وبلاگت گذاشتم تصمیمی جهت ایمن سازی تختت گرفتم وتوسط بابات اجراش کردیم.یعنی شب قبلش انقدر فکرم مشغول بودکه چه کنم خوابم نمیبرد و بالاخره جرقه ای به ذهنم زد.فعلا برای چندماهی خیلی عالی شد تا باز بتونی از این هم بالا بری!!ههههههههههههههههه

اینم طرح ایمن سازی تخت!! همکاری مامان و بابا

 

 

-اینکه چقدر در روز برات ذکر "فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین " را میگم قابل بیان نیست!! واقعا خدای من خیلی مهربونه که تورو بهم داده و بیشتر مهربونه که تورو برامون سالم حفظ میکنه.انقدر در روز خدارو بخاطرت شکرمیکنم که نگو. در زندگی خیلی شکر به خدا بدهکارم..یادم نمیاد درموضوعی مثل تو انقدر خداروشکر کرده باشم....البته هرچی شکرنعمتهاش را کنیم بازهم کمه و بهش بدهکاریم.روزی نیست که با اینکه انقدر مراقبتم و همه جارو ایمن سازی کردمو ...خطری از بیخ گوشت رد نشه.راسته میگن بچه تو این سنها 10 تا مادر گبر هم داشته باشه که سختگیرانه مراقبش باشن بازهم کمه.مخصوصا هروقت صدات نمیاد به شدت بهت مشکوک میشم و بدو بسمتت میام.یکبار داشتم آشپزخانه کارمیکردم تو دور و برم بازی میکردی.فکرکردم رفتی اتاقت بازی کنی.یکدفعه متوجه شدم چند دقیقه ای هست اصلا صدائی ازت نمیاد و یادم اومد در اتاق ما بازه که هیچ در کمد دیواری را هم باز گذاشتم...وایییییییییییییییییییییی یاد جعبه نخ سوزن افتادمو دویدم سمت اتاق...شکر خدا داشتی با نخها بازی میکردی و بااینکه همیشه جعبه سوزنهارا میخواستی دست بزنی اصلا سمتش نرفته بودی.واقعا خداروشکررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

میدونی تازه قدر مادرمو میدونم...شاید البته هنوز تابچم بزرگ نشه درست نفهمم چقدررررررررررررررر برام زحمت کشیده...وقتی مادربزرگهام یا عزیزیت را میدیدم که همش دست و پا و کمردرد دارن برام جای سوال بود و فکرمیکردم بسکه تمیز بودن وهی کار خانه را باوسواس انجام دادن..ولی الان میفهمم همون بچه داری از هرکاری سختتر و بالاتره وآدمو از پا درمیاره.شب که میشه کف پاهام گزگزمیکنه بسکه راه رفتم.مثل موقعهائیکه آدم کوه میره و زیاد راه میره.آخرشبها حال خرابی دارم و بدنم حسابی کوفته است.انگار منو با چوب زدن!!!هههه

دستم هم که بماند...مصیبت اصلی این روزهامه!!! از آرنجم مثل گرفتگی عصب درد میزنه به نوک انگشتام وگاهی انقدر شدیده که ناخواسته چیزی که کف دستم گرفتم از توی دستم رها میشه...

ولی خب از شرایط خیلی راضیممممممممممممممممممممم.اوایل که بدنیا اومده بودی بلد نبودم از باهم بودن و بچه داریم لذت ببرم.تاچندماهی همش استرس و بلدنبودن بچه داری و از طرفی کولیک شدید تو و گریه های زیاد و از طرف دیگه صحبتها وتوصیه های فراوان و بعضا ضد و نقیض و بکن نکنهای اطرافیان که البته همه لطف داشتن و از روی محبت و دلسوزی بود و هرکسی تجربه خودش را میگفت ولی خب شرایط را کمی پیچیده و سخت میکرد ..خلاصه که بلد نبودم لذت ببرم و همش در فکر چه کاری کنم وچه کاری نکنم بودم

ولی این روزها واقعا شیرینه.خیلی خوووووووووووووووووووووووووووب.خیلی باهم روزها خوش میگذرونیم.تو هم خیلی خیلی بامزه شدی.هی بغلم میکنی منو میچسبونی به خودت و دوتادستتو فشارمیدی پشت سرمو برای اینکه سفت بچسبم بهت موهامم میکشی به سمت خودت!!یعنی محبت کردنت کشته منو!!!ههههه

جدیدا ماچهای صدادار میکنی.واااااااااااااااااااااااااااای چقدر خوشمزه است این ماچهات.باهم خیلی گردش میریم. معمولا روزها یکبار حیاط میریم با بچه های کوچه بازی میکنی و گاهی پارک وخرید میبرمت.مهمانی رفتن و دید و بازدید و رفتن به مکانهای مختلفمون هم خیلی بیشتر وارد برنامه زندگیمون شده.دلم میخواد تعامل با افراد مختلف را کم کم یاد بگیری و شرایط و مکانهای مختلف را تجربه کنی. با اینکه خودم خیلی اهل حرف زدن نیستم و بیشتر گوش میدم ولی بخاطر اینکه توی حرف زدن راه بیوفتی یکریز دارم توی خونه باهات حرف میزنمو اسم وسایل را میگم و جمله میسازم و..... واقعا با روحیات خودم سازگار نیست انقدر فک بزنم!!هههههه

مشاورت میگه در این سن بچه با ده لغت منظورشو برسونه کافیه.تو خیلی بیشتر از این تاحالا گفتی و ازنظرش به سنت در مقایسه با پسرها دامنه لغت خوبی داری هرچندکه در این سن ممکنه لغاتی بااینکه بلدی استفاده نکنی و یا چند بار بگی و دیگه نگی.راستش نسبت به حرف زدنت نگران بودم از مشاورت پرسیدم و این جواب رابهم داد.

 

دیگه اینکه سعی میکنم توی کارهای خانه مشارکتت بدم.اینجوری خودمم بیشتر به کارهام میرسم و برای توهم تجربه جدیدیه. واقعا به حق میتونم بگم طی روز 90 درصد وقتم کامل برای توئه.درسته خودت بازی میکنی گاهی ولی خب مراقبتم میخوای و دوست نداری خیلی سرم به خودم گرم باشه.با هزار بازی و داستان میتونم ظرف بشورم یا غذا درست کنم.روزها حدود یکساعت ونیم میخوابی و من سریع دارم کارهامو میکنم.شاید روزی ده بار کامل خانه را مرتب میکنم و باز بازار شام تحویلم میدی.مخصوصا یکی دوساعت به اومدن بابات میشه دوست دارم خانه تمیز ومرتب باشه هی تمیز میکنم و برمیگردم میبینم ریختی!!! واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای 

آخرشم بابات میاد که چه عرض کنم تا شب که بخوابی هنوز من دارم جمع میکنم و تو میریزی.گاهی میخوام بیخیال شم و یکبار فقط شبها جمع کنم ولی چکارکنم نمیتونم تحمل خانه شلوغ را ندارم و روحیم به شدت خراب میشه.

مخصوصا روزهائیکه فرداش میخوایم بریم خانه مامان بزرگهات دیگه میخوام خانه دسته گل باشه برم بیرون..همه جا مرتب..جارو زده و......که یکدفعه شبش مثلا خیار میخوای بخوری هی راه میری از دهنت میریزی بیرون.یا یادم رفته مثلا در کمد اسباب بازیتو ببندم میبینم هرچی توش بوده خالی کردی.اونموقعها انگار دیگه وا میرم.حس میکنم واقعا دیگه نمیتونم!!! آتیش پاره ای هستی برای خودت!

واقعا گاهی فکرمیکنم نقش مادر در تربیت بچه خیلی زیاده و باید سعی کنم خیلی بیشتر از قبل حواسمو جمع کنم.خوشحالم که روی عقیدم پایدار موندم و کارم را برای کنار تو بودن کنار گذاشتم.بعد از انتخاب بابات به عنوان همسرم فکرکنم این بهترین تصمیم زندگیم بود و ازین بابت خیلی خوشحالم.چون اصلا نمیتونم باورکنم کسی بتونه بهتر از مادر از عهده بچه داری بربیاد...البته همه ی مادرها دلسوز بچه هاشون هستن ومسلما هرکسی بهترین راهی که فکرمیکنه برای فرزند و شرایط زندگیش مناسبه انتخاب میکنه و شکی در این نیست.انشاالله همه مامانها بتونن فرزندهای صالحی تربیت کنن.الهی آمین

تقریبا بیشتر لغات را اولش را میگی.بعضیهاهم که اولش سخته از وسط یا آخر میگی مثلا به حبوبات میگی "بوبا"

انقدر خوشم میاد وقتی علی میگی..موقعی که میخوای بابات را بلند کنی بهت میگه بگو یا علی که پاشیم.تو هم میگی علی.گاهی میخوای بهش بفهمونی که بلند بشه میگی"علی"

 

 

 

-کارگاه مادر و کودک اردیبهشت ثبت نامت کردم.خیلی دوستانم شعبه سعادت آبادش را میفرتن که خیلی به ما دور بود ولی شعبه تهرانپارس زده که نزدیک خانه آقاجونته وخیلی راحت میتونیم باهم بریم وباچندتا از دوستان عزیزم که بچه هاشون مثل خودت اردیبهشتی هستن ثبت نام کردیم.دو ماه هست 8 جلسه ی یکساعتی. امیدوارم خوب باشه.

ای جانممممممممممممممممممممم پسرم اولین کلاس زندگیشه..ترم یک!!هههههههههههههبوس

خوب درس بخونیها!!!چشمک

جلسه اولش را بیشتر علاقه به بازی داشتی و برات جدید بود محیط...برای همین ازجلسه بعدی زودتر بردمت که بازیهاتو انجام بدی و با گروه بعدش همراه بشی و اوضاع بهتر بود

اصلا وارد این تونلهای بازی نمیشی

اینم نقاشیت درجلسه اول. با انگشت کشیدی.حسابی هم دست رنگیتو زدی به صورتت و کلا بعد کارگاه حمام لازمی

جیمبو کشیدی؟؟؟!!هههه

جلسه دومم بادکنک را زدیم تو رنگ و ماهی کشیدیم ولی اشتباهی چون خانه آقاجونت بنائی بود نقاشیت رفت تو زباله ها!! 

 

 

 

 

-روز شنبه 5مهر ماه وبلاگت 738 بازدید داشته!!!!!!!!!!!!!!!! یادم نمیاد این رقم بوده باشه تاحالا.مرسی از عزیزان و دوستداران پارسا که بهمون سر میزنن

 

-از مناسبتهای این ماه زندگیت روز کودک بود.منو بابات برات یه هدیه خریدیم که میدونستم خیلی دوست داری و کلی هم باهاش بازی میکنی و میسازی و سرگرمی.

 

 

 

 

- و عکسهای دیگر این ماه از زندگیت:

پسندها (4)

نظرات (7)

مامان جون
1 مهر 93 14:33
فدای پسرتمیزم برم که اینقدربه مامانش کمک میکنه خداتراسالم وسلامت نگهداره وبه پدرومادرت هم سلامتی بدهد جون جون جونم
مامان
پاسخ
متشکر مامان جون مهربووووووووووووون
نرگس
3 مهر 93 20:51
سلام.عزیزم ببخشیذ بی هوا پریدم تو وبتون.. من 29 هفته باردارم یک مشکلی واسم پیش اومده دوستم دکتر حجتی رو بهم معرفی کرده..شما راضی بودی تا آخر؟بین مریض بهم وقت میده؟ جوابم رو همین جا بدید لطفا..مرسی
مامان
پاسخ
سلام.انشاالله خیره ومشکلی نیست من از زایمانم خیلی راضی بودم.البته دلم میخواست طبیعی باشه و برعکس انتظارم دکتر اصلا دراینخصوص بهم کمکی نکردن و بیشتر به سمت سزارین سوق میدادن اما زایمان سزارینم ازهمه لحاظ بسیار عالی بود. راستش خانم حجتی قبلاها دکترخیلی بهتری بودن ولی من الان اصلا نمیتونم ایشون را به کسی توصیه کنم و به نظرم به دلیل مسائلی متاسفانه خیلی تغییرکردن.دوستان من از دکتر صفیه عشوری مقدم راضی بودن امیدوارم در انتخابتون موفق باشید
نرگس
4 مهر 93 12:06
مرسی عزیزم..توکل بر خدا انشالله به دعای شما مشکل من هم رفع بشه. حقیقت همین مسئله که دکترا قبلا خوب بودن اللان به دلالیلی دیگه اونجور نیستن من رو تو انتخاب مردد کرده.ایشون رو هم یکی از دوستام معرفی کردن. ممنون از راهنماییتون.
مامان
پاسخ
انشااالله نینیتو بموقع صحیح و سالم بغل بگیری
صدف
5 مهر 93 23:01
سلام ...ماشا..... به این گل پسر نازمون ....برای مامان همه کار میکنه از جارو کردن گرفته تا آشپزی...........خوش به حال خانمش... خدا حفظش کنه....
مامان
پاسخ
سلاممممممممممممممم هرکی این وضع کارهای پارسارو میبینه میگه خوش به حال خانمش! امیدوارم بعده ها خانومش فحشمون نده بگه با این پسر وسواسش!!!هههههه
آجی ملیکا
13 مهر 93 18:59
آبجی یه روز بیا خونمون خواهش می کنم
مامان
پاسخ
آبجی نبیپیچووووووووووووون نوبت شماست بیای ما تازه مزاحم بودیممممم
خاله مهسا
20 مهر 93 13:12
سلام مامان مهربونش عیدو بهت تبریک میگم.ایشالا وروجکمون درکنارتون همیشه سالم و شاد باشه.دوستتون دارم
مامان
پاسخ
سلاممممممممممممم.عیدشماهم مبارککککککککککککککککک
سمانه
10 آبان 93 11:59
عیدت مبارک پارسا جونم آفرین پسر خوب که به مامانش کمک میکنه و جارو میکشه هههه فوتبالیست کوچولوی بلاااااا
مامان
پاسخ
البته بهتر آن است که اصلا ریخته نشه تا نیاز به دائم جارو زدن هم نباشه!!!